‏نمایش پست‌ها با برچسب 5-تاريخ اسلام. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب 5-تاريخ اسلام. نمایش همه پست‌ها


13 رجب 23 ق.هـ. ولادت حضرت امیرالمومنین علی رضی الله عنه



بر اساس روايات اهل تشيع حضرت علي 23 سال قبل از هجرت در 13 رجب بدنيا آمده است.
روایات مختلف و متعددی در خصوص سال تولّد علی وجود دارد و حسن بصری می‌گوید: علی پانزده‌یا شانزده سال قبل از بعثت متولد شده‌ است ([1]) ابن اسحاق می‌گوید: ده سال قبل از بعثت متولّد شده‌است.([2]) و ابن حجر قول ابن اسحاق را ترجیح داده ‌است ([3]) محمد بن علی باقر در این باره دو قول ذکر کرده‌ است که ‌یکی از آن دو همان قول ابن اسحاق است مبنی بر این که علی ده سال قبل از بعثت متولّد شده و ابن حجر همین قول را ترجیح داده‌ است ([4]) و قول دوّم محمد بن علی باقر این است که پنج سال قبل از بعثت متولّد شده‌است.([5]) ،و از دیدگاه مؤلف نیز این قول ابن حجر ابن اسحاق نسبت به دیگر اقوال ارجحیّت دارد. ده سال قبل از بعثت متولّد شده‌است و فاکهی می‌گوید: علی اوّلین نوزاد از بنی‌هاشم است که داخل کعبه متولّد شده‌ است. ([6])
حاکم می‌گوید: طبق اخبار متواتر علی داخل کعبه به دنیا آمده‌ است.([7])


پانویسها:
[1] - المعجم الکبیر طبرانی (163/54/1) با سند مرسل.
[2] - السیرة النبویّة (252/1) بدون سند.
[3] - الاصابه (501/2) زندگینامه علی رضي الله عنه.
[4] - المعجم الکبیر طبرانی (165/53/1) و اسناد آن حسن به بعد مرسل است.
[5] - المعجم الکبیر طبرانی (166/53/1) اسناد آن تا محمد باقر حسن و از آن به بعد مرسل است.
[6] - فتح الباری 174/7 و الإصابه 507/2
[7] - صاحب اخبار مکّه به تحقیق عبدالمالک بن دهیش.

به نقل از: سيره أميرالمؤمنين علي بن أبي طالب رضي الله عنه و شخصيت و عصر او، تألیف: دكترعلي محمد محمد صلابی

13 رجب 275 هـ. ق. وفات امام ترمذی از محدثان صحاح سته



محمدبن عیسی بن سورةبن موسی بن ضحاک سلمی ضریر بوغی ترمذی، حافظ مشهور، مکنی بابی عیسی. یکی از امامان علم حدیث، شاگرد امام بخاری در سیزدهم رجب سال 279 هـ . ق . به ترمذ درگذشت .
سمعانی گوید مرگ او در قریه ی بوغ بود بسال 275 هـ. ق . نام او را در الانساب ذیل نسبت بوغی آورده است . (وفیات الاعیان ).
او راست : 1- " الجامع الكبير ـ (چاپ)" مشهور به " سنن الترمذي" در حديث، در یک جلد. 2 - شمائل النبویة و الخصال المصطفویه .3- " التاريخ" 4- " العلل الكبير"، 5-"العلل الصغير" در حديث.

15 رجب 2 هـ. ق تغییر قبله از بیت المقدس به مسجدالحرام (بنابروایتی)



شيخ صفي الرحمن مبارکفوري در کتاب ارزشمندش الرحیق المختوم اینگونه می نویسد:
پس از واجب شدن جهاد - در ماه شعبان سال دوم هجرت، مطابق با فورية 624 ميلادي- بود که خداوند متعال امر فرمود به اينکه قبله از بيت‌المقدس به مسجدالحرام تغيير کند، و بازتاب آن اين بود که يهوديان سست عهد و منافقي که به منظور فتنه‌انگيزي در صفوف مسلمين داخل شده بودند، از ميان مسلمانان بدر آمدند، و به حال و وضع پيشين خود بازگشتند، و به اين ترتيب، صفوف مسلمين از بسياري عناصر نيرنگباز و خيانت پيشه پاکيزه گرديد.

شايد، مسئلة تغيير قبله اشاره‌اي لطيف نيز به آغاز دوران جديدي داشت که آن دوران به پايان نخواهد رسيد مگر پس از آنکه مسلمانان اين قبله را به تصرف خويش درآورده باشند. آيا اين شگفت نيست که قبلة مردماني در دست دشمنانشان باشد؟ حال، اگر عملاً قبلة اين قوم در دست ايشان است، اگر به حقّ‌اند، بايد که روزي آن را از دست دشمن خارج گردانند؟!

با اين فرمانها و با اين اشارات، شور و نشاط مسلمانان دو چندان گرديد، و بر اشتياق ايشان نسبت به جهاد في سبيل‌الله افزوده شد، و از هر جهت آماده شدند تا با دشمن در يک صحنة نبرد سرنوشت‌ساز در جهت اعلاء کلمه‌الله روياروي شوند.
(به نقل از: خورشيد نبوّت، ترجمه فارسي «الرحيق المختوم» مؤلف: شيخ صفي الرحمن مبارکفوري، برگردان : دکتر محمدعلي لساني فشارکي)
اما  برخی از تقویمهای رسمی ایران ، 15 رجب 2 هـ. ق و نیز برخی دیگر 18 محرم همین سال را تاریخ تغییر قبله از بیت المقدس به مسجدالحرام می دانند.
در باره علت و حكمت تغير جهت قبله از بيت المقدس به مسجد الحرام سایت جامع فتاوی اهل سنت و جماعت اینگونه نوشته است:
در بخاري‌ و مسلم‌ از براء رضي الله عنه روايت‌ شده‌ است‌ كه‌ فرمود: «رسول‌ خدا صلی الله علیه و آله و سلم در آغاز هجرت‌ به‌ مدينه، به‌ فرمان‌ الهي‌ شانزده‌ يا هفده‌ ماه‌ به‌ سوي‌ بيت‌المقدس‌ نماز مي‌گزاردند، اما بسيار مشتاق‌ آن‌ بودند كه‌ كعبه‌ قبله‌شان‌ باشد و بدين‌ سبب‌ فرمان ‌تغيير قبله‌ نازل‌ شد. يادآور مي‌شويم‌؛ اولين‌ نمازي‌ كه‌ آن‌ حضرت صلی الله علیه و آله و سلم به‌ سوي ‌كعبه‌ خواندند، نماز عصر بود، و مردي‌ از آنان‌ كه‌ با پيامبر صلي الله عليه و سلم اين‌ نماز را در جماعت‌ خوانده‌ بود، از مسجد بيرون‌ آمد و در يكي‌ از مساجد ديگر بر نمازگزاراني‌ گذشت‌ كه‌ در حال‌ ركوع‌ بودند، پس‌ گفت: شهادت‌ مي‌دهم‌ به‌ خدا كه‌ با رسول‌ وي‌ صلي الله عليه وسلم به‌ سوي‌ كعبه‌ نماز گزارده‌ام‌. در اين‌ هنگام‌ آنها همچنان ‌كه‌ در حال‌ نماز بودند، به‌ سوي‌ كعبه‌ چرخيدند».
ابن‌كثير مي‌گويد: «اينان‌ نمازگزاران‌ مسجد قبا بودند و آن‌ نماز؛ نماز بامداد بود». هم ‌او به‌ نقل‌ از مفسران ‌مي‌گويد: «حكم‌ تغيير قبله‌ در حالي‌ بر رسول‌ خدا صلي الله عليه وسلم نازل‌ شد كه‌ ايشان‌ دو ركعت ‌از نماز ظهر را خوانده‌ بودند و ماجراي‌ آمدن‌ يكي‌ از نمازگزاران‌ و خبر دادن‌ به ‌ديگران، در مسجد بني‌سلمه‌ رخ‌ داد، بدين‌ جهت‌، اين‌ مسجد به‌ نام‌ مسجد قبلتين ‌ناميده‌ شد». در حديث‌ شريف‌ به‌ روايت‌ ابن‌ عباس‌ رضي الله عنه آمده‌ است‌ كه‌ رسول‌ خدا صلي الله عليه وسلم فرمودند: «كعبه، قبله‌ اهل‌ مسجدالحرام‌ است، مسجدالحرام‌ قبله‌ اهل‌ حرم‌، و حرم ‌قبله‌ اهل‌ زمين‌ از امتم‌ در مشرقها و مغربهاي‌ آن‌». مفسران‌ گفته‌ اند: اشتياق‌ رسول‌ اكرم‌ صلي الله عليه وسلم در روي‌ آوردن‌ به‌ سوي‌ كعبه‌ سه‌ دليل‌ داشت:
1- كعبه، قبله‌ پدرشان‌ ابراهيم‌ عليه السلام بود.
2- اعراب‌ به‌ لحاظ تعلق‌ روحي‌اي‌ كه‌ به‌ كعبه‌ داشتند، با تحويل‌ قبله‌ به‌ سوي‌ آن، انگيزه‌ بيشتري‌ براي‌ ايمان‌آوردن‌ پيدا مي‌كردند.
3- يهوديان‌ مي‌گفتند: محمد با ما مخالفت‌ مي‌كند، اما از قبله‌ ما پيروي ‌مي‌نمايد، لذا رسول‌ خدا صلي الله عليه وسلم دوست‌ داشتند كه‌ زمينه‌ اين‌ طعنه‌ يهود هم‌ از ميان ‌برود.
 
تألیف از:
سایت دائرة المعارف شبکه اسلامی

27 رجب 583 هـ.ق فتح بیت المقدس توسط سلطان صلاح الدین ایوبی



به سال 578 ه ق صلاح الدین مصر را ترک گفت تا جلوی حملات و غارات مهاجمین اروپایی را که چون مور و ملخ به دیار شام هجوم اورده بودند بگیرد وی تا اخر عمر به علت کشمکش با فرنگیان مهاجم و دفع حملات صلیبیون توفیق مراجعت به مصر را پیدا نکرد.

در سال 583 در طبریه جنگ سختی بین مسلمانان و فرنگیان در گرفت که به پیروزی با سپاه اسلام انجامید سپس صلاح الدین به (عکا) شتافت و قلعه انجا را از تصرف صلیبیون بیرون اورد. انگاه به سرزمین قدس لشکر کشی کرد و پس از مجاهدت بسیار و نبردهای سخت سرانجام انجا را فتح کرد و متجاوزین به شدت شکست خوردند.

صلاح الدین پس از این پیروزی از قتل و اسارت صلیبیان شکست خورد چشم پوشید و فقط انها را خلع سلاح کرده از گرداگرد بیت المقدس و حوالی ان بیرون کرد مسلمانان صلیبیهایی را که نصاری در بقعه مسجدالاقصی نصب کرده بودند را در هم شکستند و به جای ان شعایر اسلامی را بر پای داشتند این فتح تاریخی در شب جمعه بیست و هفتم ماه رجب سال 583 اتفاق افتاد پس از این فتح صلاح الدین متوجه صور شد.
برای اطلاع از زندگانی سلطان صلاح الدین ایوبی به سایت دائرة المعارف شبکه اسلامی مراجعه فرمایید.

شب 27 رجب سال 10 بعثت اسراء و معراج (بنا به قولي)



اختلاف اساسي در مسئلة اسراء و معراج بر سر تعيين زمان وقوع آن است که مشتمل بر 6 قول است:
* قول اوّل آن است که اسراء در همان سالي که خداوند پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- را به کرامت نبوت تکريم فرمود، اتفاق افتاده است؛ طبري اين قول را اختيار کرده است.
* قول دوّم آن است که پنج سال بعد از بعثت روي داده است؛ اين قول را نَوَوي و قرطبي ترجيح داده‌اند.
* قول سوّم آن است که در شب 27 رجب سال 10 بعثت اتفاق افتاده است.
* قول چهارم آن است که شانزده ماه پيش از هجرت، يعني در ماه رمضان سال 12 بعثت، روي داده است.
* قول پنجم آن است که يک سال و دو ماه پيش از هجرت، يعني در ماه محرم سال 13 بعثت، اتفاق افتاده است.
* قول ششم آن است که يک سال پيش از هجرت، يعني در ماه ربيع‌الاوّل سال 13 بعثت، به وقوع پيوسته است.
سه قول اول مردودند، به اين دليل که خديجه -رضي الله عنها- در ماه رمضان سال دهم بعثت از دنيا رفته، و وفات وي پيش او واجب شدن نمازهاي پنجگانه بوده، و اختلافي نيست در اينکه تشريع وجوب نمازهاي پنجگانه در شب اسراء بوده است.
سه قول اخير، در منابع مربوطه به گونه‌اي آمده‌اند که هيچ مستندي براي ترجيح يکي از اين اقوال وجود ندارد؛ جز اينکه سياق سورة اسراء بر آن دلالت دارد که اسراء بسيار ديرتر صورت پذيرفته است.

به نقل از: خورشيد نبوّت، ترجمه فارسي «الرحيق المختوم» مؤلف: شيخ صفي الرحمن مبارکفوري، برگردان : دکتر محمدعلي لساني فشارکي

29 رجب 204 هـ.ق وفات امام شافعی رحمه الله




امام شافعی رحمه الله در سال (150) هـ در شهر غزه ديده به جهان گشود و وقتي دو سال از عمر ايشان مي‌گذشت خانواده‌اش به شهر مکه‌ي مکرمه نقل مکان نمودند.
پدرش را در کودکي از دست داد، و مادرش عهده دار سرپرستي او شد.
مادرش وقتي او را به دنيا آورد خوابي ديد: در خواب ديد که گويا سياره ي مشتري از بطن او خارج گشت و در مصر فرود آمد و پاره هايي از آن در هر شهري پراکنده گشت. خوابگزاران اين خواب را چنين تعبير نمودند که از شکم اين زن دانشمندي به دنيا مي آيد که علم و دانش وي ابتدا در مصر محدود شده و سپس در ديگر شهرها گسترش مي يابد.
 
امام شافعي در جستجوي کسب علم و دانش:
در نزد باديه نشينان و در طلب علم بزرگ شد و به فراگرفتن اصطلاحات و اشعار آنان، و حفظ قرآن و در همان کودکي پرداخت.
خودش مي گويد: هيچ مال و ثروتي نداشتم، و در همان اوان جواني شروع به فراگرفتن دانش نمودم، به ديوان مي رفتم و از حضور در آنجا نهايت استفاده را برده و به نوشتن (احاديث) مي پرداختم.
-موطا را در سن ده سالگي حفظ کرد.
-درهمان کودکي تيراندازي را دوست مي داشت و از همسالانش پيشي مي جست. چنانکه از ده تير، نه تا را به هدف مي زد.
-در سن بيست سالگي در طلب علم به مسافرت رفت.
-مي گويد: تمام لذت و خوشي من در علم و دانش است.
-مي گويد: من يتيم بودم و تحت سرپرستي مادرم و او هم پولي نداشت که به معلم بدهد و معلم به جاي آن به اين راضي مي شد که وقتي او نبود به امور بچه ها بپردازم و به او کمک کنم.
-مي گويد: من بر روي استخوان هاي کتف مي نوشتم.
-مي گويد: وقتي موطاء را حفظ نموده بودم نزد امام مالك رفته و گفتم: مي خواهم آن را بشنوم.
-شب را به سه بخش تقسيم کرده بود: يک سوم براي نوشتن، يک سوم براي نماز گزاردن و يک سوم ديگر براي خواب.

ستايش علما از وي:
-علماي هم عصر وي او را مصداق اين حديث مي دانند: ((إِنَّ الله يَبْعَثُ إِلى هذِهِ الأُمَّةِ عَلَى رَأْسِ كُلِّ مائَةِ سَنَةٍ مَنْ يُجَدِّدُ لَها دينَها)) يعني: «خداوند براي اين امت بر سر هر يک صد سال کسي را برمي انگيزد تا اين دين را تازه مي گرداند.» [أخرجه أبو داود، وصححه الحافظ وابن باز[
-امام احمد مي گويد: مي بينيم که در سر اولين يکصد سال عمر بن عبدالعزيز، و در سر دومين يکصد سال شافعي آمده است.
-عبدالله فرزند امام احمد از پدرش مي پرسد: پدرجان شافعي چگونه مردي بود، که من بسيار مي شنوم که تو او را دعا مي گويي؟ پدرم گفت: پسرم شافعي خورشيد جهان بود و آسودگي مردمان.
-يکي از دانشمندان مي گويد: اگر شافعي درباره ي اين ستون سنگي با کسي مناظره مي نمود و مي‌گفت از چوب است حتماً چيره مي شد.
-مي گويد: مرا در بغداد به لقب ( ناصر الحديث ) يعني ياريگر حديث مي‌خواندند.


از جمله گفته هاي او:
-فراگيري علم از گزاردن نماز نفل بهتر است.
-به برخي از علماي حديث مي گفت: شما چون داروخانه‌ايد و ما پزشکانيم.
-آنکه قرآن بياموزد ارج او بسيار گردد، و آنکه در فقه سخن بگويد نيرويش پرورش يابد و آنکه حديث بنگارد برهانش نيرو بگيرد و آنکه به سخنوري و علم زبان توجه کند ذوق وي حساس و نرم گردد و کسي که متوجه رياضيات و علم حساب گردد راي و نظرش محکم شود و آنکه خويش را باز ندارد علم وي سودي برايش نخواهد داشت.
-رياکاري در دين قلب را سخت کرده و کينه و دشمني به بار مي آورد.
-ربيع گويد: درباره‌ي اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و سلم باطل مگوييد که فردا طرف دعواي شما همانا پيامبر خدا صلى الله عليه و سلم خواهد بود.
-خوش داشتم که مردم همه‌ي اين علم را خودشان مي‌دانستند تا چيزي از آن به من منسوب نمي‌گشت.
-با کسي مناظره ننموده ام جز به قصد خيرخواهي.
-هرچه گفته باشم و خلاف دليل باشد، سخن مرا به ديوار بکوبيد.
-علم بر دو گونه است: علم دين که همان فقه است و علم دنيا که همان علم طب است و باقي همه زحمت و رنج بيهوده است. درباره ي علم طب مي‌گويد: يک سوم علم ها را تباه کرده و به يهود و نصارى وانهادند.
-خويش را وقف عبادت نما پيش از آنکه سرپرستي برعهده ات بيافتد، چون وقتي سرپرستي را پذيرفتي نخواهي توانست که در عبادت غرقه شوي.
-کسي در اين کار به کمال نرسد مگر آنکه فقر او را صدمه رساند و وي آن را بر هر چيز ترجيح دهد.
-اهدافي دست نيافتني مردم را راضى ساخته و راهي براي به سلامت جستن ندارند، بکوش تا پايبند آن باشي که ترا سود مي رساند.
-دانش آني است که سود بخشد نه آنکه تنها حفظ گردد.
-اگر بدانم آبِ خنک، جوانمردي از من کم کند نخواهم نوشيدش.
-دانا کسي است که دانايي اش او را از هرچه ناپسنديده است بربندد.
-سياست مردمان از سياست حيوانات نيز بدتر است.

ساير موارد:
-برخي در نکوهش امام شافعي سخن گفته اند. ذهبي مي گويد: برخي مردمان در کاستن قدر وي کوشيدند ولي جز بلند گردانيدن قدر و منزلتش تاثيري نداشت. به نظر منصفان در سخنان رقيبانش انحراف وجود دارد . کم تر کسي است که در امامت بر وي پيشي گيرد و پاسخ مخالفان را نداد مگر آنکه آنان را از نظري که داشتند بازگردانيد.

عبادت و تقوى:
-ابن نصر مي گويد: ما هرگاه که مي خواستيم بگرييم به هم مي گفتيم: اين پسر را بياوريد تا براي ما قرآن تلاوت نمايد. وقتي مي آورديمش و قرآن را آغاز مي نمود چنان مي شد که مردم نزد او بر زمين مي‌افتادند و از نيکويي صداي او داد و فرياد گريه‌ي مردمان بسيار مي‌شد.
-ربيع مي گويد: شافعي در سن پانزده سالگي فتوا مي داد و تا هنگام مرگ شب ها را زنده مي‌داشت.
 
اخلاق وي:
-يونس صدفي مي گويد: کسي را داناتر از شافعي نديده ام. يک روز بر سر مسأله اي با وي مناظره نمودم و سپس از هم جدا شديم، دفعه‌ي بعد که مرا ديد دستم را گرفت و گفت: اي ابا موسى بهتر نيست که ما همچنان با هم برادر باشيم حتي اگر بر سر موضوعي با هم توافق نداشته باشيم؟
ذهبي مي گويد: اين نشانگر کمال دانايي و درک دروني امام شافعي است؛ که مناظره‌گران همواره در اختلاف هستند.
-گويند: شافعي به خاطر شدت سخاوتي که داشت چيزي از دارائي‌اش را براي خود نگه نمي‌داشت. حتي گاهي همسرش زيورآلات دخترانش را مي‌فروخت.

تأليفات ايشان:
1-كتاب "الرساله"، و سبب نگارش آن:
سبب نگارش اين بود که عبدالرحمن بن مهدي به امام شافعي نامه اي نوشت و از وي خواست تا براي او كتابي را در خصوص معاني قرآن بنگارد و تمام احاديث و اجماع را در آن گرد آورد. امام شافعي در دوران جواني خويش اين کتاب "الرسالة" را نوشت.
2-ايشان ديوان شعري داشت که شاگردانش آن را گردآوري نمودند.

وفات ايشان:
در آخرين روز ماه رجب سال (204) و در عمر (54) سالگي چشم از جهان فرو بست، رحمه الله.

هنگام وفات چه سخناني گفته است؟
به او گفتند: چگونه گشتي؟ گفت: کوچنده‌اي از دنيا و جدا شونده از دوستان و در راه ديدار با کردار بد خود و حاضر شونده در حضور خداوند گشتم و نمي‌دانم که روح من به سوي بهشت خواهد شتافت تا تبريکش گويم و يا سوي دوزخ تا سوگواريش گويم و سپس چنين سرود:
آنگاه که قلبم سخت گشت و راه هايم تنگ و دشوار...

خواب هايي درباره ي وي:
-او را گفتند: خداوند با تو چه کرد؟ پاسخ داد: مرا بر تختي از طلا نشانيد و در و مرواريد زيبا و ظريف بر من افشاند.
ذهبي مي گويد: اسناد اين گفته از وي ثابت مي باشد.


ترجمه: مسعود
منبع: سايت نوار اسلام
IslamTape.Com

عقب نشيني شوروي از افغانستان زمان: 9 رجب 1409 هـ برابر 15 فوريه 1989 م





از هنگامي كه «محمد داود» در سال 1373 ه برابر 1953 م به نخست وزيري افغانستان رسيد،‌راه را براي ورود انديشه كمونيسم به افغانستان بازگذاشت چرا كه آرايش و ساختار سازمانها و پيمانهاي جهاني در آن برهه زماني بستر مناسبي براي گسترش كمونيسم فراهم كرده بود. از اين رو تشكيل پيمان بغداد در سال 1374 ه راه را براي نفوذ شوروي در افغانستان هموار كرد. و چنين شد كه كمونيستها كودتاهايي را يكي پس از ديگري در آن كشور به راه انداختند و با وجود آنكه محمد داود و نور محمد تركي و ساير كمونيستها سرسپرده كمونيسم و شوروي بودند ولي روسيه كمونيست به اين راضي نشده و مي خواست كه افغانستان نسخه ديگري درست همانند اتحاد جماهير شوروي شود به عبارت ديگر كفر و الحاد و كمونيسم به طور كامل در افغانستان حكمفرما شود و لذا پس از اينكه چندين كودتاي نظامي در آن كشور اتفاق افتاد كه همه كودتاچيان كمونيست بودند بازهم در نهايت،‌شوروي در 8 صفر سال1400 ه افغانستان را اشغال كرد و كمونيستها به پشتوانه ارتش شوروي در همان سال به طرز هولناكي مردم مسلمان افغانستان را قتل عام كردند چنانكه صدها هزار مسلمان بي گناه كشته شدند.

قبل از پيدا شدن كمونيستها مردم افغانستان زندگي ساده و آرامي داشتند و به شدت پايبند اسلام بودند. كوچكترين بي حرمتي به احكام شريعت را بر نمي تافتند و تحمل نمي كردند. از همين جهت زماني كه امان الله شاه افغانستان بيگانگان را در افغانستان بر سر كار آورد و امور كشور را به آنها سپرد و در فكر پياده كردن سكولاريسم و لامذهبي در افغانستان افتاد عليه وي  قيام كردند. افغانان علي رغم ساده زيستي،‌دلاور و سرسخت هستند. آنها اين خصيصه ها را از طبيعت سرزمين خشن و طاقت فرساي خود كه آكنده از كوهستانهاي مرتفع و يخبندان است گرفته اند. از اين رو وقتي كه شوروي ها افغانستان را اشغال كردند، ملت افغان عليه آنها به پا خاست و گروهها و احزاب جهادي متعددي برضد تجاوزات كمونيستها به جهاد برخاستند. از شاخص ترين اين احزاب، حزب اسلامي گلبدين حكمتيار و حزب اسلامي به رهبري محمد يونس خالص و حزب اتحاد اسلامي به رهبري «سياف» بودند. البته احزاب ديگري هم بودند كه بعنوان جهادي شناخته مي شدند ولي صبغه ملي گرايي آنها پررنگ تر بود مانند جبهه آزادي بخش و حركت انقلاب اسلامي. اين احزاب از پشتيباني گسترده مردم افغانستان و ساير مسلمانان جهان برخوردار شدند و داوطلبان جهاد از كشورهاي عربي و ساير كشورهاي اسلامي از سراسر جهان به افغانستان روي آوردند و آمدن شهيد دكتر عبدالله عزام البته نقطه عطفي در تاريخ جهاد افغانستان با شوروي محسوب مي شود. زيرا از آن پس فعاليتهاي جهادي سر و سامان گرفت و هماهنگ و منسجم شد؛وجهه جهاني پيدا كرد و چنان شد كه حديث جهاد افغانستان نقل محافل بين المللي شده و اعجاب و تحسين همه مردم را برانگيخت.

روسها در بدو اشغال افغانستان فكر مي كردند كه در پناه برتري ماشين مهلك نظامي و تسليحات ويرانگر و ممنوعه خودشان خواهند توانست در مدتي كوتاه و شايد هم ظرف چند روز هرگونه مقاومتي را سركوب نمايند. زيرا شوروي در آن وقت قدرتمندترين ارتش دنيا و كشنده ترين تسليحات نظامي را در اختيار داشت. اما به زودي اين وهم و خيال دروغين به كابوسي وحشتناك براي شوروي ها تبديل شد زيرا مجاهدين فقط بااتكابه ياري خداوند دربرابرشوروي ايبستادند. خسارات زيادي به ارتش شوروي و سربازان و تسليحات آنها وارد شد تا آنجا كه بيش از 50 هزار سرباز را از دست دادند و صدها ميليارد دولار زيان ديدند كه اين باعث شد عقلشان را از كف بدهند و ديوانه وار مردم بي گناه را بكشند. چنانكه هرگاه در عملياتي مجاهدين به آنها ضربه مي زدند،‌شوروي ها هم با بكارگيري گازهاي شيميايي و بمبهاي مخرب ممنوعه، مردم بيگناه شهرها و روستاها را بمباران مي كردند. و با اين شيوه بسياري از روستاها را براي هميشه از بين بردند.

دوران اشغال افغانستان بدون حصول هيچ نتيجه مادي يا معنوي براي شوروي ها ادامه مي يافت و در مقابل هر روز بر عزت و شوكت مجاهدين افزوده مي شد و ارزش و احترام آنها بين مردم افزايش مي يافت و بار ديگر جهاد اسلامي در قلوب مسلمانان جا باز كرد و يك بار ديگر بعد از آنكه به سبب گفتگوهاي صلح اعراب با اسرائيل چراغ جهاد در چشم مسلمانان كم فروغ شده بود جهاد نور افشاني خود را آغاز كرد سرانجام روسيه كه از پيروزي بر مجاهدين مايوس شده بود و عليرغم برتري امكانات نظامي و تسليحات كشتار جمعي خود، متحمل خسارات فراوان شده بود، از اشغال افغانستان پشيمان شد ولي براي حفظ جايگاه و اعتبار خود در بين كشورهاي پيشرفته و محافل بين المللي از عقب نشيني هم خود داري مي كرد آنها نگران بودند كه با عقب نشيني از افغانستان در مقابل اردوگاه سرمايه داري غرب بي اعتبار خواهند شد. لذا روسها براي حل اين معضل و خروج از باتلاق افغانستان و فرار از مقابل مجاهدين حيله اي انديشيدند. از اين رو آنها بر آن شدند كه معاهده اي بين افغانستان و پاكستان منعقد كنند تا به اين ترتيب هم آبرومندانه از افغانستان عقب نشيني كنند و هم در مقابل مردم جهان حداقل در زمان كنوني بعنوان صلح طلب جلوه كنند. در همان زمان كه گفتگوها در جريان بود روسيه با تمام توان بر مجاهدين فشار مي آورد تا حداقل امتيازاتي از آنها گرفته باشد ولي مجاهدين مانند كوههاي مرتفع و شامخ ايستادگي كردند و سلاح خود را بر زمين نگذاشتند تا اينكه معاهده ژنو بين افغانستان و پاكستان و روسيه در 29 شعبان 1408 ه به امضا رسيد و نيروهاي روسي از روز 29 رمضان همان سال برابر 15 مه 1988 عقب نشيني خود را آغاز كردند و در روز 10 رجب 1409 ه برابر با 15 فوريه 1989 م آخرين تانك شوروي از افغانستان خارج شد. تانكي كه به دنبال خود پيامدهاي شكستي را يدك مي كشيد كه تاريخ عصر جديد مثل آنرا نديده بود اين تانك پايان هشت سال اشغال و تجاوز ظالمانه و ويرانگر را مي نوشت و البته اين تانك شاهد زيباترين فصل كتاب جهاد اسلامي در قرن بيستم هم بود و هم اولين خط دفتر سقوط عن قريب اتحاد جماهير شوروي را هم رقم زد چرا كه فقط دو سال بعد آن ر‍ژيم سفاك فرو پاشيد.

مترجم: ابويحيي
مصدر: سايت نوار اسلام
IslamTape.Com



جنگ باب الواد زمان: 4 رجب 948 هـ. ق – 21 اكتبر سال 1541م






اين جنگ يكي از تكان دهنده ترين پيكارهايي است كه تاريخ اسلام در الجزاير شاهد آن بوده است. اين نبرد يكي از فصول درخشان عزت و كرامت و ثبات ايماني مردم آزاده الجزاير است. در آن زمان كشور الجزاير يا مغرب ميانه تحت سلطه حكام بني حفص قرار داشت. بني حفص هم به خاطر ترس از پادشاهان اسپانيا و هم براي چشم داشتي كه به ياري و حمايت آنها داشتند با آنها از در دوستي و سازش در آمده بودند. از اين رو مردم الجزاير كه توانايي غلبه بر حاكمان خائن و ترسوي خود را نداشتند و ازسوي ديگر نمي توانستند ناوگان اسپانيايي را كه بر سواحل آنها سيطره داشت را از آنجا برانند، لذا دست به دامن سلطان سليمان عثماني شدند. سلطان درخواست آنها را اجابت كرد و دو فرمانده مشهورش به نامهاي «خيرالدين بربروس» و برادرش «عروج» را براي فتح الجزاير و انضمام آن به دولت عثماني فرستاد. اين دو برادر الجزاير را فتح كردند. اندك زماني بعد، عروج شهيد شد و خيرالدين به تنهايي سكان هدايت سرزمين الجزاير را به عهده گرفت.

خير الدين ناوگان الجزاير را تقويت كرد تا هم در برابر تجاوزات اسپانيايي ها بعنوان عامل بازدارنده قوي عمل كند و هم براي نجات مسلمانان ساكن اندلس كه رنج و آزار بسيار از اسپانيايي ها مي ديدند، اقدام كند. از اوائل سال 936 ه ق – 1529 م. الجزائر و در رأس آن خيرالدين تلاشهاي جدي و به ياد ماندني براي نجات هزاران مسلمان از اسپانيا آغاز كردند. پيروزي هاي خيرالدين در شمال آفريق براي اسپانيا بسيار گران تمام شد. در آن زمان پادشاه اسپانيا، شارلكان نام داشت كه در واقع امپراطور امپراطوري مقدس روم محسوب مي شد. آن امپراطوري در آن وقت شامل اسپانيا، بلژيك، هلند، آلمان، اتريس و ايتاليا مي شد. و شارلكان سركرده كل جهان مسيحيت به شمار مي رفت. چنانكه سلطان سليمان قانوني- سلطان عثماني سرور و مهمتر كل جهان اسلام محسوب مي شد. از اين رو شارلكان تلاشهاي خيرالدين براي نجات مسلمانان اسپانيا را تجاوز به مملكت خود به حساب آورد و تصميم گرفت به الجزائر حمله كند و ساير سرزمينهاي شمال آفريقا را هم غارت و چپاول كند.

نظر به تلاشهاي شگرف خيرالدين و صلاحيت و كفايت وي، سلطان سليمان قانوني تصميم گرفت از استعدادهاي وي در جبهه اروپا بهره ببرد. لذا وي را به استانبول فراخواند و به جاي وي «حسن الطوشي» را حكمران الجزاير كرد. الطوشي هم در كفايت كمتر از خيرالدين نبود.
با خروج خيرالدين از الجزاير، شارلكان فرصت را غنيمت شمرد و تصميم گرفت در شمال آفريقا دست به اقدامات گسترده اي بزند. لذا وي ابتدا اختلافات عميق خود پادشاه فرانسه (فرانسواي اول) را در سال 945 ه – 1538 م حل كرد. پس براي يك حمله گسترده به شمال آفريقا شروع به سربازگيري از تمام سرزمينهاي امپراطوري خود كرد بعلاوه از شهسواران مالت و مقر پاپ نيروهاي زيادي را جذب كرد. چنانكه سرانجام شارلكان در 28 جمادي آخر سال 948 ه.ق در رأس سپاهي بالغ بر صدها هزار نفر و بيش از ششصد كشتي براي يك جنگ صليبي سهمگين به سواحل الجزاير رسيد.

حسن الطوشي با بزرگان الجزاير و فرماندهان ارتش جلسه اي تشكيل داد كه تصميم گرفتند تا آخرين قطره خون مقاومت كنند. الطوشي با سخناني حماسي، غيرت مسلمانان را برانگيخت تا جايي كه همگي براي شهادت در راه خدا و اسلام هم قسم شدند. حسن به سرعت سپاه خود را آماده كرد و مقدمات دفاع از شهر الجزيره را فراهم كرد. وقتي كه شارلكان تجهيزات و امكانات دفاعي مردم الجزيره را مشاهده كرد، آنرا ناچيز شمرده و مسخره نمود و براي اينكه روحيه آنها را تضعيف كند نامه هايي تهديد آميز براي آنها فرستاد و خاطرنشان كرد اگر شهر را به او تسليم نكنند چه بلايي بر سر آنها خواهد آمد. ولي حسن الطوشي جوابهاي دندان شكني به او داد كه عزت نفس و كرامت از آن متبلور است. براي شارلكان نوشت: «بيا و اگر توانستي شهر و قلعه را بگير ولي بدان كه مردم اين شهر يك رسمي دارند. رسم آنها اين است كه هرگاه دشمني قصد سرزمينشان را كرد چيزي جز مرگ به او نمي دهند.» و به او يادآوري كرد كه پيش از اين نيز دو بار ديگر ارتش اسپانيا در سواحل الجزاير شكست خورده و به خواست خداوند سومين شكست آنها نيز در راه است.

شارلكان مطمئن شد كه مردم به دفاع از شهر مصمم هستند بويژه آنكه اهالي از وي خواسته بودند كه مانع كساني كه قصد خروج از شهر را دارند مانند زنان و كودكان نشود در آن هنگام شارلكان و همراهانش براي يك لحظه هم فكر نمي كردند كه شهر بتواند مقاومت كند. لذا تمام برنامه هاي آنها براي دوران بعد از استيلا بر شهر الجزيره طرح شده بود؟!

هنوز اسپانيايي ها توپهاي خود را مستقر نكرده بودند كه با مقاومتي بسيار شديد و سرسختانه روبرو شدند بويژه گروههاي داوطلب كه به محض شنيدن خبر حمله اسپانيايي ها به الجزيره به سوي اين شهر سرازير شده بودند، به سختي بر سر اسپانيايي ها تاختند. به خصوص كه اين افراد بيش از دشمن به منطقه و جغرافياي آن آشنا بودند. پس از حادثه، امدادات غيبي به كمك مسلمانان آمد چنانكه بادهاي شديد و گردبادهاي دريايي، كشتي ها و خيمه ها و اردوگاه دشمن را واژگون كرد. بعلاوه ريزش باران، چاشني باروت توپها را مرطوب كرده و از كار انداخت در ميانه اين واقعات، شارلكان كوشيد هيبت و آبروي بر باد رفته خود را با حمله به شهر الجزيره از طريق باب الواد- يكي از دروازه هاي شهر- حفظ كند. لذا در روز 4 رجب 968 ه برابر با 21 اكتبر 1541 م از سمت دروازه ياد شده به شهر حمله كرد. در اين هنگام مردم الجزيره قدرت حقيقي خود را نشان دادند. آنها دلاوري ها و قهرماني هاي بي نظيري بر صفحه تاريخ ثبت كردند. بويژه دسته الحاج بكير فرمانده گروه سواره نظامي كه تلفات سنگيني بر صفوف مقدم لشكر اسپانيا وارد كرد. مسلمانان از روش جنگ و گريز كه يك روش جنگي قديمي عرب بود در جنگ با دشمن استفاده كردند. تلاشهاي شارلكان به شكست انجاميد و او حتي يك وجب از خاك الجزاير را نتوانست تصرف كند. شارلكان مجبور شد باباقي مانده سپاه شكست خورده اش با پذيرش ننگ و عار شكست به سواحل ايتاليا عقب نشينين كند. شكست فاحش شارلكان به سرعت در جهان پيچيد و تاثيرات زيادي در عرصه بين المللي بر جا گذاشت. خبرهاي اين شكست مانند صاعقه بر اروپا فرود آمد و هم پيماني دول اروپايي از هم پاشيد و همگي از دور شارلكان پراكنده شدند كه ديگر باره جمع نشدند. شكست در الجزاير آنقدر شارلكان را سرشكسته و رنجور كرد كه اندك زماني بعد، هلاك شد.

مترجم: ابويحيي
مصدر: سايت نوار اسلام
IslamTape.Com


وفات اميرالمومنين معاويه بن ابوسفيان رضی الله عنه زمان: 1 رجب سال 60 هـ. ق






لازم است ياد آوري كنيم در اين سلسله مقالات مختصر قصد نداريم درباره سيرت صحابه گفتگو كنيم كه آن خود بسيار گسترده تر و مهم تر از آن است كه در اين مختصر به آن بپردازيم. همين كه علماي بي نظير و برجسته اي به آن موضوع پرداخته اند و اخبار و روايات زندگي صحابه را به بهترين و كامل ترين شكل ثبت و ضبط كرده اند براي ما كفايت مي كند ولي سيره بعضي از صحابه به شدت مشوه شده و بسيار تحريف شده است و در اين بين سيره امير معاويه بن ابوسفيان بيش از ساير صحابه تحريف شده و وارونه جلوه داده شده است. چنانكه ايشان در نظر بسياري از مسلمين بعنوان يك طاغوت و ستمگري از ستمگران و حيله گران تاريخ شناخته شده است.

در ميان مسلمانان درباره معاويه سه ديدگاه وجود دارد:

اول: ديدگاه شيعيان كه در دشمني و كينه نسبت به وي غلو مي كنند و او خاندانش و بلكه همه صحابه به جز شش نفر را كافر مي دانند. تمام مسؤوليت تحريف و تشويه تاريخ و اخبار و سيره معاويه متوجه همين دسته است. همين گروه هستند كه روايات دروغين و جعلي در نكوهش و حتي سب و لعن وي برساختند و رواج دادند. همين شيعيان بودند كه كوشيدند عموم مسلمانان را بر ضد معاويه و اولاد وي برانگيزند.

دوم: ديدگاه دوستداران افراطي معاويه است كه درست مانند شيعه كه در دشمني با معاويه راه افراط را پيمودند، اين دسته در اظهار ارادت نسبت به وي افراط كردند و حتي  در حب يزيد افراط كردند و در برابر به دشمني با حضرت علي روي آوردند و در اين مسيرآنچنان راه افراط رفتند كه خون آن حضرت و اولاد وي را مباح شمردند. اين گروه روايات ساختگي زيادي در مدح و فضائل معاويه و يزيد پخش كردند و چنان شد كه طايفه اي يزيد بن معاويه را تقديس كردند و به يزيديه يا شيطان پرست شهرت يافتند. اين طايفه در سنجار عراق سكونت دارند.

سوم: ديدگاه اهل سنت و جماعت و سلف صالح اين امت مي باشد كه نه راه افراط رفتند و نه تفريط و بلكه هر شخصي و هر موضوعي را در جايي كه شايسته آن بوده قرار داده اند. از نظر اين دسته، معاويه يكي از صحابه است و او هم از فضيلت صحبت پيامبر صلي الله عليه و سلم برخوردار است. و چنانكه پيداست هيچ فضيلت ديگري همپايه اين فضيلت نيست. براي معاويه طلب غفران و رضوان الهي را مي كنند و معتقدند كه او هم در كارهايي كه كرده در واقع اجتهاد بوده و اگر هم خطا كرده، به خاطر اجتهاد خود يك اجر برده و البته كه بي گفتگو حضرت علي از او برحق تر بوده و از براي خلافت والاتر و اشتباه معاويه هم به خاطر فضيلت صحبت پيامبر، مغفور است.

معاويه اميرالمومين و اولين پادشاه اسلام است. وي معاويه بن ابوسفيان صخربن حرب بن اميه قرشي با كنيه ابوعبدالرحمن و در خدمت پيامبر كاتب وحي بوده است.

بنابر قول راجح در روز فتح مكه اسلام آورده و به همراه پيامبر صلي الله عليه وسلم در غزوات حنين و تبوك شركت داشته است و بعد از پيامبر صلي الله عليه و سلم در جنگهاي رده بويژه در جنگ يمامه، نقش نيكي داشته اشت در فتوح شام موثر بوده و بعضي از نقاط شام از قبيل قيساريه كه در سال 15 ه فتح شد را فتح كرده است. در دوره خلافت حضرت عمر رضي الله عنه والي دمشق شد كه تا آخر خلافت عمر والي آنجا بود در دوره حضرت عثمان رضي الله عنه والي كل شام شد و تا آخر خلافت ايشان بر آن منصب بود. آنچنان رفتار نيكي با مردم شام داشت كه همه به دوستداران وي تبديل شدند تا جايي كه در اختلافاتي كه با حضرت علي داشت حتي دو نفر در شام وجود نداشت كه با موضعگيري هاي وي مخالف باشد.

از مهمترين اقدامات معاويه مي توان به تأسيس ناوگان دريايي حكومت اسلام كه همين ناوگان جزيره قبرس را در سال 28 ه فتح كرد. هم او نخستين كسي بود كه شيوه غزاي تابستاني و زمستاني در سرزمين روم را اساس گذاشت. يعني هر سال دو بار، يك بار در تابستان و يك بار در زمستان به جنگ روم مي رفت و نيز معاويه نخستين كسي بود كه تلاش كرد قسطنطنيه، پايتخت روم( استانبول فعلي تركيه) را فتح كند و آن به سال 48 ه بود، و بار ديگر در سال 53 ه به آن اقدام كرد.

معاويه رضي الله عنه سياستمداري عاقل و ورزيده بود. بردباري و متانت و مدارا با رعيت، خصيصه هاي بارز او بود. سياست و روش وي در حكومت كه در تاريخ زبانزد است براساس متانت و عطوفت استوار بود. از اين رو در عهد وي جامعه آرام بود و از شورشها و ناآرامي هايي كه در دوره حضرت عثمان و حضرت علي رضي الله عنهما اتفاق افتاد خبري نبود. شايسته است كه حكومت و اخبار مربوط به معاويه را در ادامه حكومت خلفاي راشدين و اخبار آن حضرات بياوريم ولي البته اين هست كه معاويه ستاره اي بود كه بعد از آن خورشيد هاي نوراني درخشيد .از اين رو درخشش ستاره اي بعد از درخشش آن خورشيدهاي درخشان ديگر جلوه اي ندارد.

معاويه رضي الله عنه بعد از 70 سالگي در 1 رجب سال 60 ه وفات يافت. درباره دو مسأله كه برمعاويه ايراد گرفته اند لازم است كه قدري توضيح داده شود. اين دو مساله يكي جنگ وي با حضرت علي رضي الله عنه است و ديگري جانشيني يزيد. درباره ديدگاه معاويه در خصوص جنگ وي با حضرت علي چند موضوع را بايد مدنظر قرار داد از جمله:

1- معاويه ولي دم حضرت عثمان رضي الله عنه محسوب مي شد لذا قصاص قاتلان حضرت عثمان رضي الله عنه را مطالبه مي كرد.

2- بيشتر قاتلان حضرت عثمان خود را در سپاه حضرت علي پنهان كرده بودند گرچه خود حضرت علي رضي الله عنه خبر نداشت و بدين امر راضي نبود.

3- معاويه رضي الله عنه با توجه به شرايط و اوضاع عصر و نظر به حوادثي كه اتفاق افتاده بود، خود را قابل تر و شايسته تر از ديگران براي رهبري مسلمانان مي دانست با وجود اين وي به افضليت و سابقه اسلام حضرات علي و طلحه و زبير برخود معترف بود ولي گمان داشت كه خودش براي مردم مفيدتر است.

ولي متأسفانه اين اختلاف منجربه حوادث ناگواري شد و به جنگ انجاميد. علت اصلي اين جنگ هم سبئيه (پيروان عبدالله بن سبا يهودي) بودند كه آتش جنگ را شعله ور كردند و مرتب بر آتش آن افزودند و دست آخر به كشيده شدن شمشير صحابه بر روي يكديگر و كشتار انجاميد.

اما در مورد مساله دوم يعني جانشيني پسرش يزيد، آن هم در وقتي كه هنوز بزرگان صحابه در قيد حيات بودند. علت آن بود كه حضرت معاويه از شروع مجدد اختلافات و درگيري ها بين مسلمانان بر سر خلافت بيم داشت. او نمي خواست بعد از آنكه مسلمانان در 41 ه به دنبال دوره اي تلخ از اختلاف و خونريزي با يكديگر متحد شده بودند (از اين رو عام الجماعه  ناميده شده بود) متفرق شوند. چرا كه به نظر معاويه اكنون كه مسلمانان بر خلافت بني اميه متفق شده اند ديگر بر سرانتخاب فردي خارج از طايفه بني اميه اتفاق نظر پيدا نخواهند كرد و بار ديگر آن آشوبها تكرار خواهد شد بر اين اساس وي با وجود اينكه افراد فاضل و افضل از يزيد در جامعه بودند، براي حفظ اتحاد و اجتماع مسلمانان، يزيد را به جانشيني برگزيد كه شايستگي كمتري داشت. منظور بودن اين مصلحت شرعي از جانشيني يزيد بن معاويه در گفتاري از حضرت عبدالله بن عمر رضي الله عنهما هم آشكار است. ايشان مي فرمايد: شما مي گوييد يزيد در شرايط حاضر بهترين فرد امت محمد صلي الله عليه و سلم نيست، نه آگاه ترين فرد امت است و نه شريف ترين آن، من هم اين را قبول دارم. ولي بخدا قسم اتفاق و اتحاد امت محمد صلي الله عليه وسلم براي من از تفرقه و چند دستگي محبوب تر است.»

مترجم: ابويحيي
مصدر: سايت نوار اسلام
IslamTape.Com

جنگ زلاقه سرنوشت ساز ترين پيكار در تاريخ اندلس زمان: 12 رجب سال 479 هـ.ق






جنگ زلاقه بزرگترين و سرنوشت ساز ترين پيكار در تاريخ اسلامي اندلس محسوب مي شود. اين جنگ نقطه عطفي در حيات دولت اسلامي در اندلس به شمار مي رود. در واقع اين نبرد، سقوط دولت اسلامي اندلس را براي چند قرن به تاخير انداخت. زمينه هاي بروز اين جنگ به چند سال قبل از آن باز مي گشت؛زماني كه اختلاف و كشمكش بر سر تاج و تخت خلافت امويان اندلس به جنگ داخلي و سقوط خلافت انجاميد. به دنبال آن عهد جديدي در اندلس يعني دوره ملوك الطوايف آغاز شد. در آن دوره حكومت اسلامي پاره پاره گشته و به چندين دولت كوچك تبديل شد و در رأس هر كدام يك فرد سودجو و حريص و فرصت طلب قرار داشت كه با تكيه بر نيروي قبيله خود بر يك كشور كوچك حكومت مي كرد.

بيشتر اين حاكمان جديد در واقع از طبقه توانگران بودند كه نه جايگاه ديني قابلي در جامعه داشتند و نه از شرافت و كياستي برخوردار بودند لذا اين دسته هرگز   نماينده اسلام بعنوان يك دولت و ملت در اندلس نبودند. اين حاكمان جديد با گرفتن مالياتهاي ظالمانه از مردم، آنها را به ستوه آورده و به تدريج جامعه را فرسوده كردند. همه اين مالياتها صرف عياشيها و خوشگذراني هاي اين حكام مي شد. از سوي ديگر اين حكام براي توسعه قلمرو خود به جنگ با يكديگر مشغول شدند و هركدام در جلب حمايت و دوستي پادشاه صليبي شمال اسپانيا مي كوشيد و بسيار در برابر او ترسو و ذليل بودند. همه اين ملوك الطوائف به پادشاه صليبي اسپانيا «آلفونسوي ششم» جزيه مي دادند و بدتر از اين، هر كدام از آنها از وي براي غلبه بر امير مسلمان ديگر ياري مي جستند!!
اين حالت زار و چند دستگي كه بين امراي مسلمان اندلس وجود داشت؛ آلفونسو را تشويق كرد كه براي ريشه كن كردن اسلام از اندلس و توسعه مرزهاي اسپانيا به زمان قبل از ورود مسلمانان به آنجا اقدام كند. لذا تصميم گرفت كه يك جنگ مقدس!! براي باز پس گيري اندلس از مسلمانان به راه اندازد. در اين ميان مسلمانان غرق در غفلت و بي خبري و سرگرم كشمكش با يكديگر بودند ولي در آن طرف آلفونسو به سرعت خود را براي جنگ با مسلمانان آماده مي كرد و از تمام اروپا نيرو جمع مي كرد. ناگهان اتفاق بزرگي افتاد كه ناقوس خطر  را براي همه مسلمانان اندلس به صدا درآورد. جريان از اين قرار بود كه آلفونسو در سال 478 ه ق براي تحقق نقشه خود به حركت درآمد و ناگهان شهر طليطله (تولدو) كه شهري بزرگ و آباد بود را تصرف كرد. اين آلفونسو نخستين فرمانرواي مسيحي بود كه هنگام جنگ با مسلمانان علامت صليب بر لباس خود نصب مي كرد تا نشان دهد كه اين جنگها كاملا جنگهاي مذهبي است. دست يافتن آلفونسو بر طليطله، محرك و مشوق اصلي صليبيان براي راه انداختن جنگهاي صليبي اروپاي غربي بر ضد مسلمانان حتي در مشرق عالم اسلامي كه بيش از دو قرن طول كشيد، به شمار مي رود.

كشمكش بين اندلس اسلامي و اسپانياي صليبي وارد دور تازه اي شد. همه چيز به نفع مسيحيان به پيش مي رفت. گويا يك خيزش بزرگ صليبي در سراسر  اروپا و خاصه در اسپانيا داشت اتفاق مي افتاد. اين اوضاع، حسابي آلفونسو را به شوق آورده بود و لذا هنوز از تصرف طليطله فارغ نشده كه چشم به مملكت اشبيليه دوخت و دست اندازي به متصرفات آنرا آغاز كرد. در تعقيب اين هدف حتي نامه اي سراسر تهديد و ارعاب براي حاكم اشبيليه، معتمد بن عباد نوشت و از وي خواست متصرفات خود را به وي تسليم كند. و كوشيد وي را براي جنگ تحريك كند.

در حقيقت گناه سقوط طليطله نخست برعهده همه امراي اندلس بود كه به خواب غفلت فرو رفته بودند و غرق خوشگذراني بودند اما در اين بين خاصه معتمدين عباد كه قدرتمندترين امير ملوك الطوائف به شمار مي رفت احساس گناه مي كرد. و بيش از بقيه احساس خطر كرد همين طور همسايگان مسلمان طليطله كه سپاه توانمندي در اختيار داشتند و مي توانستند جلوي سقوط آنرا بگيرند لذا بيش از ديگران شايسته سرزنشند. معتمدين عباد حاكم اشبيليه كه اينك آلفونسو به سرزمين او چشم دوخته بود پس از مشورت با بزرگان شهر خود از تصميم گرفت از برادران مسلمان خود در آنسوي دريا يعني مرابطين و رهبر آنها يعني «يوسف بن تاشفين» كمك بخواهد. اگر چه بعضي او را از عاقبت اين تصميم ترساندند ولي معتمد بدون توجه به آن، جمله اي بر زبان آورد كه در تاريخ ثبت شده است وي گفت: «اگر چوپان شتران در صحراي آفريقا باشم براي من بهتر از اين است كه خوكهاي كاستيل را بچرانم».

معتمد، قاضي خود عبدالله بن ادهم را با نامه اي تأثر برانگيز به خدمت يوسف بن تاشفين در آفريقا فرستاد. در اين هنگام وي كه در اوج پيروزي و قدرت و ترقي بود با قوم و عشيره و علماي روحاني خود به مشورت پرداخت. همگي به اتفاق آراء نظر دادند كه بايد به ناله و زاري اندلس پاسخ مثبت داد. في الحال در تمام نقاط مغرب و شمال آفريقا نفرات خود را براي جهاد بسيج كرد. هزاران مجاهد از سراسر شمال آفريقا به او پيوستند اين سپاه عظيم از درياي خروشان مديترانه كه اينك براي عبور سپاهيان اسلام آرام گرفته بود گذشتند. همينكه يوسف بن تاشفين قدم به خاك اندلس گذاشت، به خاك افتاد و خدا را به شكرانه آن سجده كرد. اخبار عبور سپاه مرابطين به شبه جزيره اسپانيا به آلفونسو رسيد و او هم به نوبه خود از سراسر اروپا تقاضاي كمك كرد و دست از محاصره طولاني اشبيليه برداشت و راهي طليطله شد. سيل داوطلبان از فرانسه و آلمان و ايتاليا و مقر پاپ به سوي وي سرازير شدند و سپاهي گران بر وي جمع شد. دو سپاه آماده پيكاري سرنوشت ساز شدند.

دو سپاه در دشت زلاقه در دو سوي رودخانه وادي يانه (نزديك مرز كنوني پرتغال و اسپانيا) فرود آمدند. يوسف بن تاشفين قبل از جنگ طي نامه اي طبق قانون اسلام از آلفونسو خواست يا اسلام را بپذيرد يا جزيه بدهد و يا آماده جنگ شود آلفونسو با غرور و ستيزه جوئي جنگ را برگزيد و خواست كه مسلمانان را در تعيين روز جنگ فريب دهد. از اين رو طي نامه اي براي مسلمانان نوشت: «فردا روز جمعه است كه عيد شماست و پس فردا روز شنبه ،عيد يهوديان است كه وزيران و خدمت گزاران دولت ما هستند و ما بي نياز از آنها نيستيم. روز يكشنبه هم كه عيد ماست. پس روز برخورد ما و شما روز دوشنبه خواهد بود.» اين نامه را عصر روز پنج شنبه فرستاده بود و تصميم داشت كه در هنگام نماز جمعه مسلمانان را فريب داده و ناگهان بر آنها حمله كند ولي «معتمدبن عباد» متوجه شد كه وي نيرنگ زده لذا نيروهاي اسلامي از هر جهت خود را آماده مقابله نمودند.

در صبحگاه روز جمعه (12 رجب سال 479 ه) قواي مسيحي كه فكر مي كرد مسلمانان را فريب داده اند به حركت در آمد ولي ناگهان خود را در برابر نيروهاي اندلسي به فرماندهي معتمدبن عباد ديدند كه در اوج آمادگي براي مقابله قرار داشتند. دو سپاه در پيكاري عمومي و هولناك درگير شدند. مقدمه سپاه صليبي بر مقدمه سپاه مسلمانان كه از قواي اندلس تشكيل يافته بود حمله برده و به شدت تحت فشار گذاشت. تهاجم به قدري شديد بود كه قواي مسلمين را از هم پاشيد و بيشتر آنها عقب نشستند ولي معتمدبن عباد در مقابل دشمن ثابت ماند و آنقدر با جنگجويان كم تعداد خود در برابر دشمن جنگيد كه زخم هاي متعددي برداشت ولي موقعيت خود را ترك نكرد. از سوي ديگر هنوز نيروهاي مرابطون وارد صحنه پيكار نشده بودند. زيرا نقشه آنها اين بود كه تمام قواي صليبي ها را به صحنه جنگ بكشند و نيروي آنها را به تحليل برده و آنها را در يك حمله گازانبري درميان گيرند.

دريك لحظه مناسب، نيروهاي مرابطين وارد صحنه پيكار شدند و نيروهاي صليبي را در ميان خود گرفته به قسمت عقب سپاه (موخره) صليبي ها حمله كردند. كشتار سختي در اين بخش لشكرگاه آلفونسو براه انداختند. هنگاميكه آلفونسو از آنچه در لشكرگاهش اتفاق افتاده بود، آگاه شد به سرعت پيش آمد تا آنرا از خطر نابودي نجات دهد ولي در آنجا با دنباله قواي مرابطين تصادم كرد. دنباله سپاه مرابطين متشكل از چهار هزار جنگجوي سياهپوست بود كه از منطقه «غنا» بوده بي نهايت متهور و دلير بودند. وسيله جنگي آنهاخنجر و تيرهاي كوچك بود. اين گروه رعب و وحشت زيادي در دل صليبي ها ايجاد كرد و مقاومت آنها را در هم شكست. يكي از آنها توانست خود را به آلفونسو برساند و خنجري در ران او فرو برد كه در اثر آن تا آخر عمر مي لنگيد. آلفونسو با باقي مانده سپاه خود روبه فرار نهاد و فقط با صد جنگجو به طليطله رسيد. همين آلفونسو با پنجاه هزار جنگجو از آنجا خارج شده بود !!

و اينگونه اين پيكار بزرگ و سرنوشت ساز با پيروزي حتمي مسلمانان پايان يافت و براي چند قرن ديگر حضور مسلمانان و دولت اسلامي در اندلس را تضمين كرد. اين از ظرايف تاريخ است كه در مشرق عالم اسلامي و در بلاد شام صلاح الدين يوسف ايوبي جلوي پيشروي صليبي ها را گرفت و آنها را شكست داد و در مغرب عالم اسلامي يوسف بن تاشفين در برابر آنها ايستاد ولي البته شهرت عالم گير يوسف مشرق، شهرت يوسف مغرب را در سايه خود قرار داده است. عليرغم نقش بزرگي كه اين يوسف در نجات مسلمانان اندلس داشته است. و اما يك انتقاد هم بر عملكرد اين سرداران مسلمان پس از پايان جنگ كرده اند. گفته اند كه مرابطين بعد از پايان جنگ، پيكار خود را تا آزادي شهر طليطله ادامه نداند و يوسف بن تاشفين به منهدم كردن توان نظامي آلفونسو اكتفا كرد. اين غفلت در آينده نزديك ، عواقب خود را آشكار كرد.

مترجم: ابو يحيي
مصدر: سايت نواراسلام
IslamTape.Com

احياي خلافت عباسي در قاهره زمان: 13 رجب 659 هـ.ق






قهرمان بزرگ سيف الدين قطز در بازگشت پيروز مندانه از ميدان جنگ بزرگ و سرنوشت ساز عين جالوت در برابر مغولان، قرباني توطئه اي دردناك شده و كشته شد. و امير بيبرس ملقب به الظاهر جاي او را گرفت. و چنانكه گفته اند حكومت از آن كسي است كه به زور بدست آورد و اين بيبرس هم اين چنين با كشتن قطز به سلطنت رسيد و لابد مي بايست در ابتداي حكومتش با چنگ و دندان تاج و تخت خود را حفظ كند. در همان ماههاي نخست با سه شورش داخلي در شهرهاي دمشق و حلب و قاهره روبرو شد. از اين رو بيبرس براي خلاص شدن از اين شورشها و مقبوليت يافتن در جامعه بر آن شد كه حكومتش را شرعي جلوه دهد.

او مدتها در اين انديشه بود و سرانجام احياي خلافت عباسي را كه در سال 656ه در بغداد بوسيله مغولان از بين رفته بود را بعنوان بهترين راه حل مشكل خود برگزيد.

او تصميم گرفت كه خلافت عباسي را اينك نه در بغداد بلكه در قاهره مستقر كند و حكومت خود را بوسيله خليفه تاييد كند. اين كار دو فايده براي حكومت مماليك داشت. اولا مسلمانان جهان مي فهميدند كه مماليك جلوي پيشروي مغولان را گرفته و آنها را شكست داه    ثانيا احياي خلافت عباسي كه بوسيله هولاكوخان مغول در بغداد سرنگون شده بود براي مماليك كسب اعتبار مي كرد.

بيبرس يكي از بازماندگان بني عباس بنام ابوالقاسم احمد پسر خليفه الظاهر محمد پسر خليفه الناصر لدين الله كه عموي مستعصم آخرين خليفه عباسيان در بغداد بود را به قاهره دعوت كرد. در ورودي شهر قاهره، بيبرس اميران، وزيران، بزرگان، قاضيان و معتمدان شهر و حتي يهوديان با توارت و مسيحيان با انجيل خود براي استقبال از وي بيرون آمدند. جشن مفصلي برگزار شد و شمعها برافروختند و مردم ياد ايام گذشته را زنده كردند. در روز 13 رجب سال 659 ه بيبرس مجلس عامي در قلعه برگزار كرد كه اعيان و بزرگان از جمله امام بزرگ عزبن عبدالسلام در آن حضور داشتند و همگي با امير ابوالقاسم احمد بعنوان خليفه بيعت كردند و او را مستنصر بالله لقب دادند و او هم به نوبه خود حكومت بلاد اسلامي «ديار مصر و شام و بكر و حجاز و يمن و فرات و همه سرزمينهاي ديگري كه با فتوحات بدست آيد» را به سلطان بيبرس تفويض كرد. و بعلاوه وي را بعنوان قسيم اميرالمؤمنين ملقب كرد.

به اين ترتيب بيبرس به هدف خود رسيد و به حكومت خود رداي شرعي پوشيد و حتي بيش از آن بدست آورد چنانكه حكومت تمام مناطق عربي را بدست آورد. ولي نه خلافت و نه جهان اسلام از احياي مجدد خلافت چيزي نصيب آنها نشد چرا كه اين خلافت فقط يك خلافت اسمي بود وخليفه فقط يك نشان ديني كه هيچ اختياري در تصميم گيري ها حكومتي نداشت بلكه حتي در قصر خود محصور و محجور بود و فقط همين براي او بود كه روز جمعه در منابر براي او دعا كنند و به او اميرالمومنين بگويند.

مترجم: ابو يحيي
مصدر: سايت نواراسلام
IslamTape.Com

جنگ چالدران[1] زمان: 2 رجب سال 920 هـ.ق





بعد از سقوط دولت فاطميان مصر در سال 567 ه ديگر هيچ كدام از فرق شيعه دولتي تشكيل ندادند تا نماينده افكار و حامي آنها باشد. البته بعضي از حكام دولت ايلخانان مغول ايران مثل سلطان محمد خدا بنده به تشيع گرويدند ولي اين مذهب، مذهب رسمي و شعار حكومت نگرديد. و همچنان مانند گذشته مذهب اهل سنت، مذهب رسمي بود. تا اينكه اسماعيل صفوي در سال 907 ه ق توانست تبريز را تصرف و بلافاصله مذهب شيعه را مذهب رسمي كشور اعلام كرد در حالي كه غالب مردم ايران اهل سنت بودند. اسماعيل شيعه اي غالي و متعصب بود. از اين رو براي تحميل مذهب تشيع بر ايران حدود يك مليون سني را كشت و براي اين منظور از عصبيت قبيلوي قبائل تركمان قزلباش (كه در آناطولي در شرق تركيه مي زيستند) استفاده كرد. وي با كمك نيروي قزلباش مذهب تشيع را بر مردم ايران تحميل كرد. اسماعيل آنچنان بر مريدان خود تسلط داشت كه از شدت تعظيم وي را سجده مي كردند. بسيار تندخو و آتشين مزاج بود. اسماعيل پيوسته در صدد گسترش مذهب تشيع بود لذا مي كوشيد كه اين مذهب را در سرزمينهاي مجاور ايران هم توسعه دهد. اين سياست به ناچار او را رو در روي عثمانيان سني مذهب قرار داد. اسماعيل كه از اين امر آگاه بود با پرتغاليان صليبي كه دشمنان سرسخت مسمانان به شمار مي رفتند هم پيمان شد. همين پرتغاليان در آن دوران از شدت كينه نسبت به اسلام باري در صدد حمله به مدينه منوره و نبش قبر رسول اكرم (ص) برآمدند تا جسد رسول الله- صلي الله عليه وسلم- را ربوده وبعدآنرا با شهر قدس معاوضه كنند. اسماعيل صفوي كه يقينا از دسيسه هاي پرتغالي ها بي خبر نبود با اين وجود با آنها بر ضد عثمانيان متحد شد. نامه هاي رد و بدل شده بين اسماعيل صفوي و «آلبوكوك» -دريانورد مشهور پرتغالي- كه در تاريخ محفوظ مانده، تاريخ صفويان عموما و خاصه شاه اسماعيل را لكه دار كرده است.

در همين زمان مردي با تدبير و نيرومند بر تخت سلطنت عثماني تكيه زده بود. اين شخص سلطان سليم ياووز (مهيب) بود كه حتي قبل از رسيدن به سلطنت نشان داده بود كه براي تصفيه دشمنانش حتي اگر برادران وي باشند، بسيار جدي است. سلطان سليم به درستي خطر صفويان و متحدان پرتغالي آنهاكه اماكن مقدسه اسلامي را تهديد مي كردند و براي مرزهاي شرقي امپراطوري عثماني خطري جدي بودند را درك كرد. او مشاهده كرد كه تشيع از ايران به سوي عراق و آناطولي سرازير شده است. لذا تصميم گرفت كه اقدامي عاجل و جدي براي مقابله با اين خطر كه امت اسلامي را تهديد مي كرد، انجام دهد.

به زودي جنگ لفظي بين سلطان سليم و شاه اسماعيل در قالب نامه هاي خشن و تهديد آميز آغاز شد. سليم در اين نامه ها شاه اسماعيل را به پذيرش دين صحيح و ترك تشيع و خودداري از آزار مسلمانان اهل سنت فرا خواند. در مقابل اسماعيل بر انحراف خود اصرار ورزيد و حتي براي ريشخند و استهزاء سليم مقداري ماده مخدر براي وي فرستاد و نوشت: «من فكر مي كنم كه تو نامه هاي خودت را تحت تأثير اين ماده مخدر مي نويسي» و از اين قبيل.

از اين رو سلطان سليم براي جنگي مهيب و هولناك با صفويان آماده شد. پيش از حمله به ايران شيعيان طرفدار صفوي در آناطولي را تعقيب كرده و هزاران نفر از آنها را كشت زيرا آنها را جاسوسان دولت صفوي مي دانست. سپس يكي از بازماندگان سلسله «آق قوبونلو» -كه قبل از پيدايش صفويان بر غرب ايران و عراق فرمان مي راندند -را دعوت كرده و او را به مشاركت در حمله بر ضد صفويان تشويق كرد. وي پذيرفته و به سپاه عثماني پيوست.

جاسوسان سلطان سليم به وي گزارش دادند كه شاه اسماعيل صفوي قصد دارد جنگ را تا فصل زمستان به تأخير اندازد تا سپاه عثماني از سرما و گرسنگي تلف شوند و به وي خبر دادند كه اسماعيل به دشت ياس چمن در مرز آذربايجان عقب نشيني كرده است. از اين رو سلطان سليم سپاه انبوه خود را قبل از فصل زمستان روانه ايران كرد و به دشت چالدران (در مغرب آذربايجان غربي) رسيدند و ارتفاعات اطراف را اشغال كردند از اين رو سپاه عثماني بر ميدان جنگ تسلط داشت. سرانجام در 2 رجب 920 ه سليم با سپاه خود همچون صاعقه بر سر سپاه صفوي فرود آمد و به شدت صفوف آنها را از هم گسست و اسماعيل مانند موش ترسيده از ميدان جنگ فرار كرد.

سلطان سليم به سمت تبريز به پيش رفت و پايتخت صفويان را اشغال كرد و آنجا را مركز فعاليتهاي جنگي خود قرار داد. ولي البته سليم به همان پيروزي در چالدران بسنده كرد و اي كاش جنگ را تا بر اندازي دولت صفوي ادامه مي داد ولي آن دولت مانند غده سرطاني در منطقه ادامه يافت. علت عقب نشيني سليم آن بود كه فرماندهان سپاه وي جنگ در سرماي سوزناك آذربايجان را نپذيرفتند.

اين جنگ باعث شد كه مناطق شمال عراق و دياريكر ضميمه خاك عثماني شود و مذهب سني در آسياي صغير و آناطولي تسلط يافته و مذهب شيعي به ايران محدود شود. اين جنگ پرده از روابط پنهان و آشكار صفويان با پرتغالي ها و هماهنگي كامل آنها برداشت و نشان داد پرتغاليان كه سر سخت ترين دشمنان اسلام در آن زمان بودند چگونه از فرصت اشتغال عثماني ها با صفوي ها استفاده كرده و بعضي از متصرفات عثماني را تصرف و بر مهمترين راههاي ارتباطي بين شرق و غرب سيطره يافتند.

مترجم: ابو يحيي
مصدر: سايت نواراسلام
IslamTape.Com


 

[1] تاريخ الدوله العثمانيه، تاريخ الدوله العليه، سلاطين آل عثمان، التاريخ الاسلامي ج8 تاريخ الدوله الصفويه

سقوط يافا بندر زيباي فلسطين زمان: 7 رجب 1367 هـ.ق – 14 مه 1948 م






بندر يافا، شهري عربي و زيبا و چشم نواز با موقعيت استراتژيكي در ساحل شرقي درياي مديترانه قرار داشته و از ثروتمندترين شهرهاي فلسطين بوده كه در پرورش و تجارت پرتقال شهرت فراوان دارد. يهوديان پس از مهاجرت به فلسطين يك محله خاص يهود به نام تل آويو در آن شهر ايجاد كردند كه تا سال 1914 م – 1333 ه تعداد منازل آن از 150 واحد بيشتر نبود. اين محله تا زمان اشغال فلسطين بوسيله انگليس بسيار كوچك و بي ارزش بود. اما با ورود انگليسي ها،  آنقدر اين محله و ساير شهركهاي يهودي نشين در اطراف يافا افزايش يافت كه اين شهر در محاصره آنها قرار گرفت. بعد از صدور اعلاميه ظالمانه سازمان ملل براي تقسيم فلسطين در سال 1947م. يهوديان با حمايت انگليس بر ضد اهالي يافا كه بيشتر از 60 هزار نفر بودند به جنگ پرداختند. قبل از آن اهالي يافا از توطئه هاي يهوديان و خوابهايي كه براي شهرشان ديده بودند، بي خبر بودند و در خواب غفلت به سر مي بردند. با يورش يهوديان به سوي شهر، مردم خود را براي يك مقاومت طولاني آماده كردند. متعاقب آن چندين كميته براي مقاومت به قرار زير تشكيل شد:

1- كميته اقتصادي: اين كميته وظيفه تنظيم بازار و ذخيره مواد غذايي و جلوگيري از سود جويي و تقلب را بر عهده داشت.

2- كميته دفاع: اين كميته وظيفه داشت خطوط دفاعي را تحكيم كرده و اتومبيل ها را براي جنگ و كمك رساني و انتقال اسلحه، آماده كنند.

3- سه كميته براي بهداشت و درمان :اين سه كميته براي خدمات رساني به مجاهدان خطوط مقدم جبهه و كنترل ارتباط شهر با خطوط مقدم و مبارزه با بيماريهاي واگير ناشي از جنگ تشكيل شده بود.

4- كميته فشنگ و مين: اين كميته وظيفه ساخت بمب و نگه داري اسلحه ها و فراهم كردن فشنگ را بر عهده داشت.

اما عليرغم اين سازماندهي خوب و روحيه و مقاومت عالي، شهر از كمبود اسلحه و مهمات در رنج بود. مردم شهر فقط 284 قبضه اسلحه داشتند و 540 جنگجو به فرماندهي شيخ حسن سلامه وظيفه دفاع از شهر را بر عهده داشتند، مردم يافا كوشيدند كه از كميته نظامي مجمع كشورهاي عربي مستقر در دمشق تقاضاي كمك كنند ولي نشاني از زندگي در اين كميته نبود مردم يافا بين آتش يهوديان از يك سو وضعف تسليحات و كمي مجاهدين خود از سوي ديگر درمانده بودند. مردم يافا مأيوسانه از روساي عرب كمك خواستند. فقط رئيس جمهور لبنان وعده داد كه چهار كشتي براي انتقال بيماران و مجروحان خواهد فرستاد. و البته آن كشتي ها هم هرگز نرسيدند.

مصيبت مردم شهر ادامه داشت تا اينكه خبر تاسيس كشور اسرائيل در 7 رجب 1367 ه – 14 مه 1948 م پخش شد. اين خبر تير خلاصي بود بر مقاومت مردم شهر يافا؛ شهر تسليم شد و نيروهاي يهودي وارد شهر شدند و به قتل و غارت و اسارت مردم اقدام كردند. بسياري از پژوهشگران بر اين باورند كه شهر به آساني تسليم نشده بلكه قبل از تسليم شدن حدود 7700 كشته و زخمي از فلسطينيان و داوطلباني كه از شهرهاو كشورهاي اسلامي ديگر آمده بودند تقديم كرد.

مترجم: ابو يحيي
مصدر: سايت نواراسلام
IslamTape.Com

جنگ جهاني دوم زمان: 17 رجب 1358 هـ. ق – 1 سپتامبر 1939 م.






امپراطور آلمان «ويلهلم» در ديدارش با سلطان عبدالحميد دوم- امپراطور عثماني در سال 1314 ه در شهر دمشق، اعلام كرد كه «سيصد مليون مسلمان جهان مي توانند بر دوستي آلمان، اعتماد داشته باشند.» با اين اعلام، آلمان از خطوط قرمز اروپا عبور كرد و از دايره نزاع دائمي با اسلام و امپراطوري عثماني خارج شد. متعاقب آن قدرتهاي اروپايي متفقا تصميم گرفتند اين عضو منحرف را كه باشديدترين دشمن اروپا يعني امپراطوري عثماني، هم پيمان شده تنبيه نمايند. به زودي هم اين كار را كردند. با پايان يافتن جنگ جهاني اول حدود 25000 مايل مربع كه جمعيتي حدود 7 مليون نفر را در خود جاي مي داد از خاك آلمان جدا كرده و به ديگر كشورهاي اروپايي ضميمه كردند. چنانكه مناطق آلزاس و لرن را به فرانسه دادند. منطقه آلماني نشين «سودت» را به چك اسلواكي دادند و لهستان هم بندر دانزيگ آلمان را تصاحب كرد. اين تغييرات و اتفاقات به موجب قرار داد ورساي در سال 1919 م. حاصل شد كه پس از پايان جنگ جهاني اول در كاخ ورساي پاريس تشكيل شده بود. نماينده آلمان هنگام امضاي اين قرارداد گفته بود. «20 سال ديگر دوباره همديگر را خواهيم ديد.»

ديگر نتيجه تأسف بار جنگ اول جهاني آن بود كه امپراطوري عثماني در سال 1342 و براي هميشه از نقشه جهان حذف شد و از دل آن يك كشور سكولار و ناسيوناليست بنام «تركيه» زاده شد. از آن پس، مسلمانان در عرصه بين المللي وزنه قابل اعتنايي نبودند. آلمانها هم از نتايج جنگ احساس حقارت و سرشكستگي مي كردند و در انديشه احياي مجدد قدرت خود بودند. آنها به دنبال شخصيتي بودند كه آب رفته را به جوي باز آورد. به زودي صحنه سياسي آلمان شاهد ظهور فردي بسيار نژاد پرست و خطرناك بود. آن فرد «آدولف هيتلر» بود كه در جنگ جهاني اول درجه گروهباني داشت. او ديده بود كه چگونه امپراطوري آلمان در جنگ شكست خورده و تحقير شده بود. پس از پايان جنگ وي به حزب نازي (حزب ناسيونال سوسياليست آلمان) پيوست كه ادعاي احياي امپراطوري و سيع آلمان با تكيه بر برتري نژاد ژرمن (آريا) را داشت. هيتلر مردي بود با عزم و اراده آهنين لذا در انتخابات پارلماني سال 1933 به پيروزي رسيد و صدر اعظم آلمان شد.

اين اتفاقات خبر از تغيير مسير حوادث اروپا مي داد. زيرا به زودي هيتلر پيمان ورساي را لغو كرد و خواستار مناطقي شد كه از آلمان گرفته بودند.

در نخستين گام براي ايجاد شكاف در صف متحدان اروپايي، با انگليس يك معاهده دريايي امضا كرد و معاهده ديگري در خصوص عدم تجاوز با شوروي و لهستان به امضا رساند، منطقه سودت را از چك و اسلواكي پس گرفت.سپس ناحيه «رناني» در مرز آلمان و فرانسه را اشغال نمودو در سال 1939 از لهستان خواست كه بندر «دانزيگ» را به آلمان واگذار كند. لهستان امتناع كرد و اين بهانه اي شد براي هيتلر كه در 17 رجب 1356 اول سپتامبر 1939 با يك حمله برق آسا، ظرف 24 ساعت خاك لهستان را اشغال كند.

كشورهاي متحد از آلمان خواستند كه از لهستان عقب نشيني كند ولي با رد درخواست آنها جنگ دوم جهاني شعله ور شد. بسياري گمان مي كنند كه آن جنگ فقط در اروپا بوده و دخلي به مسلمانان نداشته لذا مسلمانان در اثر آن آسيب نديده اند. ولي هرگز چنان نيست بلكه بر عكس مسلمانان كه در اصل هيچ كاره بودند ولي نخستين قربانيان اين جنگ بودند. با شروع جنگ، مسلمانان به قربانيان جبهه مقدم تبديل شدند. چنانكه در جنگها به پيش انداخته و به خط مقدم اعزام مي شدند. زيرا در آن هنگام بسياري از كشورهاي اسلامي مستعمره اروپائيان بودند و آنها مسلمانان را از اين كشورها به جنگ اعزام مي كردند. چنانكه انگليسي ها، گردانهاي متشكل از مسلمانان هندي را در خط مقدم جنگ فرارمي دادند و فرانسوي ها مسلمانان مراكش و غرب و مركز آفريقا رادر جبهه مقدم به جنگ وا مي داشتند بعلاوه خود سرزمينهاي اسلامي نيز جولانگاه نبرد بين طرفين درگير در جنگ شد. كشورهاي شمال آفريقا از جمله مصر و ليبي و تونس، صحنه شديدترين و هولناك ترين نبردها بين آلمان و متفقين بود كه در اثر آن خون هزاران مسلمان بي گناه به زمين ريخته شد و خسارتهاي شديدي به كشورهاي آنها وارد آمد و منابع و ثروتهاي آنها غارت شد. و دارائي هاي آنها براي جنگي كه هيچ دخلي به آنها نداشت هزينه شد در اثر اين جنگ، بيكاري و فقر و ركود اقتصادي براي سالهاي طولاني، كشورهاي اسلامي را اسير خود كرد. دردناك تر از اين حوادث، اتفاقاتي بود كه پس از جنگ براي مسلمانان اروپا بخصوص مسلمانان منطقه قفقاز افتاد. رهبر ستمگر و كمونيست شوري ؛استالين مسلمانان قفقاز را به همكاري با آلمانها متهم كرد و با قساوت تمام آنها را قتل عام كرد. و يازده مليون نفر از آنها را به منطقه دور افتاده سيبري در شمال شوروي و نقاط ديگر تبعيد كرد كه در اثر اين جابجايي بسياري از آنها از بين رفتند. دولت كمونيست چين هم، همين رفتار را با مسلمانان چين تكرار كرد. خلاصه كلام آنكه اين جنگ رنجي وصف ناشدني براي تمام بشريت و خاصه براي مسلمانان بود و تعداد كشته شدگان به 54 مليون نفر رسيد كه تقريبا نصف آنها از مسلمانان بودند.

مترجم: ابو يحيي
مصدر: سايت نواراسلام
IslamTape.Com

تأسيس كشور اسرائيل زمان: 7 رجب 1367 هـ.ق – 14 مه 1948 م.






آن روز، سياه ترين و دردناك ترين روز در تاريخ امت اسلام به شمار مي رود و در خاطره مسلمانان باقي خواهد ماند. روزي كه سرزمينهاي مقدس فلسطين از دست رفت و اين خنجر مسوم در قلب امت اسلامي كاشته شد. و مانند يك غده سرطاني بر پيكره جهان اسلام روئيد و مانند يك افعي خطرناك خود را برگردن ما انداخت و مانند يك قلاده اي كه هيچ راه فراري از آن نيست مگر با تمسك به دين و شريعت و عقيده صحيح اسلامي كه ما را براي آزاد سازي مقدسات در بند صهيونيستها تشويق مي كند از آنجا كه شب پس از آن روز سياه هنوز بر قلوب مسلمين سنگيني مي كند، براي ما ضرورت دارد كه تاريخ و چگونگي حوادث اين ماجراي دردناك را مطالعه و بررسي كرده تا بدانيم كه تأسيس اسرائيل خلق الساعه و ناگهاني نبوده بلكه برنامه و دسيسه اي بوده كه از دير زماني به اين سو در جريان بوده و در آن روز سياه به نتيجه رسيده است. در ادامه اوراق تأسيس كشور پليد اسرائيل را به ترتيب بررسي مي كنيم.

براي سالهاي متمادي تلاشهايي براي اسكان و گردهمايي يهوديان پراكنده جهان در فلسطين جريان داشته است. از جمله در قرن شانزدهم ميلادي يك يهودي بنام «داويد روبيني» كوشيد كه در اراضي فلسطين، كشوري براي يهوديان تاسيس كند. همچنين در اواخر قرن هجدهم، ناپلئون بنا پارت در حين محاصره شهر عكاي فلسطين به سال 1214ه – 1799 م. از يهوديان دعوت كرد كه در فلسطين جمع شوند و او يهوديان را وارثان قانوني فلسطين مي دانست. پس از آن تلاشهاي «حاييم مونتفيور» ايتاليايي براي خريد فلسطين از محمد علي حاكم مصر، قابل ذكر است. تلاش خاخام «كاليشار» و «موسي هنيس» از آلمان در ادامه آن كوششها بود. اين موسي هنيس نخستين كسي بوده كه ايده ساخت شهركهاي يهودي در اراضي فلسطيني را ارائه كرده است. و اخيرا تلاش صهيونيست اطريشي «هرتزل» مي باشد كه مي كوشيد سلطان عبدالحميد دوم، امپراطور عثماني را براي تأسيس كشور يهود در فلسطين راضي نمايد.

بعد از شكست تلاشهاي يهوديان براي خريد اراضي فلسطين از سلطان عثماني ،يهوديان تصميم گرفتند كه در شهر پازل سوئيس در سال 1897 م كنگره اي برگزار كنند. در آن كنگره آنها برنامه طولاني مدتي را براي تاسيس كشور اسرائيل از نيل تا فرات اعلام كردند. براي نيل به اين هدف بايد موانع زير را از پيش رو بر مي داشتند:

1- سلطان عبدالحميد دوم را در سال 1327 ه – 1909 م با كمك نيروهاي فراماسونري –طرفداران غرب- از سلطنت خلع كردند.

2- حزب اتحاد و ترقي را در كشور عثماني در رأس امور قرار دارند.

3- شريف حسين امير مكه را فريب دادند تا در سال 1335 ه – 1916 م بر ضد عثماني قيام كند تا بدين ترتيب خلافت عثماني را پاره پاره كنند.

4- انگلستان در سال 1336 ه- 1917 م به فرماندهي آلنبي، شهر بيت المقدس را اشغ كرد. همين آلنبي آن جمله مشهور را گفته كه «امروز جنگهاي صليبي به پايان رسيد» به دنبال آن تمام فلسطين به تصرف انگليسي ها در آمد.

5- در همان سال 1917 انگليسي ها بر سر تقسيم جهان عرب يا تركه مرد بيمار اروپا –امپراطوري عثماني- از طريق قرار داد سايكس پيكو به توافق رسيدند.

6- در همان سال 1917 م وزير خارجه انگليس «بالفور» برپايي كشوري براي قوم يهود را در اراضي فلسطين به يهوديان وعده داد.

7- در سال 1918 م. انگليس فلسطين را كشوري تحت قيمومت اعلام كرد و خود عهده دار امور فلسطين شد. اين سياست براي اجراي وعده بالفور در پيش گرفته شده بود. جامعه ملل نيز (آن موسسه بعد از جنگ جهاني اول براي حفظ صلح و امنيت در جهان تشكيل شده بود و بعد از جنگ جهاني دوم سازمان ملل جاي آنرا گرفت) اين تصميم انگليس را تاييد كرد تا بدين ترتيب اشغال ظالمانه و تجاوز كارانه اراضي مقدس فلسطين بيش از پيش تثبيت شود.

از اين سال مهاجرت گروههاي بزرگي از يهوديان اروپا و آسيا و آمريكا به فلسطين آغاز شد. متعاقب آن ملت فلسطين دريافت كه يك توطئه جهاني براي اسكان يهوديان اين فرزندان ميمون و خوك در وطن فلسطيني در كار است. لذا خود را براي دفاع آماده كرد.

در گام نخست كميته ها و كنفرانس ها و گفتگوهايي را براي جلوگيري از مهاجرت يهوديان برگزار كردند. اما پس از بي نتيجه ماندن آنها به مقاومت مسلحانه روي آوردند زيرا مي ديدند كه انگليس، مخفيانه، يهوديان را مسلح مي كند و يهوديان جسور شده و پرچم يهودي را بر فراز ديوار براق در سال 1928 م. برافراشته اند. به دنبال آن حادثه انتفاضه براق آغاز شد و قهرمانان مقاومت و جهاد اسلامي امثال شهيد امين الحسيني و شهيد عزالدين قسام و شهيد عبدالقادر حسيني وارد ميدان مبارزه شدند و باب جنگ و پيكار بين مسلمانان از يك طرف و يهوديان و حاميان انگليسي آنها از طرف ديگر گشوده شد.

مردم فلسطين تلاش كردند كه از رهبران و رؤساي كشورهاي عربي و اسلامي در خواست كمك كنند ولكن مع الاسف گوشهاي شنوايي نيافتند. زيرا در آن هنگام همه كشورهاي عربي تحت اشغال انگليس و فرانسه بودند يا در واقع تحت سيطره و نفوذ مستقيم آنها قرار داشتند و در نتيجه همان حكام عرب عاملي براي وارد كردن فشار بر فلسطيني ها محسوب مي شدند. از اين رو هر گاه كه در عرصه جهاد، فلسطينيان به موفقيت هايي بر ضد يهوديان دست مي يافتند، انگليس و فرانسه بر حكام عرب فشار وارد مي كردند تا آنها هم به نوبه خود رهبران مقاومت را وادار كنند دست از مقاومت و انتفاضه برداشته و بر سرميز مذاكره بنشينند.

با شروع جنگ جهاني دوم مهاجرت يهوديان به فلسطين كاهش يافت ولي بارديگر با آشكار شدن نشانه هاي شكست آلمان كه در هنگام جنگ در رقابت با انگليس از فلسطيني ها حمايت مي كرد مهاجرت يهوديان از سرگرفته شد. با پايان يافتن جنگ يك بازيگر جديد و قدرتمند به نفع نوادگان ميمون و خنزير وارد عرصه بازي شد. اين بازيگر جديد، آمريكا بود كه خود را وارث نقش اروپا عموما و و خاصه انگليس در منطقه خاورميانه و فلسطين مي دانست. از سويي يهوديان نيز كه ضعف انگليس را بعد از جنگ جهاني دوم احساس كرده بودند به دنبال حامي قدرتمند ديگري بودند. آمريكا بويژه در دوره رياست جمهوري «ترومن» كه يهودي تبار بود صدها هزار يهودي را به فلسطين انتقال داد. آمريكا با زمينه چيني براي صدور اعلاميه ظالمانه سازمان ملل متحد براي تقسيم فلسطين بين عربها و يهوديان در سال 1947 م – 1366 ه. به بازي گردان اصلي عرصه فلسطين تبديل شد و نقش خود را براي تأسيس كشور اسرائيل كامل كرد. همه كشورهاي اسلامي اعلاميه سازمان ملل را رد كردند. ولي آمريكا آراي سه كشور كم ارزش و حاشيه نشين «تايلند و هائيتي و ليبريا» را براي كسب اكثريت در رأي گيري خريد. بعد از صدور اين اعلاميه ظالمانه، فلسطيني ها مطمئن شدند كه در ميدان مبارزه با يهود و حاميان اروپايي و آمريكايي آنها تنها و بي باور هستند. لذا شعله هاي مقاومت و جهاد در تمام نقاط فلسطين شعله ور شد و مجاهدان فلسطيني، پيروزي هاي چشمگيري در جنگهاي نابرابر با يهوديان و حاميان آنها در مناطق «صبيح، ظهرالحجه و كفركتا و دهشيه» بدست آوردند. اين حوادث، انگليسي ها را بر آن داشت يا يهوديان را به جديدترين تسليحات از جمله هواپيما هاي جنگنده مجهز نمايند. بدين ترتيب سراسر فلسطين در آتشي مهيب فرورفت.

ضربه نهايي و مجلس ختم اين حكايت مصيبت بار زماني بود كه انگليس بطور ناگهاني و بدون اعلام قبلي از فلسطين عقب نشيني كرد و قيمومت خود بر فلسطين را لغو كرد و امور آن را به يهوديان واگذار كرد و يهوديان نيز در 7 رجب 1367 ه – 14 مه 1948 م. تأسيس كشور اسرائيل را اعلام كردند. متعاقب آن صفحات جديد مصائب ملت فلسطين آغاز شد. چنانكه از سرزمين مادري خود آواره شده، كشتار و حتي بطور وحشتناكي قتل عام شدند و شهرهاي آنها يكي پس از ديگري غصب شد تا رؤياي يهود واقعيت يابد و اين كابوس همچنان ادامه دارد.

مترجم: ابو يحيي
مصدر: سايت نواراسلام
IslamTape.Com

ترور شهاب الدين غوري ـ مؤسس اولين دولت مسلمان هند




زمان : يکم شعبان سال 602 هجري
مکان : غزنه ـ افغانستان
موضوع : گروهي از کفار ، فرمانده بزرگ؛ شهاب الدين غوري را ترور مي کنند.

تاريخ اسلامي سرزمين ماوراء النهر بر بسياري از مسلمانان پوشيده مانده است . اين در حالي است که تاريخ اسلام در آن سرزمين خيلي زود و از همان صدراسلام در عصر خلافت امير المؤمنين عمر فاروق رضي الله عنه که صحابه امپراطوري ايران را در نورديدند و ساسانيان را ساقط کردند و در سال 22 هجري متوجه سرزمينهاي ماوراء النهر و ترکان شدند؛ آغاز مي شود . پس از عصر صحابه نيز مردان بي نظير و نيرومندي که همگي حديث پيامبر  صلى الله عليه و سلم  را درباره فضيلت فتح هند نصب العين خود قرار داده بودند آن فتوحات را در مشرق به سوي هند تکميل کردند.

از جمله اين مردان عبدالرحمن بن ربيعه ملقب به ذوالنور و عبيدالله بن ابي بکره و شريح بن هاني و ابن اشعث و قتيبه بن مسلم و محمد بن قاسم بودند . با روي کار آمدن عباسيان به ندرت به مرزهاي هند لشکرکشي شد . تا اينکه غزنويان روي کار آمدند و فرمانرواي قدرتمند آن يمين الدوله سلطان محمود بن سبکتکين به هند لشکرکشي کرد و آنرا فتح کرد، بتهاي زيادي را شکست و معابد بسياري تخريب کرد و اسلام را در آنجا منتشر کرد، در مناطقي که هيچ اثر و نشانه اي از آن بر جاي نماند. و البته سلطان محمود به خاطر درهم شکستن شوکت و قدرت امراي هند و فتح بيشتر نقاط آن سرزمين، پيشگام بوده و اولويت با اوست ولي سلطان محمود و جانشينان وي در هند ماندگار نمي شدند و بعد از هر پيکار مجدداً به غزنه باز مي گشتند و اين فرصت لازم را براي تمرد و شورش به امراي هندي مي داد. تا اينکه شخصيت اين داستان ما که اثر گذارترين فاتح مسلمان هند به شمار مي رود ، ظهور کرد. اين شخص ، سلطان بزرگ و فرمانده ورزيده شهاب الدين ابوالمظفر محمد بن سام غوري فرمانرواي خراسان و افغانستان مي باشد. غوريان اصالتاً ترکان کافري بودند که مسکن آنها در کوههاي غور که منطقه اي بود وسيع و سرد و خشن كه  بين غزنه و هرات در افغانستان کنوني قرار داشت . در دوره سلطان محمود مسلمان شدند و او هم حکومت سرزمينشان را به آنها واگذار کرد و تا زماني که غزنويان ضعيف شدند بر همين منوال باقي بودند . در آن هنگام شورش امراي هندي افزايش يافته و خطر آنها براي سرزمينهاي اسلامي نمايان شد . در چنين موقعيتي سلطان شهاب الدين غوري و برادرش غياث الدين قيام کرده و غزنه پايتخت غزنويان را تصرف کردند و بر امور مسلط شدند و سلسله غوريان را برپا کردند و از سال 583 هجري پس از فراغت از امور داخلي و تثبيت موقعيتشان ، فتوحات هند را از سرگرفتند.

اولين برخورد شهاب الدين غوري با امراي هندي به سودش پايان نيافت . شهاب الدين با ارتش خود به شهر مرزي شرستي وارد شد و آنرا اشغال کرد اما « کولا» پادشاه هند در رأس لشکري نيرومند به شمول تعداد زيادي فيل بر لشکر شهاب الدين حمله کرد، هزيمت مسلمانان حتمي بود لذا فرماندهان لشکر به شهاب الدين پيشنهاد کردند که خود را نجات دهد ولي او نپذيرفت و به جنگ ادامه داد تا اينکه به شدت زخمي شد با اين وجود مثل يک قهرمان مي جنگيد و حتي يک فيل را از پا درآورد . شهسواران شهاب الدين او را به مسافتي حدود 40 کيلومتر روي سر خود حمل کردند در حالي که همچنان خونريزي داشت و سربازان ترسيدند که ممکن است بميرد ولي او سلامتي خود را پس از درمان بدست آورد . و وقتي به لاهور بازگشت فرماندهاني را که از معرکه گريخته و پايداري نکرده بودند به شدت توبيخ کرد چنانکه براي هر کدام قدري جو فرستاد و به آنها گفت : « شما امير نيستيد بلکه حيوان هستيد  »

در پنج سال بعد از آن جنگ، شهاب الدين براي جبران شکست نقشه  مي کشيد و آمادگي مي گرفت . اينکه طولاني شد علتش بروز نا آرامي در دولت نوپاي غوريان بود . بالاخره در سال 588 هجري تصميم گرفت بار ديگر به هند حمله کند . گفتني است که شهاب الدين آن دسته از فرماندهاني را که از ميدان جنگ گريخته بودند به شدت مؤاخذه کرد و جالب است که وقتي يکي از آنها کوشيد بار ديگر رضايت وي را بدست آورد ، سخناني به وي گفت که بيانگر احساس و شعور واقعي يک مسلمان راستين است . وي گفت : « بدان از زماني که آن کافر ـ فرمانرواي هند ـ مرا شکست داده با همسرم ، همبستر نشده ام و لباس سفيد را از خود جدا نکرده ام ـ يعني لباس کفن ـ و من به جنگ مي روم و اعتماد من بر خداوند است نه بر غوريان و نه غير ايشان ، اگر خداوند مرا ياري کرد و دينش را نصرت داد ، از فضل و بزرگواري خود چنين کرده و اگر شکست خورديم در پي من نباشيد حتي اگر زير لگام اسبان لگدکوب شدم . »

شهاب الدين لشکري 70 هزار نفري آماده کرده و بعد از نماز صبح بر لشکر فرمانرواي هند که فريب خورده بودند حمله کرد، کشتار سختي از کفار به راه افتاد و « کولا » فرمانرواي هند کوشيد بگريزد ولي يارانش به او گفتند : تو براي ما سوگند خوردي که ما را تنها نمي گذاري و فرار نمي کني » از اين رو از اسب خود پياده شد و بر فيل سوار شد و به جنگ ادامه داد تا اينکه به اسارت درآمد و وقتي در برابر شهاب الدين قرار گرفت ، شهاب الدين با وي درشتي کرده و سرزنشش کرد. « کولا » خواست که با تقديم اموال فراوان ، خود را رها کند . ولي شهاب الدين که مي دانست با کشته شدن « کولا » مسير فتوحات هند تسهيل خواهد شد ، پيشنهاد وي را رد کرد و او را کشت . »

شهاب الدين نبرد ديگري در هند داشت که از نبرد گفته شده شديدتر بوده است . پيروزي هاي شهاب الدين « نبارس » بزرگترين فرمانرواي هند که سرزمين وي در مرزهاي چين قرار داشت را نگران کرد . لذا سپاهي گران متشکل از يک ميليون جنگجو و به شمول 700 فيل فراهم کرده و تصميم گرفت به بلاد اسلامي يورش آورد . خبر که به شهاب الدين رسيد براي دفاع از اسلام و بلاد اسلامي به مقابله « نبارس » شتافت و دو سپاه در کنار رود ماخون با يکديگر روبرو شدند و خداوند ، مسلمانان را پيروز کرد و هندي ها و پادشاهشان را به سختي عقب راندند. در پي اين پيروزي شهاب الدين وارد سرزمين « نبارس » در شمال هند شد و آنجا را تصاحب کرد. شهاب الدين و برادرش غياث الدين تصميم گرفتند که مقر حکومت خود را به « دهلي » منتقل کنند ولي فرصت اين کار را نيافتند ولي سلاطين بعدي غوري اين فکر را دنبال کردند و دهلي را پايتخت سلسله غوريان کردند. به اين ترتيب اين دولت اولين دولت اسلامي در هند به شمار مي رود و تاريخ اسلامي هند با اين سلسله شروع مي شود.

همه کفار هند و کافران ديگر مانند ترکان که هنوز بر بت پرستي خود بودند خطر تازه را احساس کردند و متأسفانه بعضي از امراي مسلمين هم که هيچ غمي جز دنيا و نگهداري تاج و تخت خود حتي اگر شده با تضعيف دين ندارند ، به صف مخالفان غوريان پيوستند. از جمله اين امراء يکي خوارزم شاه بود که طمع داشت مانند سلاطين سلجوقي در منابر عراق به نام او خطبه خوانده شود ولي ناصر خليفه وقت عباسي درخواست وي را نپذيرفت و از غياث الدين و شهاب الدين غوري خواست که جلوي تجاوز خوارزمشاه را که قصد داشت به زور عراق را اشغال کند بگيرند . خوارزمشاه نيز از غوريان بيمناک شد و قراختاييان که ترکاني کافر بودند را براي حمله به غوريان تحريک کرد . خوارزمشاه آنها را از شهاب الدين ترساند و آنها را فريفت تا اينکه براي جنگ با شهاب الدين آماده شدند.

شهاب الدين در هند مشغول جنگ بود لذا قراختاييان با استفاده از اين فرصت به سرزمينهاي غوري حمله کردند . غياث الدين نيز به بيماري نقرس مبتلا بود . در نتيجه بر قسمتهايي از کشور غوريان مسلط شدند و قتل و غارت بسيار کردند و مصيبت بسياري بر مسلمانان وارد شد . تعدادي از فرماندهان غوري درصدد مقابله برآمدند و لشکري از مجاهدين و جنگجويان داوطلب و شهادت طلبان فراهم آورده و ناگهان به اردوگاه قراختائيان يورش بردند و کشتار سختي کردند . نيروهاي شهاب الدين نيز به کمک آنها آمده و بيشتر سربازان ختايي را کشتند و اگر هم کسي از قتل نجات يافت در رود جيحون غرق شد و وقتي خبر اين شکست به فرمانرواي قراختائيان رسيد ديه کشتگان خود را از خوارزمشاه مطالبه کرد که در غير آن صورت کشورش را خواهد گرفت . تنها در اين هنگام بود که خوارزمشاه با غوريان هم پيمان شد.

شهاب الدين خيرخواه اسلام و مسلمانان بود و دشمن اهل بدعت و فساد بويژه فرقه اسماعيليه باطني بود . چنانکه هرگاه بر آنها دست مي يافت مي کشت و مساکن آنها را ويران مي کرد و آنها را به پيروي از شعائر اسلام و ترک محرمات وادار مي ساخت . و بسياري از زنديقان را کشت . وقتي برادرش غياث الدين درگذشت، به جاي وي بر تخت نشست و با اين حساب سلطنت و فرماندهي ارتش هر دو را بدست گرفت . از آن پس تمام همت وي صرف فتوحات در هند شد و بسياري از مناطق را فتح کرد و اسلام به سرزمينهايي راه يافت که قبلاً هرگز بدان وارد نشده بود. مشغولي شهاب الدين درهند کفار قراختائي را به فکر تسخير سرزمينهاي غوريان انداخت . از اين رو شهاب الدين براي دفاع به موطن اصلي خودش بازگشت و توانست جلوي پيشروي آنها را بگيرد و با آنها صلح کند که به سرزمين خود بازگردند . در اين برهه نا آرام ، طمعکاران و ملحدان و خرابکاران مجال ظهور يافتند . از جمله يکي از غلامان شهاب الدين به اسم « أيب باک » که شايعه کرد شهاب الدين در جنگ با قراختائيان کشته شده و خودش را سلطان خواند. اموال بسياري غارت کرد و بدسيرتي در پيش گرفت و زنديقان و خرابکاران را به خود نزديک کرد. کسي که اين غلام را به اين نيرنگ راهنمايي کرد، زنديقي بود به اسم « عمربن يزان » و وقتي خبر به شهاب الدين رسيد ـ که زندقه را بزرگترين جرم مي دانست ـ سريعاً متوجه آنها شد و هر دو را گرفت و کشت . آنگاه اين فرموده خداوند متعال را تلاوت کرد : « إِنَّمَا جَزَاءُ الَّذِينَ يحَارِبُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيسْعَوْنَ فِي الأرْضِ فَسَادًا أَنْ يقَتَّلُوا أَوْ يصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلافٍ أَوْ ينْفَوْا مِنَ الأرْضِ ذَلِكَ لَهُمْ خِزْي فِي الدُّنْيا وَلَهُمْ فِي الآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ ( مائده : ٣٣ ) » « همانا جزاي کساني که با خدا و رسول او جنگ مي کنند و در زمين براي فساد مي کوشند اين است که کشته شوند و يا به دارآويخته شوند و يا دستها و پاهايشان از سمت مخالف يکديگر ـ يعني دست چپ و پاي راست و يا پاي چپ و دست راست ـ قطع گردد و يا از زمين خودشان رانده و تبعيد شوند. اين ذلت و رسوايي براي آنان در دنياست و در آخرت به عذاب بزرگ مجازات مي شوند.»
شهاب الدين دريافته بود که ملحدان و زنديقان و باطني ها خطرناک تر از کفار هستند زيرا آنها در بدنه امت اسلامي رخنه مي کنند و خانه را از داخل و بنيان آن خراب مي کنند لذا بعد از آنکه با قراختائيان صلح کرد، تصميم گرفت که کشور را از وجود آنها پاک کند به اين ترتيب دستور تعقيب آنها را صادر کرد و حتي بر ضد اسماعيليان در سرزمينهاي ديگر شمشير کشيد که مي خواست تمام بلاد اسلامي را از وجود اين اشرار پاکسازي کند . در ادامه اين هدف شهاب الدين متوجه مردي شد که دانيال ناميده مي شد و حاکم کوهستان جودي بود وي با وجود آنکه اسلام آورده بود با پخش شايعه قتل شهاب الدين از دين برگشت. 

بني کوکد که کفاري ترک نژاد بودند و در سلسله جبال بين لاهور و مولتان مي زيستند طغيان کردند . مساکن آنها در نقاط مرتفع و استوار قرار داشت . شوکت و قدرت آنها فزوني يافته و شروع به راهزني کردند و مسلمانان از آنان بيمناک شدند. کاروانهاي تجاري را غارت مي کردند و وقتي شايعه قتل شهاب الدين و شورش هندي ها را شنيدند ، جسورتر گشتند . در اين موقع شهاب الدين سرگرم تهيه سپاه و ساز و برگ براي جنگ با قراختائيان بود با شنيدن خبر طغيان بني کوکد از تصميم خو د منصرف شده و نخست عزم سرکوب اين کفار داخل کشور خود را کرد.  لذا به سرعت لشکر خود را به موطن آنها رسانيد و مانند شير گرسنه اي در 25 ربيع الاول سال 602 هجري بر آنها تاخت . آن کفار هم به شدت مقاومت مي کردند شهاب الدين لشکر خود را به دو قسمت تقسيم کرده که يک قسمت به فرماندهي خودش با کفار درگير شد و قسمت ديگر سپاه به فرماندهي قهرماني ديگر بنام « قطب الدين ايبک » در پشت جبهه به کمين نشست تا در لحظات حساس نبرد ، وارد معرکه شود. در گرما گرم جنگ قطب الدين از کمين خارج شده و با شعار الله اکبر بر کفار يورش آوردند لذا کافران شکست خوردند و بسياري از آنها کشته شدند و ديگران فرار کرده و به تپه اي در آن نزديکي پناه بردند و در آنجا آتش افروختند و هر يک به ديگري مي گفت درنگ نکن مسلمانان تو را مي کشند و سپس خود را به آتش مي انداخت . لذا اين قوم يا کشته شدند و يا سوختند و نابود شدند . مسلمانان غنائم فراواني بدست آوردند چنانکه هر پنج اسير به يک دينار فروخته مي شد. اين پيروزي بر تمام کافران و دشمنان اسلام در هند و سرزمينهاي اطراف گران تمام شد.

دشمنان اسلام دريافتند که براي پيروزي چاره اي جز اين ندارند که سردار اسلام و قهرمان دلاور آن ، شهاب الدين را بکشند . از اين رو چند نفر از کفار کوکدي که شهاب الدين آنها را در جنگ شکست داده بود در سپاه وي نفوذ کرده و زماني که شهاب الدين قصد هجوم به قراختائيان را داشت وي را در روز يک شعبان سال 602 هجري به قتل رساندند . جريان چنان بود که شهاب الدين در خيمه اش به تنهايي نماز شب مي خواند که اين کافران وارد خيمه شدند و او را با کارد به قتل رساندند . وقتي که يارانش وارد خيمه شدند او را کشته يافتند که به حالت سجده روي سجاده افتاده بود. آنها کفار قاتل را گرفتند و همگي را کشتند.  شهاب الدين (رحمه الله) بسيار شجاع و دلاور بود. در هند جهاد بسيار کرد با رعيت عادل و خوش رفتار بود ، مطابق شريعت بر مردم حکومت مي کرد و کوچک و بزرگ را به رعايت شريعت ملزم مي نمود . در مجلس وي علما حاضر مي شدند و درباره مسائل فقهي گفتگو مي کردند ، وي رقيق القلب و مهربان بود و بسيار گريه مي کرد و پيرو مذهب شافعي بود. باري پسر بچه علوي حدوداً پنج ساله اي را مشاهده کرد که او را صدا کرده و به وي گفت : پنج روز است که چيزي نخورده ام . شهاب الدين به گريه شد و فوراً به خانه اش برگشت و پسر بچه را با خود برد و بهترين غذاها را به او پيش کش کرد و عطايي به او بخشيد و پدرش را  فراخوانده و پسر بچه را به وي سپرد و به بقيه علويها نيز عطاي بسيار داد . شهاب الدين (رحمه الله) بدون ترديد از بزرگترين قهرمانان اسلام در شبه قاره هند بود.

ترجمه: ابويحيي
مصدر: سايت نوار اسلام
IslamTape.Com