‏نمایش پست‌ها با برچسب 5-اسلام ودشمنان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب 5-اسلام ودشمنان. نمایش همه پست‌ها


چگونه مانع ملحد شدن مردم شویم! جوانان ما در حال جذب شدن به آیین زرتشتی می باشند



نویسنده: 
محمد باقرسجودى
سوال: جوانان ما در حال جذب شدن به آیین زرتشتی می باشند و به بدون علم فقط با شنیدن سخنان کفار و رسانه ها از دین اسلام بدشان می آیید وظیفه اصلی ما در قبال برادرانمان چیست ؟؟؟؟
جواب ما: اول باید علت را پیدا کنیم

سبب : اول عملکرد حکومت است
زمان شاه این  ملایان شیعه  ظاهرا با حاکم ظالم برخورد می کرده اند و این باعث دلخوشی مردم بود، ولی اکنون خود روحانی تبدیل به شاه و حاکم شده است و آن روحانی نماینده دین شده و دین را نیز با سیاست یکی کرده است, ولی در مسئله امر به معروف و نهی از منکر، دین ایشان از سیاست جدا شده است!!!!!! چون چنانچه کسی بخواهد روحانی حاکم را امر به معروف و نهی از منکر کند آنوقت می شود: ضد دین و مرتد و محارب با خدا و مفسد فی الأرض،  و این باعث دلسردی و سرخوردگی مردم است و دنبال پشتیبان و تکیه گاهی  برای جنگ با ظالم میگردند.

سبب دوم کم کاری موحدین است موحدین با این تصور که صدای ما در مقابل صدای بی بی سی و سی ان ان و غیره  کاربرد زیادی  ندارد ساکت شده اند و این اشتباه است هر موحدی باید مبلغ دین راستین  باشد (و ملایان  ضد دین را رسوا کند) و باید یقین داشته باشد که خداوند در عمل نیک برکت میاندازد و چه بسا که یک حرف کوتاه  او، در یک مجلس خصوصی  بیشتر از جارو جنجال های ملحدین و منحرفین در رسانه های بزرگ،  تاثیر گزار باشد (سبب دوم  را دوباره بخوانید)  پس اشتباه است که اصلا کاری نکنیم و باید یادمان باشد که برکت با حق است.
 پس سبب دوم کم کاری و ناامیدی موحدین است زیرا متوجه (موضوع برکت در کار) نیستند  و برای همین ساکت اند.
و بنظرم این  سبب دوم علت اصلی پیشرفت کفار در خاک ماست

پس ای مومن
چون ز دستت میشود کاری بکن 

 و کار خود را حقیر نبین رسول الله صلی الله علیه وسلم فرموده است:
(لا تحقرن من المعروف شيئا ولو أن تفرغ من دلوك في إناء المستسقي ولو أن تكلم أخاك ووجهك إليه منبسط)
از کارهای نیک چیزی را حقیر مشمار حتی اگر این کار نیک کار کوچکی مثل ریختن آب در سطل برادرت باشد یا اینکه که وقتی با برادرت صحبت میکنی خوشرو باش ( کارهای تا این حد معمولی را هم کوچک مدان و انجام بده)
حالا ای  دوست موحد و مومن  در پرتو این حدیث  آیا نباید یک گمراه را دست کم نصحیت کنی؟ ولو با یک اشاره یا یک جمله ؟  و مطمئن باش نتیجه بلاخره مطلوب خواهد بود.
و نوشته ام را با کلام الله  جل جلاله پایان میدهم
(فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ) «الزلزلة-7» 
پس هر كه هموزن ذرّه‌اى نيكى كند [نتيجه‌] آن را خواهد ديد.



سندی بر حقانیت اسلام در برابر ملحدین و منافقین و مذبذب ها


نویسنده: 
محمد باقر سجــــودی
براساس اطلاعات مرکز آمار ایران درسال ۱۳۸۵در مقابل۴۴۵۸۲۰۳  دختر ۲۰ تا   ۲۴ساله  كه معمولا با مردانی که 5 سال بزرگترند عروسی میکنند فقط وفقط   ۳۵۷۹۸۷۵مرد ۲۵تا ۲۹سال وجوددارد بنابراین در"بازار ازدواج " دست کم تعداد ۸۷۸۳۲۸  دختر وجود خواهد داشت که هرگز قادر به یافتن همسر و ادامه مسیر طبیعی تشکیل خانواده نخواهند بود. یعنی اگر همه این مردان عروسی کنند باز 880000 زن  شوهر نصیبشان نمیشود  و بدانید و آگاه باشید که این فقط مربوط به زنان 20 تا 24 ساله است اما وضع زنان طبقات سنی دیگر  بهمن صورت اسف بار است و خصوصا 29 به بالا که دیگر واویلاست!

اگر از این آمار چیزی سر در نیاوردید پس بیایید به حرف های خانم  زهرا شجاعی مشاور رییس جمهور  گوش کنید او خیلی ساده تر گفته:
زهرا شجاعی مشاور رئیس جمهور و رئیس مرکز امور مشارکت زنان گفت:

«حتی در صورت ازدواج همه پسران با همه دختران!! باز هم یک میلیون و ۷۰۰ هزار دختر در ایران بی‌‏شوهر می مانند»
اما عدد خیلی بیشتر از این حرف این خانم است!  زیرا او میگوید در صورتی که پسران همه عروسی کنند و میدانم این محال ممکن است! چون خیلی از پسرها پول نمیابند که عروسی کنند و خیلی از آنها اصلا فاسد الاخلاقند و با صیغه و میغه و فاحشه ها امورات خود را میگذرانند و چون  تحت فشار نیستند پس  طوق ازدواج را به گردن نمیاندازند، یعنی اینکه   به لیست  و تعداد دخترانی که حتما بی شوهر خواهند ماند،  باز هم اضافه شد!
برای این میگویم (حتما)  چون شوهر  نیست !  چونکه اصلا نیست!!نیست یعنی نیست!! و باز باید  به  این  لشکر عظیم،  زنان بیوه را هم  اضافه کنید و تا حدی زنان مطلقه را هم! زیرا ما شش ملیون زن مطلقه داریم  که اکثرا جوانند در مقابل فقط یک میلیون مرد طلاق داده مجرد داریم زیرا مرد ها براحتی بعد از طلاق زن سابقشان، دوباره زن بیابند! چون زن زیاد است!
گذشته از اینها، از اول انقلاب تا حالا خیلی از مردها بخاطر  دلخوری از این انقلاب رفتند.
و خیلی از مردها بخاطر ترس از جنگ فرار کردند( حدود 4 میلیون) ولی زنها نرفتند، چون خدمت سربازی برای آنها اجباری نبود! 
حالا هم خیلی ها، بخاطر وضع بد اجتماعی و اقتصادی از ایران میروند، البته درصد کمی از روندگان جدید زنها هستند، که در خارج آینده مبهمی دارند،


همه این حقیقت ها یعنی، بیشتر و بیشتر شدن مازاد زنان آماده به ازدواج در ایران! یعنی مصیبت بزرگ ، یعنی ویرانی جامعه!
و نکته تلخ این است که چون    آمار  مشاور رییس جمهور از دفتر ثبت احوال گرفته شده  پس این سه گروه اخیر ذکر از نظر دولت ایران هنوز مردان مجرد هستند!!!!!!
 یعنی برای مثال در دفتر ثبت احوال ایران  هنوز من  که سجودی باشم مجرد محسوب میشوم!!! چون شناسنامه ام  در پیش دولت سفید است  اما حقیقت غیر از  این است و من در خارج عروسی کردم! و چندین و چند بچه دارم.
و مثل من صد ها هزار نفر در دفتر ثبت احوال بعنوان مجرد ثبت هستند در حالیکه درست نیست و در خارج عروسی کرده اند یا اصلا نمیخواهند برگردند ایران، زیرا تابیعت کشور دیگری را دارند! این یعنی چه؟ یعنی اینکه تعداد حقیقی  مردان   مجرد، بمراتب کمتر است از آمار رسمی 
 پس نتیجه چه شد؟ نتیجه این شد که ایران با  شوهر نیافتن دختران،  دچار یک بحران عمیق شد همراه دختران خانواده های آنها نیز روزگار خوشایندی نداشتند، و ندارند!
پس چاره چیست؟

یک راه حل این است که منکر حقایق شویم و سر خود را کبک وار زیر برف برده و  بگوییم همه اینها دروغ است  و مرغ ما یک پا دارد ودختر دم بخت از مردان خواهان عروسی کمتر نیستند!! بلکه مرد بیشتر از زن است!! و بعد بگوییم  دلیل همه این بدبختی ها از وضع اقتصادی مملکت است و  ایران ما  توسط آخوندها  زمینگیر شده و دودش به چشم جوانها میرود و نمیتوانند عروسی کنند پس راه حل این است که حکومت را عوض کنیم.
 در این راه حل ارائه شده، حقیقتی با دروغی یکجا شده یعنی این درست است که سیاست های غلط دولت و دزدی های کلان سرمداران این حکومت مزید بر علت شده اما زبان آمار، دیگر دروغ نیست یعنی اگر اقتصاد مملکت اگر به سطح امارات هم برسد  و اگر همه مردان توانایی عروسی  هم داشته باشند باز معضل از بین نمیرود  زیرا در امارات نیز از بین نرفته! در آنجا دولت علاوه بر صد نوع کمک ریز ودرشت و مستقیم و غیر مستقیم به هر زوج اماراتی که عروسی کنند تقریبا 25 هزار دولار میدهد  باز هم اونجا زنها شوهر نمیابند در حالیکه نه جنگ داشتند نه مشکل فرار مردان نه ملت ناراضی است و نه هیچ... فقط و فقط چون مردها پول دارند و دنبال زنهای روسی و غیره میروند  پس عروسی نمیکنند مشکل در آنجا نیز  حاد شده  تقریبا به اندازه ایران حاد است!

وانگهی  عوض کردن حکومت هم تا حالا ممکن نشده، پس گناه دخترها چیست و تا کی باید صبر کنند؟!
چاره دوم این است که  حالا چون یک دلیل عدم رغبت  بعضی از مردان به ازدواج  این است که عیاشند، پس زنها هم (باید)  حق داشته باشند به دنبال مردان هرزه بروند  ما در مقامی نیستیم که جلوی این (باید) را بگیریم عملا در همه جای دنیا و ایضا ایران، هستند زنانی که به دنبال هرزگی هستند (از سرناچاری یا تنوع) اما آیا این راه حل درستی است که هرکی به هرکی باشد؟
جواب  یا این است: بله
 و یا این است: نه
اگر گفتید بله یعنی ناخواسته به تعدد گردن نهادید  زیرا بی بند وباری یک نوع تعدد است و بدترین نوع آن نیز هست!!زیرا هر مرد را تبدیل میکند به یک ناصرالدین شاه ثانی  یا فتح علی شاه دوم  یا شاه سلطان حسین!
و اگر گفتید نه پس راه حل شما چیست؟
باز فیل تان یاد هندوستان نکند  که اگر این حکومت از بین برود همه چیز درست میشود! خب ببریدش از بین!! اما کی این زنگوله را در گردن گربه میاندازد بفرماید جلو! و پا پیش نهد!
و بعد گیرم از بین رفت و امارات شدیم آنجا هم همین مشکل است! گیرم که آمریکا شدیم آنجا هم همین مساله هست! و چاره ای نیست  جز اینکه برای حل مشکل، یا تعدد خارج از ازدواج را برسمیت بشناسیم یا تعدد  در چهار چوب ازدواج دوم  را و
انتخاب با شماست! ولی در حال یک انتخاب است و آنهم تعدد  و چند زن گیری!


حالا یک سخن با این دولت مذبذب و  احتمالا منافق
ببین ای دولت مذبذب!
اسلام گفته در حالت اضطرار گوشت و شراب  بخورید  و خودت هم میدانی که اگر در آستانه مرگ بودی و آب و غذا نبود و تو گوشت خوک و شراب نخوردی آنوقت گناه کار میشوی یعنی نخوری گناه کار میشوی!
اینجا هم خودت اعتراف کردی برای یک میلیون هفتصد هزار نفر دختراصلا شوهر نداری! انسان را که نمیتوانی بسازی! و ثابت کردیم این  عدد حدود 9 ملیون است، حالا برای همین یک میلیون هفتصد هزار نفر که اعتراف کردی؛ چه برنامه ای داری؟ رابطه جنسی خارج از ازدواج را هم که ممنوع کردی خب چاره کار چیست پیشنهاد تو چیست؟
همون ده هزار دختری ایرانی هم که هرسال، زن مردان افغانی میشدند را هم منع کردی! و گفتی اگر با افغانی عروسی کردید قلم پایتان را میشکنم و تابعیت ایرانی را از شما میگیرم!
پس راه نشان بده!
مثال تو مثال همون زنی است که رسول الله در حدیث بما خبر داد که از اهل جهنم است
رسول الله فرمود زنی گربه ای را بست نه بهش غذا داد نه رهایش کرد برود خودش غذا پیدا کند ، تا مرد برای همین خداوند آن زن را بجهنم برد!!
و تو اینکار را با حداقل  1700000 دختر انجام میدهی!


هنوز هم قانونی که شاه وضع کرده در کشور ما قانونی پابرجا و مقدس است بعد از سی دو سال از انقلاب این قانون هنوز مقدس است.
والله آفرین به شاه! مرد بود و مردانه عمل کرد و مذبذب نبود، او در مدارس غرب درس خوانده بود بهش یاد داده بودند که ازدواج دوم  یعنی ظلم مطلق بر زن اول! پس بنا به عقیده خودش، بدون ترس و واهمه  ازدواج  دوم را منوط به داشتن  اجازه از زن زن اول  کرد! یعنی شرطی ناممکن گذاشت یعنی اگر شرط میگذاشت که  جواز ازدواج دوم این است که شتر را از سوراخ سوزن رد کنی، باز آسان تر بود! در یک کلام ممنوع کرد، اما در عوض شهر نو و فاحشگی را آزاد و رسمی کرد!  یعنی این نوع تعدد را قبول داشت تعدد اسلامی را قبول نداشت، در هر شهر ایران  محله ای بود برای زنا!
و شما آمدید آن خانه ها را بستید ولی  آیا شما در  حوزه علمیه قم درس خوانده بودید یا در سویس؟ که 32  سال از رفتن شاه گذشته و هنوز این قانون  اجازه از زن اول برایتان جذاب است و قانون شاه  تا حالا کاربرد دارد؟ و ازدواج دوم ممنوع است!

پس من حق دارم شما را منافق بدانم  زیرا اگر رییس جمهور تونس ازدواج دوم را ممنوع کرده ، یا اگر شاه ممنوع کرده بود، در عوض آنها هرگز ادعا نداشتند که ما نماینده اسلام ناب محمدی  هستیم و هرگز نمیگویند ما نماینده خدا هستیم!
اما تو  که فریادت، فریاد ( من اسلامم و اسلام فقط منم) تو گوش فلک را کر کرده، پس چرا پیرو شاه و آتاتورک هستی؟؟
جمع کن این سفره نفاق را! و طناب نفاق را از گردن این ملت باز کن. یا بگذار کار غربی ها را انجام دهد یا کار مسلمانهارا!!
تو خدا میداند که کیستی؟ هر کس هستی ، هستی، اما قسم به الله که  اسلام نیستی!  

دلایل علی‌محمد باب




نوشته: مصطفی حسینی طباطبایی
 

دلیلی جز نثری مغلوط و ناهموار در میان نیست!
شک نیست کسی که به ادّعای معقولی برخیزد و مردم را به مرام خود فرا خواند، بر آنان لازم است که از او دلیلی استوار بخواهند و از راه برهان، تسلیم سخنان وی شوند. اما اگر ادّعاهای وی متناقض باشد مثل آن که گاهی از بابیت دم زند و زمانی ادعای مهدویّت نماید و روزگاری خود را پیامبر خدا شمرد، و بالآخره سخن از ربوبیت خویش به میان آورد، از چنین کسی نباید دلیل و برهان طلبید، زیرا که نفس ادعاهای وی بطلان خود را اعلام می‌کنند و دعاوی ضد و نقیض اساساً دلیل نمی‌پذیرند.
این قضیه وصف الحالی است برای علی‌محمد باب و دلایل او که با ادعاهای هفت‌رنگ خویش دیگر جایی برای استدلال باقی ننهاده است. با این همه برای آن که متحریان وادی حقیقت، آگاهی یابند که دلایل سید علی‌محمد بر چه پایه‌ای تکیه دارد؟ ما شِبْه دلیل‌های وی را از خلال آثارش می‌آوریم و به بررسی و نقد آنها می‌پردازیم.
علی‌محمد باب در آثار خود مکرر تصریح نموده که هرکس بخواهد حقانیت وی را اثبات کند، تنها و تنها باید از کتاب وی دلیل آورد و حق ندارد هیچ «معجزه‌ای» از او روایت نماید، چنانکه در باب هشتم از واحد ششم کتاب «بیان فارسی» می‌نویسد:
من استدل بغير کتاب الله وآيات البيان وعجز الکُلّ عن الإتيان بمثلها فلا دليل له ومن يروي معجزة بغيرها فلا حجة له!([1]).
یعنی: «هرکس به چیزی جز کتاب خدا و آیات بیان استدلال کند - با وجود آن که همه از آوردن کتابی همانند آن ناتوانند- هیچ دلیلی ندارد و کسی که معجزه‌ای به جز آن گزارش کند هیچ حجتی او را نیست».
باز در کتاب «بیان عربی» می‌گوید:
ثم الثامن لا تستدلنَّ إلا بالآيات، فإن مَن لم يستدل بها فلا علم له، فلا تذکرنَّ معجزة دونها!([2]).
یعنی: «هشتم آن که جز به آیات، به چیز دیگری (در اثبات حقانیت من) دلیل میاورد و همانا کسی که استدلال به آیات نکند او را دانشی نیست، و هیچ معجزه‌ای جز آیات، ذکر مکنید».
و نیز در «لوح هیکل الدین» تأکید می‌ورزد:
لا تستدلنَّ إلاَّ بالآيات فإنها لتکفينکم عن شئون الاُخری لتعجز عنها کلُّ العالمون ومن لا يستکفی بها ويريد أن يشهد غيرها ما له من إيمان!([3]).
در این عبارت چند غلط آشکار دیده می‌شود، یکی «شئون الاُخری» است که لازم بود به صورت «الشئون الاُخری» آورده شود که صفت با موصوف خود در داشتن الف و لام باید هماهنگ باشد، دیگر آن که «کلُّ العالمون» واجب است به صورت «کلُّ العالمين» بیاید، زیرا «العالمين» مضاف الیه و مجرور است، و جرّ آن با «یاء» «نون» می‌آید نه با «واو»، از اغلاط مذکور که بگذریم، ترجمة عبارت علی‌محمد چنین است:
«جز به آیات، استدلال مکنید که شما را از امور دیگر کفایت می‌کند و همة جهانیان در برابر آنها ناتوانند، و کسی که آیات را کافی نشمرد و بخواهد غیر آنها را گواه آورد، ایمان ندارد».
از آنچه گذشت معلوم شد که دلیل علی‌محمد بر ادعاهای خود، همین آیه‌سازی‌های پرغلط است و هیچکس از پیروانش حق ندارد برای او معجزه‌تراشی کند تا از این راه، تأیید یزدانی را در کار وی نشان دهد. با وجود این، در کتب بهائیان چندان خوارق عادات و معجزات و کرامات از علی‌محمد باب گزارش کرده اند که به شمار نمی‌آید! چنانکه در کتاب «ظهور الحق» می‌نویسد:
«اما خوارق عادات به قدری از ایشان (علی‌محمد باب) دیده شده که احدی از دوست و دشمن منکر نتوانند شد، و اغلب افراد این طائفه، کرامات عدیده مشاهده نموده اند»!([4]).
جالب آن است که علی‌محمد باب همان اعتباری را که برای سخنان عربی خود قائل شده، در بارة سخنان پارسی خویش نیز ادعا کرده و آنها را معجزه‌ای جاودانه شمرده است، چنانکه در کتاب «بیان فارسی» می‌نویسد:
«اگر کسی در کلمات فارسی به عین فؤاد نظر کند، فصاحت آیات را به عینها مشاهده می‌نماید و یقین می‌کند که غیر الله قادر بر این نوع کلام نبوده و نیست»!([5]).
یعنی: همین گفتار علی‌محمد شیرازی طعنه بر نثر سعدی شیراز می‌زند و ادیبان بزرگ پارسی را به حیرت می‌برد و عذوبت کلامش، شیرینی هر سخن را می‌زداید، و فصاحت بیانش دانش بلاغت را می‌آراید و همة سخنوران ایران از صدر تا ذیل، شرمنده می‌فرماید، و به قول شاعر:
شکرشکن شــوند هـمه طــوطیــان هند        زیـن قند پــارسی کـه به بنـگـالـه مــی‌رود!.
در اینجا از پارسی زبانانی که به علی‌محمد باب گرویده اند می‌پرسیم: آیا انصافاً در سخنان پارسی وی آیتی از شگفتی اعجاز ملاحظه می‌کنید؟ یا در بیان او نشانی از سحر بیان می‌بینید؟ آیا به راستی گویندة این سخنان را از همة سخنوران ایران بلیغ‌تر می‌شمرید؟ آیا واقعاً منشی این آثار را سرآمد نویسندگان قرون می‌شناسید!؟ مثلاً در آنجا که می‌نویسد:
«اذن داده نشده که احدی حرفی از حروف بیان را بنویسد، إلا به أحسن خط و أحسن از برای هر نفسی در حد او است نه در حد فوق اون(!) و نه در حد دون آن و این را برای این(!) است که روح متعلق به آن حرف که در بیان است بأعلی ما یمکن فی إلا مکان فی حدّه مرتفع گردد که در مؤمنین بیان دیده نشود، شیء إلا آن که آن شیء در حد خود به کمال رسیده باشد، چنانچه امروز حروف الفیّه چگونه ممیّز در طرزیّت از سایر ملل همین قسم من فی البیان گردد(!) که اگر احدی از بیان در مشرق ارض باشد به نفسه از حُسن او و حُسن آنچه در نزد او است در حدّ خود محبوب گردد که این اعظم سبیلی است از برای جذب کل ادیان به دین واقع...»([6]).
آیا حقاً این نثر مغلوط و بیان نامربوط معجزة روزگار و برهان آفریدگار شمرده می‌شود!؟.

ناتوانی علی‌محمد از عربی‌نویسی
علی‌محمد باب به نوشته‌های عربی خویش بسیار می‌بالید، تا آنجا که همة جهانیان را در برابر آیه‌سازی‌هایش عاجز می‌پنداشت، ولی حقیقت آن است که خود وی در نگارش عبارات صحیح عربی، درمانده و ناتوان بود، و با این که مدتی از عمرش را با قرآن و حدیث گذراند و چندی هم در کربلا میان عرب‌زبانان زیست، ولی آثارش از اغلاط گوناگون سرشار است، از این رو باید گفت که علی‌محمد نه تنها معجزه‌ای نشان نداد، بلکه نثر صحیح عربی همچون معجزه‌ای، او را ناتوان و عاجز ساخت!.
در اینجا چند نمونه از عربی‌نویسی‌های وی را می‌آوریم تا شاهد گفتار ما باشد، و مایة داوری خوانندگان ارجمند را فراهم آورد.
بخش بزرگی از سخنان علی‌محمد اقتباس و تقلید از آیات شریفة قرآنی است، چنانکه در کتاب «أحسن القصص» می‌نویسد:
آمن الذکر بما أنزل إليه من ربه والمؤمنون کل آمن بالله وبآياته ولا يفرقون بين أحد(!) من آياته وقالوا المسلمون بالحق(!) ربنا سمعنا نداء ذکر الله وأطعناه فاغفرلنا فإنک الحق وإليک المصير بالحق مآباً!([7]).
پیدا است که علی‌محمد این جملات را از آیة 285 سورة شریفة بقره برگرفته و چون خواسته اندک تغییری در آنها پدید آورد، به خطاهایی چند درافتاده که بر آشنایان به زبان عربی پنهان نیست، جا دارد اصل آیة قرآنی را بیاوریم تا تفاوت‌های سخن علی‌محمد با کلام الهی روشن‌تر شود.
در سورة بقره چنین می‌خوانیم:
{ آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْهِ مِن رَّبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّهِ وَمَلآئِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ لاَ نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِّن رُّسُلِهِ وَقَالُواْ سَمِعْنَا وَأَطَعْنَا غُفْرَانَكَ رَبَّنَا وَإِلَيْكَ الْمَصِيرُ } ([8]). (البقرة: 285).
در تعبیر علی‌محمد اولاً: عبارت (بین أحد من آیاته) صحیح نیست و باید (بین إحدی آیاته) می‌گفت، به دلیل آن که واژة «آیات» مؤنث است و با «إحدی» باید آن را قرین کرد و نه با «أحد»، چنانکه در قرآنکریم می‌خوانیم: {أَهْدَى مِنْ إِحْدَى الأمَمِ} (فاطر: 42). ثانیاً: جمله (... وقالوا المسلمون بالحق) خطایی فاحش است از آن رو که «قالوا» خود از فعل و فاعل تشکیل شده و فاعل، به صورت ضمیر (با علامت واو) در آن دیده می‌شود که مرجعش «المؤمنون» است. بنابراین، بار دیگر از فاعل به صورت اسم ظاهر (المسلمون» نباید یاد کرد که ضمیر فاعلی و اسم ظاهر با یکدیگر جمع نمی‌شوند. ثالثا: با حذف { وَمَلآئِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ } از آیة قرآنی، از ذکر مبانی ایمان خودداری ورزیده و به جای آن تعبیر زائد «بالحق مآباً» را در پی ﴿ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ ﴾([9]) افزوده است که تبدیل امر ضروری در کلام به سخنی زائد البته مخلّ بلاغت شمرده می‌شود، از همة اینها که بگذریم، این چه اعجازی است که آدمی گفتار کتابی را نقل کند و با اندک تغییری آن را به خود نسبت دهد و همه را از آوردن نظیرش عاجز شمارد!؟ مسیلمة کذاب هم به تقلید از سورة کوثر یعنی: { إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ (١)فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ (٢)إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الأبْتَرُ (٣) }  گفته بود: إنَّا أعطينکَ الجَواهِر. فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَهَاجِرْ. وإنَّ مُبغِضَکَ رَجُلٌ کافِر!. چنانکه می‌بینید مسیلمه در وزن سخن و گزینش کلمات (و نه در معنا و مفهوم آیات) به اخذ و اقتباس ناشیانه‌ای از قرآن مجید پرداخته، ولی آیا این کار دلیل بر صحت ادعای او شمرده می‌شود یا بر سرقت و افترای وی دلالت می‌کند؟.
باز علی‌محمد در کتاب «أحسن القصص» می‌نویسد:
ولقد من الله علی المؤمنين إذ بعث فيهم باباً من أنفسهم ليتلوا عليهم آياته ويزکيهم ويعلمهم الکتاب والحکمة وإن کانوا من قبل لا يعلمون من علم الكتاب إلا ألفاً من الباء!([10]).
این عبارت نیز تقلیدی از آیة 164 سورة آل عمران است که می‌فرماید:
{ لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولا مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِنْ كَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ (١٦٤) }([11]). (آل عمران: 164).
در اینجا علی‌محمد واژة «رسولاً» را به کلمة «باباً» تبدیل کرده تا به ادعای بابیتش اشاره کند، و مقطع آیه را نیز دگرگون ساخته تا ذهن خواننده را از تقلیدی که رخ داده منصرف سازد، و سرانجام عبارت غلطی به شکل (...ألفاً من الباء معطوفاً)([12]) را به آیة قرآن افزوده است که باید آن را به صورت (ألفاً بالباء معطوفاً) ‌می‌آورد، زیرا الف معطوف «به» باء (به صورت الفباء) می‌تواند شد، ولی معطوف «از» باء نمی‌شود!.
باید توجه داشت که اقتباس از سخن دیگری بر اهمیت گفتار «مقتبس منه» دلالت می‌کند، مثلاً: اگر سنائی گوید:
با مديحش مدايح مطلق         زَهَقَ الباطل است وجاءَ الحق
و اگر خیام گوید:
«يُريدُ الجاهِلوُنَ لِيُطفِئوُهُ»          «ويَأبَی اللهُ إلاَّ أن يُتِمَّه»
خود دلیل بر عظمت قرآن مجید است که این شاعران فاضل و نامدار (از آیة 81 سورة بنی اسرائیل و آیة 32 سورة توبه) اقتباس کرده اند، تا چه رسد به سخنان مغلوط باب که حق اقتباس را ادا ننموده و از مقام بلاغت به کلی دور افتاده است!.
بخش دیگری از سخنان علی‌محمد هرچند از قرآنکریم برگرفته نشده، ولی با تعبیرات مضحک و مغلوطی همراه است، چنانکه در کتاب «بیان عربی» می‌نویسد:
ولتعلمن خط الشکسته(!) فإن ذلک ما يحبه الله وجعله باب نفسه للخطوط(!) لعلکم تکتبون!([13]).
یعنی: «باید خط شکسته یاد بگیرید که این همان چیزی است که خدا دوست می‌دارد و آن را باب خودش برای خط‌ها قرار داده، شاید که بنویسید»!.
سید علی‌محمد چون ادعای «بابیت» داشته و ضمناً «خط شکسته» را هم به نیکویی می‌نوشته، در اینجا خواسته است تا مقام بابیگری را به خط مزبور نیز عطا کند! و آن را «باب خطوط» قرار دهد، شاید مردم در نگارش بدین خط رغبت کنند، و به قول وی: «خط الشکسته» را بیاموزند، (البته فراموش کرده که در عربی به شکسته، منکسر می‌گویند و واژة فارسی را هم نباید با الف و لام عربی همراه نمود)!.
باز علی‌محمد در کتاب «بیان عربی» می‌نویسد:
أنتم إذا استطعتم کلّ آثار النقطة تملکون ولو کان چاپاً(!) فإن الرزق ينـزل علی من يملکه مثل الغيث، قل أن يا عبادی خير التجارة هذا، إن أنتم بمن نظهره تؤمنون!([14]).
یعنی: «شما چون توانایی یافتید، تمام آثار نقطه را مالک شوید (منظور از نقطه خود علی‌محمد است) هرچند که آن آثار چاپی باشند، (نه خطی) که البته رزق و روزی بر کسی که آنها را داشته باشد، همچون باران فرو می‌ریزد. ای بندگان من! بهترین تجارت این کار (داشتن آثار باب) است، اگر شما کسی را که آشکارش می‌کنیم، باور دارید»!.
در اینجا نیز علی‌محمد از یاد برده که در زبان عربی حرف چ و پ نیامده و عرب‌زبانان به جای «چاپ» واژة «طبع» را به کار می‌برند، از این رو جملة (ولو کان چاپاً) غلط روشنی به شمار می‌آید، ضمناً معلوم می‌شود که بهترین تجارت در مذهب بابی، کدام تجارت است!.
در بخش دیگر از آثار علی‌محمد سخنان بی‌معنی و واژه‌های بیرون از قیاس، فراوان آمده به گونه‌ای که در هیچ لغت‌نامه‌ای آنها را نتوان یافت، و حتی هیچ معنایی برای آنها نتوان یافت! نظیر آنچه در کتاب «پنج شأن» بدین صورت آمده است:
حمد مستجلل متجال، ومستجمل متجام، ومستبهی متباه، ومستعظم متعاظ، ومستنور متناو، ومستکبر متکاب، ومسقهر متقاح، ومستظهر متظاه، ومستعزز متعاز، ومستکمل متکام...!([15]).
یا مانند آنچه در کتاب مذکور می‌‌خوانیم که گوید:
قل إنا قد جعلناك نبلاناً نبيلاً للنابلين، قل إنا قد جعلناک جهراناً جهيراً للجاهرين، قل إنا قد جعلناک جرداناً جريداً للجاردين، قل إنا قد جعلناک سذجاناً سذيجاً للساذجين...!([16]).
شگفت آن که خود علی‌محمد باب از اغلاط کتب و آثارش باخبر شده و در کتاب «بیان فارسی» از لغزش‌های صرفی و نحوی آنها بدینگونه دفاع می‌کند:
«اگر نکته‌گیری در اِعراب و قرائت یا قواعد عربیه شود، مردود است زیرا که این قواعد از آیات برداشته می‌شود، نه آیات بر آنها جاری می‌شود و شبهه نیست که صاحب این آیات، نفی این قواعد و علم به آنها را از خود نموده، بلکه هیچ حجتی نزد اولوالألباب از عدم علم به آنها و اظهار این نوع آیات و کلمات اعظم‌تر(!) نیست»!([17]).
این جواب ناصواب، دو موضوع عجیب و غریب را دربر دارد. یکی آن که سخنان علی‌محمد را با قواعد زبان نباید تطبیق کرد، دوم آن که صاحب این کلمات علم به قواعد زبان را از خود نفی کرده است.
در اینجا باید پرسید که:
اولاً: چرا نباید سخنان علی‌محمد را با قواعد زبان تطبیق کرد؟ مگر هر پیامبری به زبان قومش سخن نمی‌گفته تا مردم پیام وی را درک کنند؟([18]) در این صورت چرا باید علی‌محمد با ادعای پیامبری قواعد مسلم زبان را رعایت نکند و مثلاً: بارها «صفت» را به جای «مضاف الیه» به کار برد؟([19])، مگر مقصود این نبوده که مردم سخنان وی را خوانده و بفهمند؟ پس چگونه به شیوه‌ای سخن گفته که همه از آن دور و بیگانه بوده و هستند؟.
ثانیاً: اگر گویندة آن سخنان، علی‌محمد شیرازی است نه خداوند جهان، در این صورت ادعای رسالت و پیامبری چه وجهی دارد؟ و چنانچه خداوند سبحان سخنان مزبور را نازل فرموده است، پس چگونه خدای دانا و آگاه از قواعد زبان بندگانش بی‌اطلاع بوده و علم بدان‌ها را از خود نفی می‌کند؟ وانگهی نادانی و بی‌دانشی چه حجت و برهانی است که به قول علی‌محمد: «اعظم‌تر»! از آن نیست؟ (در حالی که کلمة اعظم‌تر هم غلط است، و به اسم تفصیل پسوند «تر» را نباید افزود)!.
از این گذشته، چرا قرآنکریم که به زبان فصیح عربی نازل شده، قواعد مزبور را رعایت کرده ولی در کتاب علی‌محمد آن قواعد رعایت نشده است، مگر نه آن که علی‌محمد ادعا دارد که مصدر هر دو کتاب یکی است؟!.
در برابر این سؤال معمولاً بهائیان پاسخ می‌دهند که قرآن هم در پاره‌ای از آیاتش با قواعد نحوی سازگاری ندارد! ولی این ادعا تهمتی بیش نیست و مفسران قرآن (امثال زمخشری صاحب تفسیر کشاف) وجوه اعراب و نکته‌های نحوی آیات را نشان داده اند، و توافق قرآن را با قواعد نحو عرب به اثبات رسانده اند، و بهائیان اگر قول زمخشری و دیگر علمای نحو را نمی‌پذیرند لااقل باید به اعتراف میرزا حسینعلی بهاء گردن نهند که در کتاب «اقتدارات» اذعان می‌کند که بعضی علمای اسلام جواب اینگونه اعتراضات را داده اند، و در این باره می‌نویسد:
«قرآن من عندالله نازل شده و شکی هم نیست که کلمات الهیّه مقدس بوده از آنچه توهم نموده اند، چنانچه بعد معلوم و واضح شد که آن اعتراضات از غِلّ و بَغْضاء بوده، چنانچه بعضی علما جواب بعضی از اعتراضات را به قواعد داده اند»([20]).
شگفت آن که علی‌محمد باب در کتاب «بیان فارسی» علمای اسلام را به هماوردی با خود فرا می‌خواند که اگر عاجز نیستند باید نظیر آیه‌های وی را بسازند، به شرط آن که از عبارات او تقلید نکنند، و در این باره می‌نویسد:
«اگر اینها می‌گویند ما عاجز نیستیم، چرا اتیان نمی‌نمایند به آیة مثل آیات ما از فطرت، نه به نحو تکسب و سرقت»([21]).
اما خودش بارها از قرآنکریم تقلید می‌کند و آیات قرآنی را برگرفته چیزی بر آنها می‌افزاید یا از آنها می‌کاهد، آیا نام این کار «تکسب و سرقت» نیست؟!.

زیرنویس:
([1])- بیان فارسی، ص210.
([2])- لوح هیکل الدین، ص23.
([3])- بیان عربی، ص25.
([4])- ظهورالحق، ج3، ص34.
([5])- بیان فارسی، ص 54.
([6])- بیان فارسی، ص102 و 103.
([7])- أحسن القصص، چاپ سنگی، ص4.
([8])- یعنی: «پیامبر بدانچه از خداوندش به سوی او نازل شده، ایمان آورد و همة مؤمنان به خدا و فرشتگان او و کتاب‌های وی و فرستادگانش ایمان آوردند (و گفتند) میان هیچ یک از پیامبران او فرقی نمی‌نهیم، و گفتند که شنیدیم و اطاعت کردیم، خداوندا، آمرزش تو را خواهانیم! و بازگشت به سوی تو است».
([9])- ترجمة «إليک المصير بالحق مآباً» این است که «بازگشت به سوی تو است به حق، به جهت بازگشت»!.
([10])- أحسن القصص، ص 82.
([11])- خدا بر مؤمنان منت نهاد، آنگاه که پیامبری از خودشان در میان آنها فرستاد که آیات او را بر آنان می‌خواند، و پاک‌شان می‌سازد، و کتاب و حکمت بدان‌ها می‌آموزد، و همانا پیش از آن در گمراهی آشکاری بودند!.
([12])- ترجمة «لا يعلمون من علم الکتاب إلا ألفاً من الباء معطوفاً» این است که «از دانش جز الفی که از باء معطوف شده چیزی نمی‌دانستند»! (لازم بود بنویسد: جز الفی که به باء معطوف شده [یعنی الفباء] چیزی نمی‌دانستند).
([13])- بیان عربی، ص26.
([14])- بیان عربی، ص42 و 43.
([15])- پنج شأن، ص52.
([16])- پنج شأن، ص174.
([17])- بیان فارسی، ص18.
([18])- چنانکه در قرآنکریم می‌خوانیم: { وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلا بِلِسَانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ} (ابراهيم: 4)  هیچ پیامبری را جز به زبان قومش نفرستادیم تا (پیام خدا را) برای آنان بیان کند!.
([19])- به عنوان نمونه به کتاب «بیان عربی» صفحات 7 و 9 و 12 و 19 و 26 و 34... نگاه کنید.
([20])- اقتدارات، ص208، چاپ سنگی.
([21])- بیان فارسی، ص16.


به نقل از کتاب: ماجرای باب و بهاء [پژوهشی نو و مستند در باره بهایی‌گری]،  نوشته: مصطفی حسینی طباطبایی
 

ای آزادی! بنام تو چه جنایتها که نکرده اند؟!




نوشته: مصطفي حسيني طباطبائي

برخی از روزنامه‌نگاران غربی همینکه ملاحظه کردند مسلمانان از تهمت‌های سلمان رشدی خشمگین و خروشان شده‌اند، بانگ و فریاد برآورده‌اند که: «ای داد! پس آزادی کجا رفت؟!» حقّاً که این دسته، مفهوم آزادی را درنیافته و یا عمداً آنرا تحریف کرده‌اند. شک نیست که آزادی افراد، امری ارجمند و محترم است اما حدود آن تا کجاست؟ آری، آزادی فرد تا آنجا مي‌تواند گسترده باشد که برای دیگران زیانی ببار نیاورد، یعنی آزادی ایشان را سلب نکند و آبرو و حیثیت آنان را به بازی نگیرد. و فهم این مسئله در قرن بیستم کاری دشوار نیست که به توضیح و تمثیل نیاز افتد. اسلام هم مي‌گوید که انسانها آزادند، امّا نه آزاد برای آنکه به دیگران تهمت زنند و ناسزا بگویند و جامعه را بفریبند ...! این چنین آزادی، از زهر کشنده برای جامعه انسانی خطرناک‌تر است! آیا مي‌توان باور کرد که روزنامه‌نگاران غربی این حقیقت را نمي‌دانند؟! شگفتا که چون سلمان رشدی در کتاب «بچّه‌های نیمه‌شب» ایندیرا گاندی را بدون دلیل، مورد اتهام قرار داد و آنگاه در دادگاه مجرم و محکوم شناخته شد، کسی از روزنامه‌نگاران مزبور به رای دادگاه اعتراضی نکرد و آنرا برخلاف آزادی نشمرد ولی اینک که مسلمانان گیتی از تهمت‌ها و دورغپردازیهای رشدی خشمناک شده‌اند، آقایان، سنگ آزادی به سینه مي‌زنند! تاچر نخست‌وزیر انگلیس، به نام «آزادی» از سلمان رشدی حمایت مي‌کند ولی خود وی دستور مي‌دهد تا کتاب «شناسایی و شکار جاسوس[1]» را در انگلیس توقیف کنند و نسخه‌های آنرا جمع آورند! چرا؟ برای اینکه پیتر رایت نویسنده این کتاب، از وحشیگری سازمانهای جاسوسی انگلیس پرده برداشته است!
روزنامه‌ها نوشته‌اند که دنیس لمون، نویسنده مجله «کی نیوز» در سال 1979، به جرم نگارش سخنانی کفرآمیز به 9 سال حبس و پرداخت 500 پوند جریمه، در انگلستان محکوم شد. بنظر آقایان، این حکم با آزادی مباینت نداشته ولی محکومیت سلمان رشدی مخالف و مباین با آزادی محسوب مي‌شود!
برخی از غربي‌ها بدون توجه به کتب دینی خود، ادّعا مي‌کنند که قرآن در محکوم شمردن کسانی که به پیامبر اسلام توهین روا مي‌دارند به راه افراط رفته است.!
گویا این افراد یکبار «کتاب مقدّس» را نخوانده‌اند و خبر ندارند که در تورات آمده است: هر کسی که پدر یا مادر خود را لعن کند، البته کشته شود! (سفر لاویان، باب 20).
این حکم چنانکه ملاحظه مي‌کنید برای کسانی است که بر پدر و مادر خویش نفرین فرستند تا چه رسد بکسانی که بر خدا یا پیامبرش ناسزا گویند.!
انجیل هم احکام تورات را تصدیق مي‌کند و آنها را حکم خداوند مي‌شمرد. با وجود این، در انجیل نیز مي‌خوانیم که مسیح -علیه السلام- فرموده است:
«هر که برادر خود را راقا[2] گوید مستحقِّ قصاص باشد و هر که احمق گوید مستحقّ آتش جهنّم بُوَد!» (انجیل متّی، باب 5).
امّا در سراسر قرآن کریم به هیچ‌وجه سخن از این موضوع در میان نیست که ناسزاگویان به رسول خدا -صلى الله علیه وآله وسلم- را چگونه باید کیفر داد؟ روش قرآن مجید در رویارویی با استهزاء کنندگان پیامبر، اینست که اهانت‌ها و سخریه‌ها و شبهات آنان را مطرح ساخته و بدانها پاسخ‌های منطقی مي‌دهد یعنی با این زشتگوییها «مقابله فرهنگی» مي‌کند تا بیماري‌های روانی دشمنان، روبه بهبود نهد.!
پیامبر بزگوار اسلام -صلى الله علیه وآله وسلم- نیز بسیاری از این ناسزاگویان و خائنان را به هنگام فتح مکّه، مورد عفو و بخشایش خود قرار داد چنانکه سلمان رشدی با همه دشمنی و خصومتش، این فضیلت را درباره پیامبر اسلام نتوانسته انکار کند و در خلال داستان خود (بطور خلاصه) مي‌نویسد: «سلمان را که مرتد شده بود پس از فتح، دستگیر کرده و نزد پیامبر مي‌آورند، پیامبر فرمان قتل او را صادر مي‌نماید ولی بلال میانجی شده و در نتیجه، پیامبر سلمان را عفو مي‌کند و او پولهایی که فراهم آورده بود به کشور خود باز مي‌گردد».!
هر چند رشدی، صحنه مزبور را از خود ساخته و کمترین سندی و مدرکی در تاریخ برای آن وجود ندارد ولی به هر صورت، رشدی روحیه پیامبر ارجمند اسلام -صلى الله علیه وآله وسلم- را در عفو مجرمان بدین نحو بازگو مي‌کند.
آری در شرح سیره پیامبر اسلام -صلى الله علیه وآله وسلم- ملاحظه مي‌کنیم مورّخان نوشته‌اند گهگاه که افرادی رسول اکرم -صلى الله علیه وآله وسلم- را هجو مي‌کردند و بویژه قبائل عرب را با اشعار هجو‌آمیز خود بر ضدّ پیامبر برمي‌انگیخته و به جنگ و خونریزی تشویق مي‌کردند، پیامبر -صلى الله علیه وآله وسلم- نیز حکمِ اعدام این ناسزاگویان و شاعران فتنه‌انگیز را صادر مي‌فرمود و اینکار را برای صیانتِ جامعه و حفظ مقدّسات آن، امری لازم و بایسته مي‌شمرد. چنانکه امروز هم اگر در میان مردم متمدّن جهان، کسی رهبران بزرگ مردم را به استهزاء و بهتان و ناسزا به سخریه گیرد و احیاناً آشوب و خونریزی به راه اندازد، گمان ندارم از رویارویی شدید با قانون معاف شود.
در پایان، از خدای بزرگ مي‌خواهم که دیدگان اهل ادراک و انصاف را در سراسر گیتی بروی اسلامِ راستین بگشاید تا برتریهای این آئین خدایی را به چشم بصیرت ببینند و با پیوستن به آئین محمّد -صلى الله علیه وآله وسلم- سعادت حقیقی را دریابند.
ایران – تجریش
مصطفی حسینی طباطبائی

 
[1]- Spay Catcher.
[2]- «راقا» واژه‌ای سُریانی است که برای تحقیر افراد بکار مي‌رفته و در «قاموس کتاب مقدّس» اثر هاکس آنرا به معنای «باطل» ترجمه کرده است.
 

به نقل از کتاب: حقارت سلمان رشدي، نوشته مصطفي حسيني طباطبائي

سلمان رشدي و بازگشت به قرون وسطي!



 
امّا کار سلمان رشدي از مقولة ديگري است، او رمان‌نويسي و قصّه‌پردازي را بهانه قرار داده تا به مقدّسات ديني ناسزا بگويد! او «تخيل» را با «واقعيت» در هم آميخته تا به سهولت، بزرگان دين را در معرض توهين قرار دهد. او در پي مدارک و مأخذ براي سخنان خود برنمي‌آيد به همين جهت، صفحات کتاب وي از ارجاع به منابع تاريخي خالي است، چيزي که براي سلمان رشدي اهميت دارد و «پيام نهايي» او شمرده مي‌شود، انکار ديانت و سَبُک شمردن اخلاق و تشويق خواننده به ثروت‌اندوزي و عشرت‌طلبي است! در پشت سرش نيز سياست‌هاي شوم غربي ايستاده‌اند و از وي حمايت مي‌کنند. بنابراين کار تازة او دربارة پيامبر بزرگوار اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- نوعي ارتجاع و واپس‌گرايي شمرده مي‌شود. بازگشتي انحطاط‌آميز به قرون وسطي است، بازگشت به روزگاري است که استشهاد و استدلال در برابر اسلام، جاي خود را به افتراء و استهزاء داده بود و خيالبافي و افسانه‌سرايي به جاي پژوهشهاي تاريخي حکومت مي‌کرد. بنابراين شگفت‌آور نيست که ملاحظه کنيم سلمان رشدي بهنگام ياد آوردن نام پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- واژة ماهوند[1] (به معناي تاريکي) را به کار مي‌برد زيرا اين واژه چنانکه پروفسور انگليسي مونْتگُمْري وات در کتاب: «محمّد، پيامبر و سياستمدار» آورده در اروپاي قرون وسطي براي استهزاء پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- بکار برده مي‌شد[2] و سلمان ‌رشدي، نويسنده کهنه‌انديش و قرون وسطايي است که خود را هندي مترقّي و انگليسي متجدّد نشان مي‌دهد!

و شگفت از سياستمداران عقب‌افتاده‌اي که سلمان رشدي را براي رويارويي با اسلام و مسلمانان برگزيده يا تشويق کرده‌اند، آيا آنها، پهلواني نيرومند‌تر از وي براي پا نهادن در اين ميدان سراغ نداشتند؟ آيا ديگر کشيش متعصّب ولي پُر مطالعه‌اي همچون «هانري لامنس» در دستگاه عريض و طويلشان يافت نمي‌شد؟ آيا آنان، يهودي حديث‌ساز ولي با سوادي چون «ايگناس گلدزيهر» در مؤسّسات شرق‌شناسي خود پيدا نکردند، که دست بدامان سلمان رشدي زدند؟! اگر چنين باشد بايد گفت معلوم مي‌شود که خاورشناسي دلخواهِ سياستمداران، به حالت احتضار افتاده و در لحظه‌هاي جان دادن است!

ما خوب مي‌دانيم که نگارش کتاب: «آيات شيطاني[3]» به قلم سلمان رشدي، به منزلة واکنشي خصمانه در برابر انقلاب اخير ايران شمرده مي‌شود و همانگونه که پس از جنگهاي صليبي، سياستمداران غرب دشنامنامه‌هايي را بر ضدّ اسلام و پيامبر بزرگش انتشار دادند امروز نيز در صدد برآمده‌اند تا تبليغات ضدّ غربي ايران را بدينوسيله پاسخ گويند! (چنانکه کتاب سلمان‌رشدي بوضوح از انقلاب ايران بدگويي مي‌کند) ولي:

اولاً: کشور ايران تنها کشور اسلامي در جهان نيست تا سياستمداران غرب بمحض خشمناک شدن از ايرانيان، با اسلام به خصومت برخيزند. اسلام، فرهنگ عظيم گسترده‌اي است که نزديک به يک ميليارد انسان را در سراسر گيتي زير پوشش خود دارد و اهانت به مقدسات اين قشر عظيم البته در روابط آنها با غرب اثر منفي ميگذارد و مشکلاتي را فراهم مي آورد که روي هم رفته بنفع سياست غربي نيست چنانکه در گردهم‌آييهاي مسلمانان دنيا و اعتراضات شديد ايشان به رشدي و حمايت کنندگانش، اين معنا نمودار شد.

ثانياً: رويارويي ظفرمندانه! با يک فرهنگ ريشه‌دار و ژرف و پهناور که هزاران دانشمند چون: بيروني و ابن‌سينا و ابن رشد و غزالي و رازي و ابن هيثم ... و جز ايشان را پرورش داده، هرگز با زشت‌گويي و استهزاء و دروغپردازي ممکن نيست. آيا سياستمداران غرب و به ويژه ديپلماتهاي انگليس (يعني پناهگاه سلمان رشدي) اين‌معناي ساده را نفهميده‌ايد.؟!

ثالثاً: بزرگان گفته‌اند: «آزموده را، آزمودن خطا است» آري، بدخواهان اسلام در غرب، پيش از اين تجربه کرده‌اند که مبارزه با پيامبر گرامي اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- از راه استهزاء و افتراء به جايي نمي‌رسد و به نتيجه دلخواه نمي‌انجامد و چندي نمي‌گذرد که پژوهشگراني منصف از ميان خودشان برمي‌خيزند و به نفي و ردّ تهمت‌ها همّت مي‌گمارند و «عذر تقصير به پيشگاه محمّد و قرآن» مي‌نگارند! بنابراين، خطاي گذشته را نبايد از سر گرفت بويژه که امروز دانش و فرهنگ بشر توسعه يافته و ارتباط مردم جهان با يکديگر بيش از روزگار پيشين شده و از طرفي، محقّقان اسلامي نيز خاموشي نمي‌گيرند و بزودي از چهرة زشت تهمت‌ها پرده بر مي‌گيرند و نداي ايشان در رسوايي و دروغپردازان به همه جا مي‌رسد و آرزوي دشمنان نقش بر آب مي‌شود!

رابعاً: سلمان رشدي در آيات شيطاني خود! نه تنها پيامبر اسلام و همسران و ياران او را به استهزاء گرفته بلکه بنياد ديانت را انکار نموده و تشويق چنين کسي در اين روزگار که مغرب‌زمين از ضعف خداپرستي و اخلاق، ضربه‌هاي زيانبار مي‌خورد، به مصلحت غرب تمام نمي‌شود و اقدامي است که بر آتش الحاد و فساد دامن مي‌زند و بحران معنويت را در آنجا افزونتر مي‌کند.

سياستمداران غربي که خود را به منافع کشورشان علاقمند نشان مي‌دهند، اگر از ما نويسندگان اسلامي و پيروان محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- سخن حق را نمي‌شنوند، لااقل به اندرز بزرگان و دانشمندان خود گوش فرا دهند و دشمني با خويشتن را به کنار نهند که بقول دانشمند شهير فرانسوي: لوئي دوبُرْگلي:

«خطر يک تمدّن خيلي پيشرفته در خود آن تمدّن نيست بلکه اگر در آنجا به موازات پيشرفتهاي مادّي، ترقّي روحاني ايجاد نشود خطري پديد مي‌آيد که آن را محصول عدم تعادل بايد شمرد»[4].

آري، امروز کشورهاي غربي بدام اين خطر جدّي درافتاده‌اند و اختلاف سطح ماديات در معنويات، آسيب‌هاي سختي بر آنان وارد ساخته و رواج فساد و اعتيادهاي ويرانگر و بيماريهاي روحي و جنسي (مانند ايدز و غيره) در آنديار، گواه روشني بر اين مدّعا شمرده مي‌شود.

پس بکجا مي‌رويد؟ و چرا بجاي درمان دردهاي خود، با درمانگران اين بيماريها يعني پيامبران خدا، سر عناد و لجاج داريد.؟!

چرا به الحاد و فساد که تعادل تمدّن شما را بر هم مي‌زند، براي تاخت و تاز ميدان مي‌دهيد؟ چرا از امثال سلمان ‌رشدي در اعلان کفر بخدا و انکار اديان و تمسخر پاکدامني تقوي پشتيباني مي‌کنيد و جايزه‌هاي پياپي به او مي‌بخشيد؟ ...



--------------------------------------------------------------------------------

[1]- Mahound.

[2]- به کتاب: «محمّد، پيامبر و سياستمدار» ترجمه اسماعيل والي‌زاده، صفحه 289 نگاه کنيد.

[3]- The Satanic Verses.

[4]- به کتاب: «نور و مادّه Matiere et Lumiere» اثر لوئي دوبرگلي، فصل مربوط به «ماشين روح» رجوع شود.
 

دعاوی گوناگون علی ‌محمد باب



 
نوشته: مصطفی حسینی طباطبایی


از بابیگری تا الوهیت!
سید علی‌محمد پس از آن که چندی در کربلا از حوزة درس سید کاظم رشتی بهره گرفت در سال 1257 هـ.ق. به زادگاه خود - شیراز- باز گشت. وی به وقت فرصت از مطالعة کتب مذهبی خودداری نمی‌کرد، و واضح است که بیشتر به خواندن کتبی روی می‌آورد که با مذاق شیخیگری و تأویل‌گرایی سازگار باشد، چنانکه به کتاب «سنابرق» اثر سید جعفر علوی (مشهور به کشفی) توجه تام داشت، و آن را با تأمل تمام مطالعه می‌کرد، و بنا به قول مازندرانی در کتاب «ظهور الحق» در بارة آن نوشت:
لقد طالعتُ سنابرق جعفر العلوی وشاهدت بواطن آياتها!([1]).
یعنی: «کتاب سنابرق، اثر جعفر علوی را خواندم و باطن آیاتش را مشاهده کردم».
تا آن که سید رشتی به سال 1259 هـ.ق در کربلا درگذشت، و پس از وفات او، شاگردانش جانشینی برای وی می‌جستند که به قول ایشان مصداق «شیعة کامل» و «رکن رابع»([2]) باشد، در این هنگام که میان چند تن از تلامذة سید رشتی رقابت افتاده بود([3])، سید علی‌محمد به میدان آمد و در آن رقابت شرکت کرد، بلکه پای از جانشینی سید رشتی فراتر نهاد و خود را «باب امام زمان» و واسطة امام غایب و شیعیان معرفی کرد، بدین صورت که بخش‌هایی از قرآنکریم را با روش «تأویل‌گرایی» که از مکتب شیخیه آموخته بود، تفسیر نمود و در آنجا به تصریح نوشت که امام دوازدهم شیعیان او را مأمور ساخته تا جهانیان را ارشاد کند و خود را «ذکر امام» و «باب او» نامید، چنانکه در آغاز کتاب «أحسن القصص» یا «قيوم الأسماء» نوشت:
الله قد قدّر أن يخرج ذلك الکتاب فی تفسير أحسن القصص من عند محمد بن الحسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسين بن علی بن أبی ‌طالب علی عبده ليکون حجة الله من عند الذکر علی العالمين بليغاً!([4]).
یعنی: «همانا خدا مقدر کرده که این کتاب در تفسیر بهترین داستان‌ها (داستان یوسف) از نزد محمد پسر حسن پسر علی پسر محمد پسر علی پسر موسی پسر جعفر پسر محمد پسر علی پسر حسین پسر علی پسر ابی ‌طالب بر بنده اش بیرون آید تا از نزد ذکر (علی‌محمد) حجت بالغة خدا بر جهانیان باشد».
و بازهم در همان کتاب خطاب به شیعیان نوشت:
يا أيها الملأ أنا باب إمامکم المنتظر!([5]).
یعنی: «ای گروه (شیعیان)! من باب امام شما هستم که در انتظار وی به سر می‌برید».
همانطور که ملاحظه شد، سید علی‌محمد در آغاز امر خود را «ذکر» و «باب امام» شمرده و نام دوازدهمین امام شیعیان و پدران وی را تا علی بن ابی‌ طالب ÷ به صراحت یاد کرده است، و همچنین در آثار اولیه اش آئین مقدس اسلام را آئینی جاودانه و پیامبر ارجمندش را خاتم پیامبران به شمار می‌آورد، چنانکه در همان کتاب «أحسن القصص» می‌نویسد:
إن کنتم آمنتم بمحمد رسول الله وخاتم النبيين وکتابه الفرقان الذی لا يأتيه الباطل!([6]).
«اگر ایمان آورده اید به محمد فرستادة خدا و خاتم انبیا و به کتاب فرقان که هرگز باطل در آن راه نمی‌یابد».
باز می‌نویسد:
لما أتی الله بمحمّد نبيه قد قضی في علمه بأن يختم النبوة يومئذ!([7]).
یعنی: «چون خدا پیامبرش محمد را آورد در علم الهی گذشت که نبوت را در آن روز به پایان رساند».
ولی با کمال شگفتی پس از مدتی ادعایش را فراتر برده و از مهدویت و نبوت گذر کرد، و سرانجام از ربوبیت خویش سخن گفت! و احکام قرآن را به گمان خود نسخ کرد و قوانین دیگری ابداع و اختراع نمود، چنانکه در مجلس تبریز به صراحت ادعای «مهدویت» نمود، و به نقل نبیل زرندی در تاریخش اظهار داشت:
«من همان قائم موعودی هستم که هزار سال است منتظر ظهور او هستید»([8]).
و به قول صاحب «کواکب دریه»:
«به مجرد آن که علما، از داعیة ایشان سؤال نموده اند فوراً اظهار مهدویت فرمود»([9]).
سپس در کتاب «بیان عربی و فارسی» دورة اسلام و قرآن را با ظهور خود و آوردن کتاب «بیان» پایان یافته شمرد! بدانگونه که در «بیان عربی» نوشت:
«در هرزمان خداوند جلّ و عزّ، کتاب و حجتی از برای خلق مقدّر فرموده و می‌فرماید، و در سنة هزار و دویست و هفتاد از بعثت محمد رسول الله، کتاب را بیان، و حجت را ذات حروف سبع (علی‌محمد که دارای هفت حرف است) قرار داد»([10]).
سید علی‌محمد بدانگونه که گفتیم، در این مرحله نیز توقف نکرد و خود را اشرف از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم انگاشت و کتاب «بیان» را برتر از قرآنکریم پنداشت، چنانکه در «بیان فارسی» می‌نویسد:
«نفوسی که به عیسی بن مریم و کتاب او ایمان آوردند اگر شناخته بودند که ظهور محمد بعینه همان ظهور بوده به نحو اشرف در آخرت، و کتاب او همان انجیل بوده به نحو اشرف، احدی از نصاری از دین خود برنگشته کُل، به رسول الله ایمان آورده و به کتاب او تصدیق نموده، و همین قسم اگر مؤمنین به رسول الله و کتاب او یقین کنند که ظهور قائم و بیان، همان ظهور رسول الله هست به نحو اشرف در آخرت، و این کتاب بعینه همان فرقان است که به نحو اشرف نازل شده در آخرت، احدی از مؤمنین به قرآن، خارج از دین خود نشده و اقرب از لمح بصر (کمتر از یک چشم بهم‌ زدن) ایمان آورده و تصدیق بیان نموده، و حال آن که عدم ایمان ایشان عندالله مردود است»!([11]).
سید علی‌محمد به ادعاهای مذکور (بابیگری، مهدویت، نبوت و...) بسنده نکرد، و تا به دعوی «الوهیت» برنخاست و خود را با ذات سبحان، یگانه نپنداشت آرام نگرفت! چنانکه در «لوح هیکل الدین» آورده است:
شهد الله أنه لا إله إلا هو الملک ذوالملاکين وأن علی قبل نبيل ذات الله وکينونته!([12]).
در این عبارت شگفت دو غلط آشکار دیده می‌شود، یکی واژة «الملاکين» است که ظاهراً علی‌محمد آن را جمع «مُلک» به معنای پادشاهی پنداشته با آن که چنین جمع غریبی در زبان عرب دیده نمی‌شود، و جمع مُلک در عربی به صورت أملاک و ملوک می‌آید، دیگر آن که به جای «أن علی...» که غلط فاحشی است، «أن علياً» باید می‌گفت. باری، ترجمة عبارت سید علی‌محمد چنین است:
«خدا گواهی داد که معبودی جز وی نیست، او پادشاه و دارای پادشاهی‌ها است، و علی پیش از نبیل (مقصود، علی‌محمد است که به حساب ابجد، با علی نبیل برابر می‌شود) ذات خدا و هستی اوست»!!.

بهانه علی ‌محمد باب
این همه تلون و تکبر حقاً آدمی را متحیر می‌سازد، و از غفلت مردمان و ساده‌لوحی ایشان به شگفتی می‌برد که چگونه مجذوب هرشخص متلونی می‌شوند و دست ارادت بدو می‌دهند! به هر صورت، جای آن دارد که بررسی کنیم، عذر سید علی‌محمد در این ادعاهای رنگانگ چه بود؟.
در این باره هم خود علی‌محمد سخنانی دارد، و هم پیروانش بهانه‌هایی آورده اند که به ترتیب شمه‌ای از آنها را در اینجا می‌آوریم.
مازندرانی در کتاب «أسرار الآثار» از کتابی که سید علی‌محمد نگاشته و عنوانش را «دلائل سبعه» گذاشته، چنین گزارش می‌کند که وی نوشته است:
«نظر کن در فضل حضرت منتظر که چقدر رحمت خود را در حقّ مسلمین واسع فرموده تا این که آنها را نجات بدهد، مقامی که اول خلق است و مظهر ظهور إننی أنا الله، چگونه خود را به اسم بابیت قائم آل محمد ظاهر فرموده و به احکام قرآن در کتاب اول (تفسیر سورة یوسف) حُکم فرموده تا آن که مردم مضطرب نشوند، از کتاب جدید و امر جدید»([13]).
این بهانه از چند جهت مردود است:
نخست آن که اگر قرار باشد فرستادگان حق با مردم مماشات کنند([14]) و در اصول دعاوی خود به آنها دروغ گویند، از کجا می‌توان به اصل راستگویی ایشان اطمینان یافت؟ و چگونه می‌توان باور کرد که در ادعای نهایی خویش نیز مصلحت و منفعتی را درنظر نگرفته اند؟ بی‌دلیل نیست که امام صادق علیه السلام فرموده است:
إن اللهَ عزّ وجل لم يبعثْ نبياً إلاَّ بصدْقِ الحديثِ وأداءِ الأمانةِ إلی البَرِّ والفَاجِر!([15]).
یعنی: «خداوند بزرگ، هیچ پیامبری را برنیانگیخت مگر با راستگویی و ادای امانت به نیکوکار و بدکار».
دوم آن که اگر این دروغگویی و تغییر دعاوی برای آن بود که به قول سید علی‌محمد: «مردم مظطرب نشوند از کتاب جدید و امر جدید» در این صورت، مقصود وی حاصل نشد و بسیاری از بابیان پس از شنیدن دعاوی گوناگون، از ارادت به علی‌محمد دست برداشتند، چنانکه در حادثة «بدشت» که پیروان علی‌محمد در آنجا گرد آمده بودند، چون موضوع نسخ شریعت اسلام را اعلام نمودند، اختلاف و اضطراب عجیبی در میان بابیان پدید آمد، و به قول نویسندة کواکب درية:
«بعضی، از آن سرزمین رخت بربستند و چنان رفتند که دیگر برنگشتند»!([16]).
و به قول نبیل زرندی در تاریخش:
«بعضی این تغییر را کفر و زندقه می‌پنداشتند و می‌گفتند: احکام اسلامی هیچ وقت نسخ نمی‌شود»([17]).
و به قول مازندرانی در «ظهور الحق»:
«واقعات کسر حدود دربدشت، نه تنها باعث تعرض و هجوم اعداء و شیوع کذب و افترا برای اصحاب بدشت خصوصاً جناب طاهره گشت، بلکه موجب اندهاش و تشتّت احباب مجتمعین آنجا گردید»([18]).
و به قول عباس افندی در «تذکرة الوفاء»:
«جمیع اصحاب اول همه فرار کردند و بعضی به کلی منصرف شدند، بعضی در شک و شبهه افتادند...»([19]).
پس دروغگویی یا مصلحت‌گرایی سید علی‌محمد، سودی بدو نبخشید و برخلاف مصلحت بود! زیرا از پراکندگی یاران و اضطراب آنان جلوگیری ننمود.
سوم آن که ادعای نبوت و نسخ شریعت اسلام از سوی سید علی‌محمد با آرا و عقاید شیخ احسائی و سید رشتی به هیچ وجه سازگار نیست، با آن که علی‌محمد، آن دو را از رهیافتگان و برگزیدگان معرفی می‌کند، بلکه ایشان را «دو باب الهی» می‌شمرد که پیش از او ظهور کرده اند، چنانکه در «أحسن القصص» می‌نویسد:
اعلموا يا أهل الأرض إنّ الله قد جعل مع الباب بابين من قبل ليعلّمکم أمره!([20]).
یعنی: «بدانید ای اهل زمین که خداوند پیش از این، دو باب (احمد احسائی و کاظم رشتی) را به همراه باب (علی‌محمد) قرار داد تا فرمان خود را به شما بیاموزد»!.
باز می‌نویسد:
وقد أرسلت عليکم فی الأزمنه الماضية أحمد وفی الأزمنة القريبة کاظماً فلم يتبعونهما(!!) إلا المخلصون منکم!([21]).
یعنی: «در زمان‌های گذشته، احمد و در زمان اخیر، کاظم را بر شما فرستادم و جز اهل اخلاص کسی از شما پیروی از آن دو نکرد».
اینک باید ملاحظه کنیم که شیخ احسائی در بارة پایان‌یافتن نبوت چه آموزشی به مردم داده، و در کتاب «شرح الزيارة» چه گفته است؟ شیخ در آنجا می‌نویسد:
إن جبريل علیه السلام بعد موت النبی (ص) لا ينزل إلی الأرض بوحي قط لانختام نبوة نبينا صلی الله عليه وآله!([22]).
یعنی: «همانا جبریل علیه السلام پس از مرگ پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم هیچگاه به همراه وحی به زمین فرود نمی‌آید، زیرا که نبوت پیامبر ما صلی الله علیه و آله وسلم پایان پذیرفته است».
و سید کاظم رشتی در «رسالة غرّيه» می‌نویسد:
«چون رسول اکرم اسلام (ص) ظاهر شد، اقتضاءات گوناگون سپری شده و مقتضیات کلیّه برقرار و کامل گشته و وجود تکوین و تشریع با همدیگر مطابقه نموده، و شریعت آن حضرت برای همیشه ثابت و لایتغیر باقی می‌ماند»([23]).
بنابراین، ادعای پیامبری از سوی سید علی‌محمد باب با کدام ملاک و میزان می‌سازد!؟.
چهارم آن که ادعای نهایی سید علی‌محمد امری محال است که هرکس بدان زبان گشاید، بی‌شک کاذب و مفتری خواهد بود زیرا ممکن نیست که آفریدگان، با ذات خدای سبحان عینیت و یگانگی پیدا کنند، و علی‌محمد چنانکه ملاحظه کردیم از اتحاد با ذات حق دم زده است و تصریح نموده که من همان ذات و کینونت (یا هستی) خداوندی هستم! و این کفر واضح و شرک فاضح شمرده می‌شود، ممکن است گفته شود که ادعای سید علی‌محمد دعوی خدایی نبوده، بلکه او مدعی «مظهریت تامة ذات حق» بوده است.
پاسخ آن است که اولاً سید علی‌محمد باب از مقام «مظهریت تامة ذات الهی» خود را بالاتر پنداشته و ادعای الوهیت محض نموده است، چنانکه ضمن کتاب «بیان فارسی» می‌نویسد:
«این (علی‌محمد) آیتی است که در او آیتیت دیده نمی‌شود، بل نفس ظهور الله وذات بطوفان الله»!([24]).
و در «لوح هیکل الدین» می‌گوید: وإن علی قبل نبيل ذات الله وکينونته!([25]).
یعنی: «علی‌محمد ذات خدا و هستی اوست»!.
ثانیاً: مقام مظهریت مربوط به فعل حق است نه ذات سبحان، زیرا که مقام غیب ذات در مرتبة فوق التمام بالاتر از ظهور و فوق تجلی است، از این رو کنه ذات «مظهر مطلق» ندارد و به اتفاق اهل معرفت مقام «لا اسم له ولا رسم» شمرده می‌شود، آیا با آمدن سید علی‌محمد کدام پرده از کنه ذات اقدس احدیت برداشته شد و کدام سری از اسرار ذات حق آشکار گشت تا سید علی‌محمد مظهر آن ذات باشد!؟.
هیچیک از پیامبران خدا † ادعا نکردند که «مظهر تامة ذات الهی» هستند، بلکه همگی گفته اند که «مظهر امر و وحی» خداوندی شمرده می‌شوند، پس ادعای گزاف علی‌محمد جز به زندقه راه به جایی ندارد وما هو إلا ضلال مبين.
آنچه گذشت در پاسخ عذری بود که خود سید علی‌محمد برای دعاوی گوناگونش ارائه کرده است، اما جا دارد که ببینیم پیروان علی‌محمد در این باره چه گفتند و چه بهانه‌ای به میان آوردند؟.
مازندرانی در کتاب «ظهور الحق» دفاع میرزا محمد علی انیس یکی از اتباع سید علی‌محمد را از این تلون آرا و تغییر ادعا بدین صورت گزارش کرده است:
«حضرت ایشان در سنة 1260 مبعوث شدند، در حالی که اغلب انام محتجب به انواع حجب بودند و حکمت الهیه اقتضا داشت که به تدریج ناس را به درجات عرفان ترقی دهند و به مصداق { ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ } که سنت الله در ایام ظهور هریک از نقاط مشیت بوده، در ابتدای امر به نام باب و عبد بقیة الله خود را معرفی فرمودند که علی زعم القوم ایشان را مبعوث از امام غائب محمد بن الحسن تصور کردند و لطیفة غیبیه در خلف هیکل منیر خودش پنهان بود و فی الحقیقه، باب وعبد من يظهره الله اند که بعداً در آثارشان خصوصاً در کتاب مستطاب بیان و آثار اخیره‌شان واضح و عیان گردید»!([26]).
در پاسخ این سخنان شگفت‌انگیز و مغالطه‌آمیز باید گفت که:
اولاً: آنچه میرزا انیس ادعا نموده که چون سید علی‌محمد در ابتدای امر خود را باب و عبد بقیة الله نامید، قوم (یعنی شیعیان) چنین گمان کردند که او نمایندة امام غائب ایشان است، دروغی بی‌فروغ شمرده می‌شود، زیرا خود علی‌محمد در آغاز کتاب «أحسن القصص» به نام امام شیعیان و نام پدرانش تا امام علی بن ابی طالب ÷ تصریح کرده و خویشتن را باب و عبد او شمرده است، چنانکه در همین فصل کلمات وی را آوردیم. بنابراین، شیعیان نپنداشتند که او از سوی امام ایشان مأموریت یافته است، بلکه خود وی این امر را با صراحت تمام اعلام داشت، ولی پس از مدتی وجود امام مذکور را انکار نمود و خودش را به جای او مهدی قائم معرفی کرد!.
ثانیاً: آیة شریفة { ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ } (النحل: 125) به پامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم فرمان می‌دهد که مردم را به راه خداوندت با دانش استوار و اندرز نیکو فرا خوان، و با ایشان به بهترین شیوه گفتگو کن!. آیا کدام بخش از این آیة کریمه دلالت دارد که لازم است با ادعاهای متناقض و دروغ‌آمیز مردم را به راه خدا دعوت کرد تا سید علی‌محمد به خود اجازه دهد که هرچند روزی ادعای تازه‌ای را به میان آورد که خودش هم به پاره‌ای از آنها عقیده نداشته باشد!؟ اگر بهترین شیوة گفتگو با مردم و دعوت آنها به راه خدا از طریق کذب و فریب باشد، پس بدترین شیوة آن کدام است!؟.
ثالثاً: میرزا انیس در سخنان خود دست به تحریفی آشکار زده که عباس عبدالبهاء (عباس افندی) نیز در «مقالة سیاح» با وی همراه و همنوا شده است، این تحریف واضح چنان است که میرزا انیس برخلاف تصریح سید علی‌محمد ادعا دارد که مقصود علی‌محمد از کسی که خود را باب و بندة او خوانده، همان «من يظهره الله» یعنی میرزا حسین علی مازندرانی (بهاءالله) بوده است([27]). جناب انیس با این ترفند خواسته تا دروغگویی علی‌محمد را توجیه و نفی کند در حالی که سید علی‌محمد چنانکه گذشت، نام امام دوازدهم شیعیان و پدرانش را در کتاب خود آورده و با این کار جایی برای تدلیس میرزا انیس باقی نگذاشته است!.
در اینجا از بهائیان آزاداندیش می‌پرسیم که اگر میرزا انیس طریق فریبکاری را پیش گرفته چندان جای شگفتی نیست، ولی چرا جناب عبدالبهاء (با آن همه ادعا) راه میرزا انیس را پیموده است تا امام غائب موعود در کتاب «أحسن القصص» را با پدرش میرزا حسینعلی بهاء تطبیق دهد؟([28]). آیا وی یکبار در عمرش بر صفحة نسختین از «أحسن القصص» نظر نیافکنده تا نام «محمد بن الحسن» را برای امام موعود ببیند؟ یا نام مذکور را در آنجا دیده، ولی متعمداً به اغفال مریدان خویش پرداخته است؟
فإن کـنت لا تدری فـهذا مصيبـة وإن کـنت تـدری فالـمصيبة أعـظم!
گر نمی‌دانی و می‌گویی خطا، این ماتم است ورکه می‌دانی و می‌گویی، مصیبت اعظم است.
گیرم که عباس عبدالبهاء از کتاب «أحسن القصص» بی‌خبر بوده است، ولی آیا در خلال «تفسیر سورة کوثر» اثر علی‌محمد باب ندیده که علی‌محمد خود را همفکر و همراه با شیعیان دوازده امامی نشان می‌دهد و در بارة امام غائب ایشان می‌نویسد:
فاعرف أن له کان غيبتان بإذن الله... وأن في الغيبة الصغری له وکلاء معتمدين ونواب مقرّبون([29])، وإن مدتها قضت فی سبعين سنة وأربعة وعدة أيام معدودة وأنَّ في تلك الأيام کان نوّابه -روحی فداه- عثمان بن سعيد العمری وابنه أبی جعفر محمد بن عثمان والشيخ المعتمد به الشيخ أبوالقاسم الحسين بن روح ثم علی بن محمد السميری وأنهم کانوا فی غيبته الصغری محالّ الأمر ومواقع النّهی وأن الشيعة يرجعون إليهم...»!([30]).
یعنی: «بشناس (و بدان) که امام موعود به اذن خداوند دارای دو غیبت است... در غیبت صغری او را کارگزاران موثق و نایبان مقرب بوده اند، و مدت آن غیبت در طی هفتاد و چهار سال و چند روز سپری شده است، و در آن ایام نایبان امام - روحی فداه- عثمان بن سعید عمری و پسرش ابی جعفر محمد بن عثمان و شیخ موثق، شیخ ابوالقاسم حسین بن روح و سپس علی بن محمد سمیری بوده اند که در غیبت صغری جایگاه امر و نهی امام به شمار می‌آمدند و شیعیان بدیشان رجوع می‌کردند...»!.
آیا با این تصریحات بازهم می‌توان به توجیه و تأویل دست زد و از حقیقت گریخت!؟.




________________________________________
([1])- ظهور الحق، ج3، ص479.
([2])- مراد از رکن رابع شیعة کامل است که در شیخیگری پس از توحید و نبوت و ولایت چهارمین رکن به شمار می‌آید.
([3])- مازندرانی در اسرار آثار می‌نویسد: «چون خبر وفات سید رشتی در کربلا رسید و نداهای مدعیان بعد از او منتشر گشت، جناب ملا محمد علی را انتظار ظهور موعودِ اعظم بی‌قرار داشت...» اسرار الآثار (ر- ق)، ص477.
([4])- أحسن القصص، نسخة خطی، ص1.
([5])- أحسن القصص، نسخة خطی، ص7.
([6])- أحسن القصص، نسخة خطی، ص116.
([7])- منتخبات آیات از آثار حضرت نقطة اولی، ص113.
([8])- مطالع الأنوار (تلخیص تاریخ نبیل زرندی)، ص320.
([9])- الکواکب الدرية، ج1، ص224.
([10])- بیان عربی، اثر علی‌محمد، ص3.
([11])- بیان فارسی، ص55.
([12])- لوح هیکل الدین (که به همراه بیان عربی به چاپ رسیده)، ص5.
([13])- اسرار الآثار، ر- ق، ص113.
([14])- قرآنکریم مماشات حق را با عقاید باطل مردم به کلی مردود می‌شمارد، و می‌فرماید: { وَلَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْوَاءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّمَاوَاتُ وَالأرْضُ وَمَنْ فِيهِنَّ ...} (المؤمنون: 71) اگر حق از آرای باطل ایشان پیروی کند، آسمان‌ها و زمین و هرکسی که در آنها به سر می‌برد تباه خواهد شد!.
([15])- الأصول من الكافي، ج2، ص14، چاپ بیروت.
([16])- الکواکب الدرية، ج1، ص130.
([17])- مطالع الأنوار (تلخیص تاریخ نبیل زرندی)، ص298.
([18])- ظهور الحق، ج3، ص109 و 110.
([19])- تذکرة الوفاء، اثر عباس عبدالبهاء، ص308، چاپ عباسیه در حیفا.
([20])- أحسن القصص، ص32.
([21])- أحسن القصص، ص38، (البته «فلم يتبعوهما» به لحاظ قواعد درست است، یعنی نون جمع در این سخن باید حذف شود).
([22])- شرح الزيارة الجامعة الکبيرة، ج1، ص34.
([23])- نک: رسالة غريه (که ضمن رسائل سید کاظم رشتی به چاپ رسیده) ص138.
([24])- بیان فارسی، ص105.
([25])- لوح هیکل الدین، ص5.
([26])- ظهور الحق، ج3، ص31.
([27])- در بارة «من يظهره الله» در صفحات آینده به تفصیل سخن خواهیم گفت.
([28])- نک: مقاله سیاح، اثر عباس عبدالبهاء، ص5.
([29])- در جملة مذکور: «نواباً مقربين» باید آورده شود که عطف به: «وکلاء معتمدين» باشد.
([30])- اسرار الآثار خصوصی (حرف ب پ ت ث)، اثر اسدالله مازندرانی، ص7 و 8 (از انتشارات مؤسسة ملی مطبوعات امری، 124 بدیع).


به نقل از کتاب: ماجرای باب و بهاء [پژوهشی نو و مستند در باره بهایی‌گری]، نوشته: مصطفی حسینی طباطبایی

 

يهوديان را بهتر بشناسيم




اقتباسی از کتاب "اليهود فی القرآن"
نوشته: سيد سابق

يهوديان در واقع همان بنی‌اسرائيل هستند. اسرائيل لقب حضرت يعقوب عليه‌السلام می‌باشد. ايشان يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم هستند که کمتر از هزار سال قبل از مسيح می‌زيستند.
به يهوديان "عبرانيون" نيز می‌گويند. عبرانی‌ها، يهوديانی بودند که قبل از حضرت موسی عليه‌السلام می‌زيستند.
کلمه اسرائيل مرکب از دو کلمه است. اسرا، بمعنی بنده، برگزيده و يا هجرت‌کننده است و "ايل" بمعنی "الله" است.
فرزندان حضرت يعقوب را اسباط می‌گفتند. نژاد اسباط سامی است و تاريخشان از زمان مهاجرت حضرت ابراهيم از شهر اور - يکی از شهرهای قديمی در عراق که امروزه به اسم "مغير" شناخته می‌شود - آغاز شده است. دليل اين مهاجرت اين بود که حضرت ابراهيم عليه‌السلام نمی‌خواستند در سرزمينی زندگی کنند که بت‌ها در آن مورد پرستش قرار می‌گرفتند. در نهايت حضرت ابراهيم در شهر حبرون ماندند. در آن زيست و در همانجا وفات يافت. اين شهر را امروزه "الخليل" می‌نامند که در فلسطين قرار دارد.
حضرت ابراهيم عليه‌السلام صاحب فرزندی شدند که وی را اسماعيل نام نهادند. اسماعيل عليه‌السلام کسی است که عربهای مستعربه از ايشان بوجود آمدند. حضرت اسماعيل عليه‌السلام صاحب فرزندی بنام اسحاق شد. اسحاق عليه‌السلام را خداوند پسری داد که وی را يعقوب نام نهاد و يعقوب عليه‌السلام را ملقب به اسرائيل کردند. و اسرائيلی‌ها به ايشان منتسب هستند.
قوم بنی‌اسرائيل در زمان حضرت يوسف عليه‌السلام به سرزمين مصر مهاجرت کردند و تقريبا چهار قرن در آنجا زندگی کردند، زاد و ولد کردند تا جمعيتشان زياد شد. آنها از پادشاهان مصر ستمهای فراوانی ديدند. خداوند حضرت موسی عليه‌السلام را بعنوان پيامبر بسوی آنان فرستاد. حضرت موسی عليه‌السلام بعد از تلاش فراوان آنها را از ظلم فرعون نجات داد. فرعون زمانِ حضرت موسی عليه‌السلام رامسس دوم، منفتاح بود که هنگام تعقيب حضرت موسی و قوم بنی‌اسرائيل در آب دريا غرق شد.
حضرت موسی عليه‌السلام به اتفاق بنی‌اسرائيل به منطقه طور رفتند. حضرت موسی عليه‌السلام با قومش چهل سال در منطقه طور سينا ماندند. خداوند شريعت تورات را در اين منطقه بر حضرت موسی عليه‌السلام وحی کرد. حضرت موسی عليه‌السلام بعد از مدتی درگذشت. وفاتشان هنگامی رخ داد که بنی‌اسرائيل در منطقه "التيه" سرگردان بودند.
بعد از وفات حضرت موسی عليه‌السلام شاگرد و خادمشان يوشع بن نون امور بنی‌اسرائيل را به عهده گرفتند. يوشع بن نون بنی‌اسرائيل را به وادی کنعان که همان سرزمين مقدس بود برد. پس از مرگ يوشع، اختلافات و فتنه‌هايی در ميان بنی‌اسرائيل اتفاق افتاد که باعث اخراج آنان از سرزمينشان شد. امور بنی‌اسرائيل را دراين هنگام قضاتی به عهده داشتند.
مدتی طولانی بنی‌اسرائيل پيامبری نداشتند تا اينکه خداوند از اولاد انبياء سابقين که از نسل بنی‌اسرائيل بود شمويل را به عنوان پيامبر برای آنان فرستاد. بنی‌اسرائيل از حضرت شمويل عليه‌السلام خواستند تا برای مقابله پادشاه ظالمی بنام "جالوت" از خدا بخواهد که برای آنان پادشاهی انتخاب کند.
خداوند "طالوت" را به عنوان پادشاه بر آنان برگزيد. آنان به اين امر اعتراض کردند چراکه طالوت از قوم اسباط نبود. حضرت شمويل عليه‌السلام به آنان گفت که اگر ثابت شود که او از جانب خداوند است آيا می‌پذيرد؟ آنان اين امر را پذيرفتند. خداوند تابوت عهد را که نسخه‌ای از تورات و بقايای وسايل حضرت موسی عليه‌السلام بود، بوسيله ملائکه به درخانه طالوت رساند. با ديدن اين علامت بنی‌اسرائيل طالوت را به عنوان پادشاه خود پذيرفتند و به جنگ با جالوت رفتند. در جنگ نوجوانی بنام "داود" حاضر بود که خداوند جالوت را بدست او کشت.
بعد از مرگ طالوت، حضرت داود عليه‌السلام هم به عنوان پادشاه و هم به عنوان پيامبر، زمام امور بنی‌اسرائيل را بدست گرفت.
پس از حضرت داود عليه‌السلام پسرش "سليمان" پادشاه بنی‌اسرائيل شد. بعد از وفات سليمان بنی‌اسرائيل به دو حکومت اسرائيل و يهوذا تقسيم شد که نزديک به "سيصد و هشتاد و نه" سال حکومتشان بطول انجاميد. سپس بابلی‌ها و آشوری‌ها حکومت بنی‌اسرائيل را سرنگون کردند. بعد از فروپاشی حکومت اسرائيل بدست بابلی‌ها و آشوری‌ها ديگر هيچ‌گاه آنان نتوانستند حکومتی برپا کنند.

صفات اخلاقی يهوديان
يهوديان دارای رفتار و صفاتی هستند که آنها را از ملل ديگر جدا می‌سازد و باعث شده است دست به کارهای ننگينی در دنيا بزنند و باعث رنجش هزاران هزار انسان بر روی کره خاکی گردد. ما به ذکر برخی از آنان می‌پردازيم.


(1) تکبر و خودبرتری.
از آنجايی که يهوديان خود را ملت برگزيده خدا می‌دانند اين صفات در آنان بوجود آمده است. آنها نژاد يهود را برتر از نژاد ديگران می‌دانند چنانچه قرآن اين عقيده باطل آنان را مذموم شمرده و آن را رد می‌کند:
﴿وَقَالَتِ الْيَهُودُ وَالنَّصَارَى نَحْنُ أَبْنَاء اللّهِ وَأَحِبَّاؤُهُ قُلْ فَلِمَ يُعَذِّبُكُمُ بِذُنُوبِكُم بَلْ أَنتُم بَشَرٌ مِّمَّنْ خَلَقَ يَغْفِرُ لِمَن يَشَاءُ وَيُعَذِّبُ مَن يَشَاءُ وَلِلّهِ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا وَإِلَيْهِ الْمَصِيرُ﴾ [مائده 18].
يهوديان و مسيحيان می‌گويند ما پسران خدائيم! بگو (ای محمد) پس (الله) چرا شما را برابر گناهانتان عذاب می‌دهد، بلکه شما انسانهايی همچون ساير انسانها هستيد.

(2) فريبکاری و وابستگی آنان به خواسته‌های غيرواقعی.
مبنای اين اعتقاد هم بر مبنای همان اعتقاد سابقشان که خود را برتر از ساير انسانها می‌دانند و گمان می‌برند که خداوند همه گناهانشان را می‌بخشد، استوار است.
آنها گمان می‌کنند که جز آنها هيچ انسان ديگری به جنت داخل نمی‌شود. خداوند متعال اين افکار باطل آنان را نکوهش کرده می‌فرمايد:
﴿وَقَالُواْ لَن يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلاَّ مَن كَانَ هُوداً أَوْ نَصَارَى تِلْكَ أَمَانِيُّهُمْ قُلْ هَاتُواْ بُرْهَانَكُمْ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ﴾. [بقره: 111]
و (يهوديان و نصاری) می‌گويند: جز کسی که يهودی يا مسيحی باشد هرگز (کس ديگری) به بهشت وارد نمی‌شود. اين آرزو دلخوشی ايشان است. بگو (ای محمد) اگر راست می‌گوييد دليل خويش را بياوريد.

(3) حرص و طمع به زندگی دنيا.
اساس اين اخلاق آنان سستی در عقيده و غرق شدن در حوض ماديات است. خداوند متعال در اين مورد می‌فرمايد:
﴿وَلَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النَّاسِ عَلَى حَيَاةٍ وَمِنَ الَّذِينَ أَشْرَكُواْ يَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ يُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ وَمَا هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ الْعَذَابِ أَن يُعَمَّرَ وَاللّهُ بَصِيرٌ بِمَا يَعْمَلُونَ﴾ [بقره: 96].
و آنان را حريص‌ترين مردم بر زندگی (اين دنيا) خواهی يافت. حتی طمع‌کارتر از مشرکان (که به زندگی دوباره و بهشت و دوزخ ايمان ندارند. (لذا) هر يک از آنان دوست دارد هزار سال عمر کند. در حالی که اگر اين عمر (طولانی) بدو داده شود، او را از عذاب به دور نمی‌دارد و خداوند نسبت بدانچه انجام می‌دهد، بيناست (و ستمگران را به پاداش کارهای ناشايستشان می‌رساند) ...

(4) گناه و فساد بر روی زمين، ظلم و انحطاط اخلاقی، برافروخته کردن آتش جنگ و کشتن انبياء و صالحين.
﴿كُلَّمَا أَوْقَدُواْ نَاراً لِّلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللّهُ وَيَسْعَوْنَ فِي الأَرْضِ فَسَاداً وَاللّهُ لاَ يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ﴾.
«آنان هر زمان که آتش جنگی (عليه) پيغمبر و مؤمنان) افروخته باشند، خداوند آن را (با شکست ايشان و پيروزی پيغمبر و مؤمنان) خاموش ساخته است. آنان به خاطر ايجاد فساد در زمين می‌کوشند (وبا نيرنگ‌بازی و فتنه‌گری و جنگ‌افروزی در پخش فساد می‌کوشند، آنان مفسدند) و خداوند مفسدان و تبهکاران را دوست ندارد.
﴿لَقَدْ أَخَذْنَا مِيثَاقَ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَأَرْسَلْنَا إِلَيْهِمْ رُسُلاً كُلَّمَا جَاءهُمْ رَسُولٌ بِمَا لاَ تَهْوَى أَنْفُسُهُمْ فَرِيقاً كَذَّبُواْ وَفَرِيقاً يَقْتُلُونَ﴾ [مائده: 70].
ما از (يهوديان) بنی‌اسرائيل پيمان گرفتيم ( که احکام تورات را مراعات دارند، و برای تبليغ آن به مردمان) پيغمبرانی به سوی ايشان فرستاديم. (اما آنان پيمان‌شکنی کردند و) هر زمانی که پيغمبری چيزی را می‌آورد که با هواها و هوس‌های آنان سازگار نبود، دسته‌ای (از پيغمبران) را تکذيب می‌کردند و گروهی را می‌کشتند.

تعاليم يهود
آموزه‌های يهوديان و علمايشان آلوده به انواع شرارت‌هاست. بطور مثال بعضی از گفتارشان را بيان می‌داريم.
1) يهوديان نزد الله از ملائکه محبوب‌ترند و همانگونه که فرزند از نسل پدر است يهوديان نيز فرزندان خدايند. پس هرکس بر يهودی سيلی زند گويا به خدا سيلی زده است.
2) آنان ميان خود و ديگران در مجازات تفاوت قائلند به طوريکه اگر انسان غيريهودی يک اسرائيلی را مضروب کند مستحق مرگ خواهد بود.
3) وجود همه چيزها وابسته به وجود يهود است. اگر خداوند يهود را خلق نمی‌کرد برکت از روی زمين برداشته می‌شد و خورشيد و باران خلق نمی‌شد. تفاوت بين يهود و ديگر انسانها وجود دارد مانند تفاوت انسان و حيوان.
4) در تعاليم يهود تصريح شده است که روزهای عيد، شخص يهودی می‌تواند به سگ غذا دهد و شايسته نيست که به غير‌يهودی غذا بدهد بلکه بهتر است آن را به سگ بدهد!
5) بهشت مخصوص يهوديان است و نه غير آنها، ملت يهود ملتی برگزيده از جانب خداوند است و مستحق زندگی ابدی است و ساير ملتها مثل چهارپايان هستند.
6) علت خلق شدن ساير انسانها اين است که آنان خدمت يهود را کنند.
7) برخوردشان با مردم اينگونه است که اگر يکی از غير‌يهوديان (که همه آنان مشرکند) در چاهی افتاد بايد آن چاه را با سنگ ببندی (تا وی هلاک شود). انسانهای صالح غير‌بنی‌اسرائيل را به قتل برسان. بر يهودی حرام است که فرد غير‌يهودی را از مرگ نجات دهد.
و هزاران تفکر و انديشه خرافی، غيراخلاقی و پست ديگر ...

نافرمانی بنی‌اسرائيل در زمان حضرت موسی عليه‌السلام
با وجود اينکه حضرت موسی عليه‌السلام بنی‌اسرائيل را از زير ظلم و ستم فرعون نجات داد و برای آنان شريعتی الهی را به ارمغان آورد، اما هيچ‌گاه بنی‌اسرائيل در نقش يک امت و ملت گوش به ‌فرمان و هدايت شده ظاهر نشد و همواره در نافرمانی پيغمبر خود بودند.

نمونه‌هايی از نافرمانی بنی‌اسرائيل:
(1) وقتی خداوند فرعون را در دريا غرق کرد و بنی‌اسرائيل را به اتفاق پيامبرشان نجات داد، با قومی برخوردند که بت‌پرستی می‌کردند. آنها به جای اينکه از پروردگار يکتا برای نجاتشان تشکر کنند و شکرش را بجای آورند، از حضرت موسی عليه‌السلام تقاضا کردند تا بتهايی را مانند بتهای آن قوم برايشان قرار دهد تا عبادت کنند. حضرت موسی عليه‌السلام آنان را به شدت سرزنش کرد. خداوند درباره اين خطای بنی‌اسرائيل می‌فرمايد:
﴿وَجَاوَزْنَا بِبَنِي إِسْرَائِيلَ الْبَحْرَ فَأَتَوْاْ عَلَى قَوْمٍ يَعْكُفُونَ عَلَى أَصْنَامٍ لَّهُمْ قَالُواْ يَا مُوسَى اجْعَل لَّنَا إِلَـهاً كَمَا لَهُمْ آلِهَةٌ قَالَ إِنَّكُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ ( ) إِنَّ هَـؤُلاء مُتَبَّرٌ مَّا هُمْ فِيهِ وَبَاطِلٌ مَّا كَانُواْ يَعْمَلُونَ ( ) قَالَ أَغَيْرَ اللّهِ أَبْغِيكُمْ إِلَـهاً وَهُوَ فَضَّلَكُمْ عَلَى الْعَالَمِينَ﴾ [اعراف: 140 - 139 - 138].
«بنی‌اسرائيل را (از دست فرعون و فرعونيان نجات داديم و سالم) از دريا (ی قلزم نزد خليج سويس) گذرانديم. (در مسير خود) به گروهی رسيدند که بتهايی داشتند و مشغول پرستش آن بودند. (در اين هنگام بنی‌اسرائيل به موسی) گفتند: ای موسی برای ما معبودی بساز (تا به پرستش آن بپردازيم) همانگونه که آنان دارای معبودهايی هستند (و به پرستش آنها مشغول می‌باشند! موسی) گفت: شما گروه نادانی هستيد (ونمی‌دانيد عبادت راستين چيست و خدايی که بايد پرستش شود کيست). اينان (را که می‌بينيد به بت‌پرستی مشغولند) کارشان (مايه) هلاکت و نابودی (خودشان و معبودهايشان) است، و آنچه می‌سازند و می‌کنند پوچ و نادرست است. (سپس) گفت: آيا جز خدا (که آفريدگار همه کائنات است) معبودی برای شما جستجو کنم؟! و حال اينکه اوست که شما را (با دادن نعمت فراوان) بر مردمان (هم عصرتان) برتری داده است.
(2) حضرت موسی عليه‌السلام طبق وعده‌ای که با پروردگار داشت به کوه طور رفت و چهل شب را در آن‌جا ماند تا با کتاب طورات و شريعتی که از سوی خداوند يکتا نازل می‌شد برگردد.
هارون برادر حضرت موسی عليه‌السلام به جانشينی ايشان برای بنی‌اسرائيل تعيين شده بود. بنی‌اسرائيل که حضرت موسی عليه‌السلام را دور ديدند به گذشته جاهلی خود بازگشتند و از زيورآلات گوساله‌ای ساخته و به عبادتش مشغول شدند. خداوند متعال اين عمل شنيع آنان را مورد نکوهش قرار می‌دهد:
﴿وَاتَّخَذَ قَوْمُ مُوسَى مِن بَعْدِهِ مِنْ حُلِيِّهِمْ عِجْلاً جَسَداً لَّهُ خُوَارٌ أَلَمْ يَرَوْاْ أَنَّهُ لاَ يُكَلِّمُهُمْ وَلاَ يَهْدِيهِمْ سَبِيلاً اتَّخَذُوهُ وَكَانُواْ ظَالِمِينَ ( ) وَلَمَّا سُقِطَ فَي أَيْدِيهِمْ وَرَأَوْاْ أَنَّهُمْ قَدْ ضَلُّواْ قَالُواْ لَئِن لَّمْ يَرْحَمْنَا رَبُّنَا وَيَغْفِرْ لَنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ﴾ [اعراف: 148-149].
«بعد از (رفتن) موسی (به کوه طور برای مناجات رب غفور)، قوم او از زيورهايشان گوساله‌ای ساختند و آن را معبود خود گرفتند که پيکر (بی‌جانی) بود و (تنها با مهارتی که سامری در آن به‌کار گرفته بود) صدای گاو داشت. مگر نمی‌ديدند که چنين پيکر گوساله‌گونه‌ای با آنان سخن نمی‌گويد و به راهی ايشان را راهنمايی نمی‌کند. (به هرحال، انديشه گاوپرستی پيشين و بت‌پرستی پسين گل کرد و غيبت موسی را غنيمت شمردند و ) گوساله را به خدايی گرفتند و (به خود) ستم کردند.
هنگامی که پشيمان و سرگردان شدند و دانستند که گمراه گشته‌اند، گفتند: اگر پروردگارمان بر ما رحم نکند و ما را نيامرزد بيگمان از زيانکاران خواهيم بود.
(3) بعد از اينکه بنی‌اسرائيل مرتکب گناه بت‌پرستی شدند و از سوی حضرت موسی عليه‌السلام مورد سرزنش و عتاب قرار گرفتند از حضرت موسی عليه‌السلام خواستند تا آنها را برای توبه به کوه طور ببرد. حضرت موسی عليه‌السلام هفتاد نفر از ميان قومش برگزيد و به اتفاق آنان به کوه طور رفت. حضرت موسی عليه‌السلام در کوه طور مشغول گفتگو و راز و نياز با پروردگار شد. تعدادی از آنان گفتگو و مناجات حضرت موسی عليه‌السلام با پروردگار را تصديق نکردند و گفتند تا زمانی که ما خداوند را آشکارا و بدون پرده نبينيم نمی‌پذيريم و به دينت ايمان نمی‌آوريم.
﴿وَإِذْ قُلْتُمْ يَا مُوسَى لَن نُّؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ وَأَنتُمْ تَنظُرُونَ﴾[بقره:55]
و (به ياد آوريد) آنگاه را که گفتيد: ای موسی، هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد، مگر آنکه خداوند را آشکارا ببينيم، پس صاعقه آسمانی، شما را فرا گرفت، در حالی که می‌ديديد (که به سبب سرکشی و درخواست ناروا، به چه مصيبت بزرگی دچار آمده‌ايد).
خداوند عزيز و توانا به علت اين سرکشی قوم حضرت موسی عليه‌السلام آنان را تنبيه کرد و بوسيله صاعقه آسمانی روح همه آنان را گرفت و کوه طور را از جا کند و بر بالای سرشان آورد. اما حضرت موسی عليه‌السلام باز هم برای اين قوم متمرد دعا فرمودند و از خداوند خواستند که روحشان را بازگرداند و اين گستاخی آنان را ببخشد. خداوند هم دعای حضرت موسی عليه‌السلام را قبول کردند.

 
به نقل از:
 www.Shafaqe.com.

استشراق، مفهوم و اهداف آن



استشراق یک اتجاه و جهت‌گیری فکری است که به صورت عمومی تمدّن شرقی و به صورت خصوصی تمدن اسلامی و عربی را مورد بحث و بررسی قرار می‌دهد. که در ابتدای پیدایش آن فقط به بررسی اسلام و زبان عربی می‌پرداخت. سپس وسعت پیدا کرد تا تمام شرق را مورد بحث و بررسی قرار دهد هم از لحاظ زبان و تقالید و آداب و رسوم، پس از مستشرقین علمای غربی هستند که توجه زیاد و ویژه‌ای به اسلام و زبان عربی و لغات شرقی و أدیان و آداب آنها دارند. و در حقیقت بحث‌ها و کتاب‌ها و مقالاتی که این مستشرقین دربارة اسلام نوشته‌اند و ارائه داده‌اند بسیار بزرگ و زیاد هستند که هدفشان از نوشتن این کتاب‌ها و مقالات و بحث‌ها مسائل زیر می‌باشد:
اولاً: حمایت از انسان غربی تا نور اسلام را ببیند، به آن ایمان آورده حامل پرچم اسلام باشند و در راه آن تلاش و مجاهده کنند همانطور که مسیحی‌ها در شام، مصر، شمال آفریقا، اسپانیا، قبلاً به آن گرویدند، زمانی که این نواحی داخل اسلام شد مردمان آن دسته دسته و گروه گروه داخل اسلام شدند و از دعوتگران این دین پاک شدند، از آن دفاع و حمایت نمودند، عجیب‌تر از این به طور عجیب و غریبی به زبان عربی روی آوردند، به طوری که زبانشان زبان عربی شد، و از میان آنها بسیاری از عالمان بزرگ پیدا شدند.
دوماً: شناخت مشرق زمین از جهت، زمین، آب، نقشه، کوه‌ها رودها و زراعت و کشاورزی و میوه‌ها، مردم ساکنین، علم و دانشمندان، دینی و عقاید و عادات و آداب و رسوم و زبان و .... بررسی شود، همة این‌ها به خاطر این بود که چگونه به آنها رسیده شود، به طوری که دیار و سرزمین اسلام به سرزمینی ترسناک و مخوفی تبدیل شده بود، به طوری که هیچ کس نمی‌توانست چند قرنی از این سرزمین‌ها عبور کند، و بحث و گفتگو و درگیری‌ها بر سر مرزها و حد و حدود آنچه که به مصلحت و صلاح اسلام و مسلمین بود قطع می‌کرد و نیروهای شرور را مقهور و مطرود می‌کرد.
ولی این نیروها از تدبر و تفکر و تلاشی در مورد سرزمین‌های اسلامی را از دست ندادند که استشراق اولین کسانی بودند که پرچم این راه را بدست گرفتند و پیشقدم شدند، مستشرق آمریکایی روبرت‌بین در مقدمة کتاب خود به نام «السیف المقدس» می‌گوید: ما اسباب و وسیله‌های قومی و مهمی را برای مدارسه و بررسی عرب در اختیار داریم و توانایی شناخت بر راه و روش آنها را داریم، آنها (عرب‌ها) تمام دنیا را تحت تاثیر قرار دادند، دفعة دیگر هم می‌خواهند همین کار را انجام دهند، در واقع آتشی را که محمد آن را شعله‌ور نموده است به طور مستمر در حال درخشش می‌باشد، و هزارها دلیل و سبب برای این اعتقاد و باور وجود دارد که این شعله هرگز خاموش نخواهد شد.
امیر «کایتانی» که یک ایتالیایی است می‌گوید: (امیر کایتانی کسی است که با خرج خصوصی خود 3 قافله و گروه بزرگ را آماده کرد تا مناطقی را که اسلام قبلاً آن را فتح و به تصرف خود در آورده بود باز گردانند و آن را به جغرافیایی ترسیم کرده بود و تمام نقش‌ها و اخبار و روایاتی را که در این باره از این فتوحات سخن گفته است جمع‌آوری کرده است و تاریخ فتوحات اسلام را در 9 مجله بزرگ خلاصه نموده و به عنوان (حولیات الإسلام) آن را بیان کرده که سال چهلم هجری به آن رسیده است. این امیر که تمام ثروت و سامان خود که بسیار هم بوده است در این ابحاث صرف و خرج کرده است، به طوری که کاملاً مفلس گشت و هیچ ثروتی برایش نماند، در مقدمة کتاب خود (حولیات الإسلام) می‌گوید: هدفش از این کار این است که سر مصیبت اسلام را که میلیون‌ها پیرو دین مسیحیت را در نواحی مختلف از این دین خارج کرده و به دین اسلام گرویده‌اند و آگاه شود، که پیوسته امروز هم به رسالت محمد ایمان می‌آورند و هنوز هم ادامه دارد و دین او را قبول می‌نماید که سر این مصیبت را بفهمد، یعنی سر اسلام را، و نقطه قوت آن را.
مستشرق دیگر آلمانی به نام (باول شمتز) کتابی را می‌نویسد که شامل عناصر نیروهای پوشیده در عالم اسلامی و اسلام را در بر می‌گیرد و کتاب خود را به نام (الإسلام قوة الغد العالمیة) (اسلام قوت و نیروی آیندة جهان) نام‌گذاری می‌کند. این فرد چرا این کتاب را نوشته است؟ و چرا به مدارس و بررسی آن اقدام نموده است؟
او نمی‌ترسد که بطوری علنی و آشکار هدفش را اعلام نماید، هدفی که آگاه کردن اروپاییان است که از این نیرو و قوت غافل و ناآگاه هستند که صدا و زنگ خطر برای اروپا می‌باشد، صدایی است که تمام نقاط اروپا را در بر می‌گیرد، دعوتی است برای اتحاد اروپا برای مقابله با این سیاست، بطوری که باعث شد بیدار باشد و خواب را از چشمانش برهاند.
از این بررسی‌ها مفهوم استشراق و بعضی از اهداف آنها روشن می‌شود که به اسلام و شخص حضرت محمد صلی الله علیه وسلم طعنه می‌زنند و سنّت نبوی شریف را هدف قرار می‌دهند.

به نقل از کتاب: ردّی بر نظریه مستشرقین (طرفداران فلسفه اشراق) در مورد سنّت نبوی شریف

ترفند رشدي در شيوه نگارش




نوشته:  مصطفي حسيني طباطبائي
 
سلمان رشدي در نگارش «آيات شيطاني» از سَبْکِ «رئاليسم جادوئي[1]» پيروي مي‌کند. وي اساس تاريخي را تغيير مي‌دهد و رويدادها را دگرگون مي‌سازد و تخيل را با واقعيت مي‌آميزد و در اينکار، هيچ قانون و ضابطه‌اي را هم رعايت نمي‌کند و «دل تنگش هر چه مي‌خواهد، مي‌گويد!». سَبک مزبور اگر هم در داستان‌نويسي و افسانه‌سرايي مفيد باشد ولي بي‌ترديد براي شرح احوال بزرگان، به هيچ‌وجه مناسب نيست. بويژه براي بيان سيرت پيامبري که تاريخ زندگي و سوانح حياتش در دسترس همه قرار دارد بکلّي بي‌معني شمرده مي‌شود. چه لزومي دارد که ما در شرح زندگي محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- به پندار بافي و حادثه‌تراشي روي آوريم و هر چه دلخواهمان باشد از رَطْب و يابس بهم ببافيم؟

روشن است که گزينش اين سبک از سوي سلمان رشدي، نوعي حيله و ترفند بشمار مي‌رود تا از اينراه به آساني بتواند به پيامبر پاک اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- اهانت ورزد يا کساني را در معرض اتّهام قرار دهد و در عين حال، راه انکار و حاشا کردن هم برويش باز باشد.![2]

گواه ما در اين مقام سخن خود سلمان رشدي است که ضمن کتاب «شرم»[3] دربارة اسلوب نوشتارش چنين مي‌نگارد:

«خوشبختانه آنچه مي‌نويسم نوعي افسانه امروزي است، بنابراين مسأله‌اي ندارم، به کسي بر نمي‌خورد، گفته‌هايم را خيلي جدّي نمي‌گيرند. در نتيجه، لزومي هم ندارد که عليه من اقدامي بکنند، چه راحت!»[4].

اين تعليل، نشان مي‌دهد که رشدي در صدد بوده تا مسائلي را مطرح سازد که اگر آنها را بي‌پرده ابراز مي‌داشته بيم آن مي‌رفته است که اقداماتي خطرناک بر ضدّ وي صورت پذيرد و پيدا است که مسائل مزبور از نوع مخالفتهاي خاورشناسان با اسلام يا منطق ديانت نبوده است زيرا در اينصورت حدّ اکثر بيم سلمان رشدي بدانجا مي‌انجامد که کسي از مسلمانان پاسخي به وي دهد يا يکي از دينداران بر ضدّ سخنانش، رساله‌اي بنگارد. پس نوشتاري که اقدامات خطرناکي در پي داشته، چه سخناني مي‌توانسته باشد؟

حقيقت آنست که سلمان رشدي تصميم داشته تا راه بدگويي به شخصيت‌ّها و متّهم ساختن آنها را در پيش گيرد چنانکه کتاب آيات شيطانيش بر اين تصميم گواهي مي‌دهد و گواه ديگري که اين مقصود را روشنتر مي‌سازد برخورد اتّهام‌آميز سلمان رشدي با نخست‌وزير پيشين هند اينديرا گاندي است.!

ماجراي مزبور از اين قرار است که سلمان رشدي در چاپ اوّل کتاب: «بچه‌هاي نيمه شب[5]» يعني در سال 1981، با کمال وضوح اينديرا گاندي را متّهم ساخت که با بي‌توجّهي خود، موجب مرگ شوهرش فيروز گاندي شده است و در اين‌باره مي‌نويسد:

«آقاي فيروز گاندي در سال 1960 در سنّ چهل و هفت سالگي، بر اثر سکته قلبي درگذشت. اغلب گفته مي‌شود که سانجاي پسر کوچک خانم گاندي، او را مسئول مي‌داند که با بي‌توجّهي به پدرش باعث مرگ او شده است. به همين دليل، مادرش را آنچنان زير سلطه کشيده است که در هيچ موردي نمي‌تواند به او نه بگويد».![6]

آيا چنين اتّهامي تنها به دليل اينکه: «اغلب گفته مي‌شود ...!» قابل اثبات است؟ و آيا هيچکس حق دارد که با شنيدن شايعه‌اي، ديگري را به قتل متّهم سازد و سپس آنرا در کتاب خود ثبت نمايد و در هزاران نسخه به نظر عموم برساند؟

باري، اينديرا گاندي از سلمان رشدي و ناشر کتاب وي، به مراجع قضائي شکايت نمود و اين هر دو تن، در دادگاه مجرم شناخته شدند. دادگاه (در سال 1984) سلمان رشدي و ناشر کتابش را محکوم کرد که از بانو گاندي رسماً پوزش بخواهند. ضمناً ناشر کتاب موظّف گشت تا تمام هزينة دادگاه را بپردازد ودر چاپهاي بعدي، اتّهام اينديرا گاندي را از متن کتاب حذف کند و همچنين سخنان توهين‌آميز رشدي را نسبت به مردم هند از آن کتاب بردارد.

اتّهام سلمان رشدي دربارة نخست‌وزير هند چنانکه بنظر خوانندگان رسيد، اتّهامي صريح و بي‌پرده بود و همين صراحت براي رشدي ماية گرفتاري و بدنامي شد. بنابراين، نويسندة «آيات شيطاني» در صدد برآمد تا در کتاب تازه خود راه ديگري را بپيمايد و پيامبر بزرگ اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- و همسران پاکدامن و ياران ارجمند او را با اسلوبي غير صريح، مورد اتّهام قرار دهد. اينستکه بسوي «رئاليسم جادويي» که قبلاً هم با آن سر و کار داشت، دست توسّل دراز کرد تا خيالش از اقدام مخالفان، آسوده بماند. ولي چنانکه مي‌دانيد اين سبک نفرين شده! براي او معجزه‌اي ببار نياورد و بزودي فتواي قتلش صادر شد!

بايد توجه داشت که اگر شيوة نگارش مزبور در «بيوگرافي نويسي» رواج يابد و نويسندگان دنيا بخواهند شرح زندگاني بزرگان عالم را بصورتي غير مستند و تخيلي بنگارند و از تهمت و دروغ دربارة آنها دريغ ندارند! در آن صورت، ارزش و احترام افراد خدمتگذار و فداکار در جوامع بشري تنزّل مي‌يابد وماية دلسردي و يأس آنان فراهم مي‌آيد و البتّه زيانهايي که از اين راه به فرهنگ و تمدّن بشر خواهد رسيد قابل انکار و احصاء نيست. و چه بسا خود سياستمداران غربي که امروزه از سلمان رشدي حمايت مي‌کنند، در دام همين اسلوب تاريخ‌‌نگاري! بيافتند و در معرض افتراهاي گوناگون قرار گيرند.

ما از طرفداران سلمان رشدي در غرب مي‌پرسيم که اگر نويسنده‌اي مثلاً به نگارش بيوگرافي آلبرت اينشتين فيزيک‌دان بزرگ جهان، دست بزند و در خلال آن بتصريح و کنايه، دانشمند نامبرده را مورد سخريه و اهانت قرار دهد و ادّعا کند که اينشتين، تئوري «نسبيت» را از فلان مرد شرقي دزديده وگرنه خود، يک قاچاقچي موادّ مخدّر و سر دستة گانگسترها بوده است! آيا شما مردم متمدّن، کار اين نويسندة پريشان گفتار را زشت نمي‌شمريد و او را در خور ملامت و مذمّت نمي‌دانيد؟ و چنانچه نويسندة مزبور بهنگام رويارويي با سرزنشهاي شما، عذر آورد که: «کتاب من ساختاري تخيلي و رؤيا‌گونه دارد و از اينرو اجازه داشتم که اينشتين را به سخريه گيرم!» آيا عذرش را مي‌پذيريد و در اهانت به اينشتين وي را مجاز مي‌شماريد؟

يقيناً کسي که به دانش و تحقيق ارج مي‌نهد و حکيمان و دانشمندان را محترم مي‌دارد، به پرسشهاي گذشته پاسخ منفي خواهد داد و هرگز نمي‌پذيرد که نويسندگان کج‌انديش به بهانة «خيال‌پردازي» دانشمندان جهان را مورد اهانت قرار دهند و از احترام و اعتبار ايشان در نظر مردمان بکاهند. پس چگونه توقّع دارند که مسلمانان اجازه دهند کسي همچون سلمان رشدي، به پيامبر مقدّس اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- و همسران و يارانش اهانت ورزد و آنگاه عذر آورد که:

«اين کتاب، ساختاري خيالي و رؤياگونه دارد».![7]

ما گمان نمي‌کنيم که حتي خود سلمان رشدي بپذيرد که نويسنده‌اي در شرح زندگاني وي قلم‌فرسايي کند و در خلال نوشتارش، اعمال زشت و تنفّرانگيزي را بدو نسبت دهد و عذرش اين باشد که من آن بيوگرافي را در عالم تخيل و رؤيا تهيه کرده‌ام! مگر آنکه سلمان رشدي اساساً بدي و زشتي را باور داشته باشد و هر کاري را نسبت بخود خوب و زيبا بشمارد که در اينصورت فتواي قتلش را نيز بايد اقدامي برازنده تلقّي کند!



--------------------------------------------------------------------------------

[1]- Magic realism.

[2]- چنانکه پس از انتشار کتاب «آيات شيطاني» و انعکاس شديد آن، رشدي ضمن نامه‌اي خطاب به نخست‌وزير هند نوشت: «کتاب دربارۀ اسلام نيست، اين کتاب دربارۀ هجرت و تناسخ و جدايي روح و عشق و مرگ و لندن و بمبئي سخن مي‌گويد»!! در حالي که پيش از غوغاي مزبور، در مصاحبه با خبرنگار مجله «هند امروز» گفته بود: «... من (در اين کتاب) درباره دين اسلام سخن گفته‌ام زيرا بيشتر اطّلاعات من درباره همين دين بوده است».!!

[3]- Shame.

[4]- کتاب شرم، اثر سلمان رشدي، ترجمه مهدي سحابي، فصل چهارم، صفحه 81.

[5]- Midnight's children.

[6]- بچّه‌هاي نيمه شب، اثر سلمان رشدي، ترجمه مهدي سحابي، صفحه 627.

[7]- اين سخن را سلمان رشدي به هنگام مصاحبه با راديوي رسمي هند ابراز داشته است.
 

به نقل از کتاب: حقارت سلمان رشدي، نوشته مصطفي حسيني طباطبائي
 

آموزگاران علی‌محمد باب



 
نوشته: مصطفی حسینی طباطبایی

پژوهش در سوابق مدعیان و کاوش در این که با چه مکاتبی پیوند داشته اند و کدامین اندیشه در آنان مؤثر افتاده است؟ از جمله مباحثی است که تا حدود بسیاری پرده از اسرار ایشان برمی‌دارد و راز حقانیت یا بطلان ادعای آنها را آشکار می‌سازد، از این رو گاه در کتب آسمانی و صحف الهی بر پیشینة پیامبران حق اشارت رفته و از این راه بر اصالت ادعای آنان استدلال شده است، چنانکه قرآن کریم به مصداق {فَقَدْ لَبِثْتُ فِيكُمْ عُمُرًا مِنْ قَبْلِهِ أَفَلا تَعْقِلُونَ })[1]) (يونس: 16). به سوابق پیامبر ارجمند اسلام صلی الله علیه و آله و سلم توجه داده و در بارة بهره‌نگرفتن وی از مقالات دیگران، فرموده است:
{وَمَا كُنْتَ تَتْلُو مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتَابٍ وَلا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذًا لارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ (٤٨)} (العنکبوت: 48) یعنی: تو پیش از نزول قرآن هیچ کتابی را نمی‌خواندی و خطی به دست خود نمی‌نوشتی که اگر چنان بود، باطل‌اندیشان به شک می‌افتادند!.
بررسی پیشینة علی‌محمد شیرازی (پیش از آن که ادعای بابیت نماید) نیز رهگشای آشنایی با ادعاهای اوست و از اسرار وی، استار را برمی‌دارد و نشان می‌دهد که انحراف علی‌محمد باب از چه مکتب و مذهبی سرچشمه گرفته است؟.
سید علی‌محمد در سال 1235 هـ.ق در شیراز از پدری به نام محمد رضا که کار بزازی داشت زاده شد، در کودکی پدر خود را از دست داد و خالویش سید علی او را به مکتب شیخ عابد شیرازی سپرد، علی‌محمد در آنجا خواندن و نوشتن فارسی و عربی و اندکی از علم حساب و قرائت قرآن مجید... را آموخت، چنانکه وقایع‌نگاران بهایی بر این معنا گواهی می‌دهند، و نبیل زرندی در تاریخ خود و مازندرانی در «اسرار الآثار» و «رهبران و رهروان» و آیتی([2]) در «الکواکبُ الدرية» و دیگران بدین امر اذعان کرده اند، به عنوان نمونه، نبیل زرندی در تاریخش می‌‌نویسد:
«حضرت باب (سید علی‌محمد) بعد از فوت پدر در دامن مهر خال بزرگوار خود جناب حاجی میرزا سید علی پرورش یافتند، جناب خال یکی از شهدای امر است، خال حضرت باب، ایشان را برای درس‌ خواندن نزد شیخ عابد بردند، هرچند حضرت باب به درس ‌خواندن میل نداشت، ولی برای آن که به میل خال بزرگوار رفتار کنند به مکتب شیخ عابد تشریف بردند، شیخ عابد مرد پرهیزکار محترمی بود و از شاگردان شیخ احمد (احسائی) و سید کاظم رشتی به شمار می‌رفت»([3]).
و نیز اسدالله مازندرانی در کتاب «رهبران و رهروان» می‌نویسد:
«سید علی (خالوی علی‌محمد) آن حضرت را به مکتب نزد شیخ محمد نام عابد - معلم شیخی- به تحصیل قرائت و کتابت فارسی و غربی و تعلم حساب و سیاق متداول آن ایام گماشت و هر سالی چند که خط و ارتباط برای دفتر نگهداری مراسلات تجاری نیک زیبا و رسا شد با خود به بوشهر برده در تجارت ‌خانة خود و برادر مهترش حاجی سید محمد مشغول ساخت»([4]).
همچنین در کواکب دریه از قول سید جواد کربلائی آمده است:
«روز دیگر باز در خانة خال مذکور، وی (سید علی‌محمد) را ملاقات نمودم و در حالتی که از مکتب مراجعت فرموده مشتی کاغذ در دست داشت، سؤال کردم: آقا، اینها چیست؟ با صوتی بسیار ملایم مؤدبانه فرمود: اینها صفحات مشق من است»([5]).
ابوالفضل گلپایگانی (مبلغ مشهور بهایی) نیز همین مضمون را در کتاب «کشف الغطاء» از سید جواد کربلائی گزارش کرده است([6]).
خط زیبای علی‌محمد نیز اثر تعلیم آموزگار وی، شیخ عابد بود که تحریری نیکو داشت و به خوش‌نویسی معروف بود، چنانکه فیضی بهایی در کتابش می‌نویسد:
«شیخ عابد نام اصلیش شیخ محمد ملقب به زین العابدین و او را شیخ اَنام نیز می‌گفتند و از جهت زهد و تقوایی که داشت به شیخُنا و شیخ عابد شهرت داشت، او از پیروان جناب شیخ احمد احسائی بود و به علوم و معارف رایج زمان خود واقف و خطی نیکو داشت»([7]).
بدانگونه که دانستیم، شیخ عابد از تلامذة شیخ احمد احسائی و سید کاظم رشتی (سران شیخیه) شمرده می‌شد، و ظاهراً در دوران تحصیل سید علی‌محمد، او را با نام این دو تن آشنا کرد، به همین جهت چون سید علی‌محمد در جوانی رهسپار کربلا شد از میان همة علمای آن دیار، در درس سید کاظم رشتی حضور یافت و مجذوب آرا و عقاید «شیخیه» گردید، چنانکه مازندرانی در کتاب «اسرار الآثار» می‌نویسد:
«در آثار بیان([8]) حاجی سید کاظم رشتی به عنوان معلمی (=آموزگار من) در مواضع بسیار مذکور گردید، چنانچه در ذیل نام‌های بقر، فتح و بیان شرح سورة بقرة قرآن، ثبت می‌باشد و در توقیع «فی السلوک إلی الله» است قوله: وعلی التفصیل کتبها سیدی ومعتمدی ومعلمی الحاج سید کاظم الرشتی أطال الله بقاءه، و مفهوم است که این رساله را در ایام حیات سید رشتی نوشتند، و در توقیعی دیگر: وأما ما رأيت فی آيات معلمي من حکم جنان الثمانية(!) و در عده‌ای از توقیعات، ذکر از معلم دیگری نیز فرمودند»([9]).
مقصود از این معلم دیگر به قول مازندرانی ملا صادق خراسانی از علمای شیخیه بوده است که سید علی‌محمد مدتی هم نزد او نیز تلمذ می‌کرد و راه و رسم شیخیگری را می‌آموخت، مازندرانی در این باره می‌نویسد:
«بعضی - چنانچه در ظهور الحق اشاره است- مراد، ملا صادق خراسانی را می‌دانستند که (سید علی‌محمد) در ایام اقامت در کربلا چندی در نزد وی بعضی از کتب ادبیة عربیة متداولة آن ایام را خواندند»([10]).
در اینجا مناسب است علاوه بر آنچه گذشت، نمونة دیگری از سخنان سید علی‌محمد را بیاوریم که در آن به سید کاظم رشتی به عنوان «معلمی» اشارت می‌کند تا شواهد گوناگون دست به دست یکدیگر دهند و غبار شبهه را از اذهان متعصبان پاک سازند، وی در خطبة اول از «تفسیر سورة بقره» می‌نویسد:
«اللهم إنک أنت لتعلم في يوم الذی أردت إنشاء ذلک الکتاب قد رأيت فی ليلتها بأن أرض المقدسة قد صارت ذرة ذرة ورفعت في الهواء حتی جاءت کلها تلقاء بيتي ثم استقامت. ثم جاءت خبر فوت الجليل معلمي رحمة الله عليه من هنالك!([11]).
سید علی‌محمد در این عبارت کوتاه به اغلاط گوناگون درافتاده، چنانکه لفظ «یوم» را مؤنث پنداشته و بر آن ضمیر تأنیث (لیلتها) آورده است در صورتی که (لیلته) باید می‌نوشت، همچنین در عبارتش: «أرض المقدسة» به کار برده که درست نیست چرا که موصوف با صفت خود در حرف تعریف (الف و لام) تطبیق می‌کند. و بنابراین، لازم بود: «الأرض المقدسة» بنویسد، و انگهی «جاءت خبر فوت الجليل...» نیز خطا است که ضمیر مؤنث برای فعل بی‌وجه آمده و باید «جاء خبر فوت...» می‌گفت ([12]). از اینها که بگذریم، ترجمة سخن او چنین است:
«بار خدایا! تو می‌دانی در روزی که این کتاب را می‌خواستم پدید آورم در شبش دیدم که آن سرزمین مقدس (کربلا) ذره ذره گشت و در هوا بلند شد تا به پیش خانة من رسید آنگاه استقرار یافت، سپس خبر فوت آن دانشمند بزرگوار آموزگار من که رحمت خدا بر او باد، از آنجا آمد».
شگفت آنکه علی ‌رغم این همه تصریحات که سید علی‌محمد در بارة آموزگاران خود دارد، عباس عبدالبهاء در کتاب «مفاوضات» درس‌ آموختن علی‌محمد را از معلمان به کلی انکار نموده و او را از هرگونه تحصیل دانش برکنار شمرده است! و در این باره می‌نویسد:
«اما حضرت أعلی - روحی له الفداء- در سن جوانی بیست و پنج سال از عمر مبارک گذشته بود که قیام بر امر فرمودند، و در میان طائفة شیعیان عموماً مسلم است که ابداً حضرت در هیچ مدرسه‌ای تحصیل نفرمودند و نزد کسی اکتساب علوم نکردند»([13])!.
با وجود شواهدی که برخلاف این انکار خیانت‌بار آوردیم، دو ایراد اساسی دیگر نیز بر این سخن داریم:
نخست آن که برعکس قول عبدالبهاء طائفة شیعیان از حضور سید علی‌محمد در درس‌های سید کاظم رشتی به تصریح خبر داده اند، و حتی معاصران و همدرسان سید علی‌محمد این امر را گزارش کرده اند، چنانکه میرزا محمد تنکابنی در کتاب «قصص العلماء» آورده است:
«مؤلف گوید... فرقة دیگر از متابعان شیخ احمد (احسائی) بابیه می‌باشند و رئیس ایشان میر علی‌محمد شیرازی است، و او دعوی بابیت می‌کرد و می‌گفت که من نائب خاص حضرت صاحب الزمان می‌باشم و او در نزد حاجی سید کاظم (رشتی) تلمّذ می‌کرد، و در همان زمان که مؤلفِ کتاب در عتبات مشرف بودم و چند وقتی به درس حاج سید کاظم می‌رفتم، میر علی‌محمد هم به درس او می‌آمد و قلم و دواتی همراه داشت، و هرچه سید کاظم می‌گفت از رطب و یا بس، او در همان مجلس درس می‌نوشت»([14]).
دوم آن که مورخان بهایی نیز برخلاف ادعای عبدالبهاء با شواهد و مدارک درس‌خواندن سید علی‌محمد را به اثبات رسانده اند و فقط تصریح کرده اند که وی مانند دیگر محصلان به صورت منظم درس نیاموخته و به پراکنده‌خوانی روی آورده است، چنانکه مازندرانی در کتاب «اسرار الآثارِ خصوصی» می‌نویسد:
«چون تلمّذ سیّد باب (سید علی‌محمد) به صغر سن در مکتب شیراز نزد معلّمی کامل به وضع و مقدار در خور آن ایام مُسلّم در تاریخ، و حضور چندی در محضر درس حاجی سید کاظم رشتی به کربلا در ایام شباب نیز مصرح در کلمات خودشان است، و آثار خطی به غایت زیبایشان در دسترس عموم می‌باشد، مرادشان از اُمّیّت (درس‌‌نخواندگی) این است که تحصیلات علمیه به ترتیب و تدرج از مقدمات به درجات عالیه به نوعی که معمول و متداول ایام بود، مانند شیخ احسائی و سید رشتی و علمای اصحابشان و غیرهم از علما، ننمودند، و این را به تشبیه و تقریب به حال جدّ امجد اعلای خود امیّت گفتند([15])، و آنچه از خطوط و آثار و حتی صورت محاسبات تجارتی بوشهر که به خطشان باقی است و غیرها محقق می‌گردد، این است که قرائت و کتابت فارسی متداول نه به طریق علمی و نیز مقدار اندکی از کتب و قواعد عربی به اسلوب آن ایام و نیز زیبایی خط و علم حساب رقومِ معموله را در مکتب شیراز طی نمودند، و منظور خالشان برای واردکردن به حجرة تجارت همه بیش از این نبود، و ایشان همچنین معلوم است که به ورود در این علوم مرسوم متداولة زمان دلبستگی نشان نمی‌دادند، ولی در ایام جوانی با عدم رضایت خال‌ها به کربلا رفتند و در محضر سید رشتی، مسائل عرفانی و تفسیر و تأویل احادیث و آیات از طریق اثناعشری و عرفان‌های مربوط به شیخ احسائی را بسیار شنیدند، و به فقه امامی از روش آنان ورود نمودند و چنانچه از آثارشان مستفاد می‌گردد در مطالب و مآرب شیخ و سید، بیش از همة امور دیگر وارد شدند و به آن مکتب نزدیک‌تر بودند»([16]).
بنابراین، ادعای عباس عبدالبهاء سخنی گزاف و باطل است و از مقام تحقیق فاصله‌ای عمیق دارد.


([1])- (بگو...) همانا من پیش از نزول قرآن عمری را در میان شما درنگ کردم، آیا نمی‌اندیشید؟!.
([2])- شادروان آیتی پس از آن که مدت‌ها به تبلیغ بهائیت مشغول بود، سرانجام مستبصر شد و به آیین اسلام بازگشت، و کتابی به نام «کشفُ الحيل» بر رد بهایی‌گری نگاشت، وی کتاب «الکواکب الدرية» را در دوران بهایی‌بودن خود تألیف کرد و بدین سبب مورد ستایش زعمای امر قرار گرفت.
([3])- مطالع الأنوار (تلخیص تاریخ نبیل زرندی)، اثر عبدالحمید اشراق خاوری، ص63 و 64، چاپ چهارم، (از انتشارات مؤسسة ملی مطبوعات امری 129 بدیع).
([4])- رهبران و رهروان، اثر اسدالله مازندرانی، ج2، ص405 (از انتشارات مؤسسة ملی مطبوعات امری، 132 بدیع).
([5])- الکواکب الدرية فی مآثر البهائية، اثر عبدالحسين آيتی، ج1، ص30، چاپ مصر (قاهره)، سال 1342 هـ.ق.
([6])- نک: کشف الغطاء، اثر میرزا ابوالفضل گلپایگانی، ص56 و 57 (چاپ تاشکند، مطبة کویر).
([7])- کتاب «حضرت نقطة اولی» تألیف محمد علی فیضی، ص74، آذرماه 1352 (از انتشارات مؤسسة ملی مطبوعات امری، 132 بدیع).
([8])- مراد، کتاب بیان و الواح علی‌محمد باب است.
([9])- اسرار الآثار، تألیف اسدالله مازندرانی، حرف ر- ق، ص 369 (از انتشارات ملی مطبوعات امری، 129 بدیع).
([10])- اسرار الآثار، حرف ر- ق، ص370.
([11])- کتاب «حضرت نقطة اولی» ص 107.
[12]- دو اشتباه دیگر نیز در عبارت مذکور موجود است: 1- گفته است: «في يوم الذی...» و این اشتباه است، و باید می‌گفت: «فی الیوم الذی...». 2- گفته: «جاءت خبر فوت الجليل معلمي...» باید می‌گفت: «جاء خبر وفاة الجليل معلمی». (مصحح)
([13])- النور الأبهی فی مفاوضات عبدالبهاء، ص19 و 20، چاپ لیدن (هلند) سال 1908 میلادی.
([14])- قصص العلماء اثر میرزا محمد تنکابنی، ص 59، از انتشارات علمیة اسلامیه، جمادی الآخرة 1396.
([15])- اُمی‌بودن پیامبر ارجمند اسلام چنانکه در آغاز سخن آوردیم، در قرآن مجید به تصریح آمده و در تاریخ نیز اظهر من الشمس است تا آنجا که عبدالبهاء نیز نتوانسته آن را انکار کند، و در این باره= = نوشته است: «مختصر این است که حضرت محمد در صحرای حجاز در جزيرة العرب ظاهر شد، بیابانی بی‌زرع و بی‌اشجار، بلکه ریگزار و به کلی از عمار بیزار و بعضی مواقع مثل مکه و مدینه در نهایت گرمی اهالی بادیه‌نشین، اخلاق و اطوار بیابانی، از علوم و معارف به کلی عاری، حتی خود حضرت محمد امی بود: (النور الأبهی فی مفاوضات عبدالبهاء، 17 و 18).
([16])- اسرار الآثار خصوصی، اثر اسدالله مازندرانی، حرف الف، ص191 و 192، (از انتشارات مؤسسة مطبوعات امری، 124 بدیع).



به نقل از کتاب: ماجرای باب و بهاء [پژوهشی نو و مستند در باره بهایی‌گری]، نوشته: مصطفی حسینی طباطبایی